نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | اکتبر 10, 2009

گزارش سنت – ١

وقتی به مراسم ختنه‌سوران دو تا پسرهای یکی از هم‌کارهای قهرمان دعوت شدیم، اولین واکنش قهرمان /مطابق معمول/ این بود که «نمی‌ریم». اما از اون‌جایی که در خونه‌ی ما مردسالاری مطلق برقراره، صبح روز یک‌شنبه بلند شدیم و شال و کلاه کردیم که بریم ختنه‌سوران. باید بگم که کلا این اولین ختنه‌سورانی بود که من و قهرمان در زندگی‌مون رفتیم و در فامیل من و قهرمان اصلا هم‌چین چیزی باب نبود که ختنه‌سوران بگیرند. مدام هم می‌خندیدیم چون من تنها ختنه‌سورانی که دیده‌ام در سریال «ایتالیا ایتالیا» بوده و قهرمان هم مدام در مورد سوژه‌ی جشن شوخی می‌کرد و من رو می‌خندوند.

این‌جا به ختنه می‌گن «سنت». مراسم مربوط به دو برادر شش و چهار ساله بود به اسامی اسماعیل و مصطفا. این رو بگم که این‌جا همه‌ی مسلمان‌ها سنی هستند اما به راحتی اسم بچه‌هاشون رو علی و حسین و … می‌گذارند. به نظر می‌آد همین که اسم عربی باشه این‌ها رو راضی می‌کنه که اسم مذهبی گذاشته‌اند. تقریبا هر اسمی که در تاریخ اسلام هست این‌ها روی بچه‌هاشون می‌گذارند، مثلا عنص، و محرم و رمضان و جمعه هم دیده‌ام (این‌ها به روز جمعه می‌گویند جوما، ولی اسم بچه‌هایشان را می‌گذارند جمعه).

ما برای ناهار دعوت شده بودیم و مناسب یک مهمانی روزانه، لباس‌های نسبتا ساده‌ای پوشیدیم. قصد داشتیم جوری بریم که حدود ساعت یازده و نیم برسیم اما قهرمان گفت هم‌کارش گفته مراسم از ساعت ده و نیم شروع می‌شه، بنابراین ما حدود ساعت ده و چهل و پنج دقیقه نزدیک خونه‌شون بودیم. آدرسی که داشتیم فقط تا شماره‌ی بلوک بود و شماره‌ی طبقه و واحد قید نشده بود. قهرمان گفت هم‌کارش گفته همین کافیه و خودتون ما رو پیدا می‌کنید. ما در طول راه گفت‌وگو می‌کردیم که آیا این یک بازی رمزگشایی است؟ آیا کل اون بلوک مال این‌هاست؟ آیا دربان دارند؟ آیا کسی رو گذاشته‌اند دم در که مهمان‌ها رو راه‌نمایی کنه؟ آیا از دم در ورودی بلوک تا دم در خونه‌شون تابلوی راه‌نما گذاشته‌اند؟
وقتی تاکسی وارد محوطه‌ای شد که بلوک این‌ها درش قرار داشت، صدای موسیقی خیلی خیلی بلندی رو شنیدیم. طبعا فکر کردیم به ما و به اون‌ها مربوط نیست. اما وقتی به بلوک مورد نظر رسیدیم، دیدیم که صدا از اون‌جا می‌آد، و البته نه از توی بلوک.

جلوی ساختمان، یک ماشین که با گل و روبان و تور تزیین شده بود پارک شده بود و بند و بساط ارگ و دی‌جی برپا بود و باندهای خیلی بزرگی هم صدا رو در تمام محوطه پخش می‌کرد. در پیاده‌رو هم به صورت یک نیم‌دایره صندلی‌های فایبرگلاس چیده بودند و مهمان‌ها نشسته بودند. وسط نیم‌دایره هم ملت در حال رقص بودند. طبیعتا ما فکر کردیم عروسی است و حالا باید دنبال خونه‌ی هم‌کار قهرمان بگردیم اما تا پیاده شدیم آقای میزبان به استقبالمون اومد و ما رو برد همون جا توی پیاده‌رو کنار یکی دیگه از هم‌کارها که با خانمش اومده بود نشوند. بعد تازه قهرمان یادش افتاد که ماشین تزیین‌شده ماشین هم‌کارش است. از خانم میزبان خبری نبود و بچه‌ها هم نبودند. آقای میزبان گفت که هم‌سرش داره بچه‌ها رو آماده می‌کنه.

ما نشستیم و به مردم نگاه کردیم. ساعت نزدیک یازده صبح بود. خانم‌ها لباس‌هاشون ساده بود اما به اندازه‌ی یک شب‌نشینی آرایش کرده بودند و هر کدوم به اندازه‌ی یک زرگری طلا به خودشون آویخته بودند. بچه‌ها لباس‌های به شدت مجلسی پوشیده بودند، دخترها لباس‌های پرنسسی با دامن‌های پفی بلند و پسرها سرتاپا رسمی. همه به شدت و حدت خوش‌حال بودند، جوری که انگار عروسی تک‌تک اون‌هاست. یک جور خوش‌حالی واقعی و از ته دل.
به هیچ عنوان خانم‌ها و آقایون با هم نمی‌رقصیدند. یا خانم‌ها وسط بودند یا آقایون. رقصشون بسیار شبیه رقص عشایر فارس بود (یک بار باید خاطره‌ام رو از یک عروسی عشایری بنویسم)، دست هم رو می‌گرفتند و حلقه می‌زدند و با دست‌مال می‌رقصیدند. وقتی آقای دی‌جی آهنگ‌های غربی پخش می‌کرد همه‌ی بزرگ‌ترها می‌نشستند و فقط بچه‌ها می‌رقصیدند، که جمعشون بسیار شبیه کلاس ایروبیک می‌شد. آقای دی‌جی و هم‌کار خواننده‌اش هر دو باقلاما هم می‌زدند و آهنگ محبوب و منتخب مهمان‌ها که سه چهار بار با درخواست همه تکرار شد «شمامه شمامه» بود که آهنگی کردی است و ابراهیم تاتلی‌سس می‌خونه. (نکته: دریافته‌ام که در ترکی تاتلی یعنی شیرین و سس (ses) یعنی صدا، و این تاتلی‌سس لقب این جناب ابراهیم خان است به معنی شیرین‌صدا!!)

ساعت از یازده گذشته بود که دیدیم یک نفر با دوربین حرفه‌ای اومده و داره آماده می‌شه. وقتی حاضر شد و شروع به فیلم‌برداری کرد، آقایان!! اسماعیل و مصطفا از در ساختمون بیرون اومدند. از سر تا پا لباس شاه‌زاده‌های عثمانی رو پوشیده بودند و کلاه و عصا هم داشتند. ملت چنان هلهله و سروصدا کردند که گویی واقعا شاه‌زاده‌ای از در وارد شده. اون دو تا بچه هم به شدت و حدت راضی و خوش‌حال بودند. قهرمان گفت طفلکی‌ها نمی‌دونند چی در انتظارشونه.
بچه‌ها رو گذاشتند وسط و دورشون حلقه زدند و نزدیک به یک ساعت دیوانه‌وار رقصیدند. فیلم‌بردار هم مثل همه‌ی فیلم‌بردارها چپ رفت و راست رفت و بالای صندلی رفت و زیر میز رفت و هی فیلم گرفت.

ساعت نزدیک دوازده شده بود و دریغ از یک چکه آب که برای مهمان‌ها بیارن. نه چای، نه میوه، نه آب خالی حتا، هیچی. من یک بار رفتم برای دخترک که از بازی و رقص خسته شده بود از سوپر نزدیک اون‌جا آب خریدم، چون اصلا روم نمی‌شد به میزبان که داشت خودش رو از شدن رقص و پای‌کوبی می‌کشت بگم آب بده. من به قهرمان گفتم باور کن این‌ها برای ناهار ساندویچ دونر مرغ می‌دن به ملت. قیمت ساندویچ دونر مرغ دو لیره است. قهرمان گفت توی ایران بدبخت‌ترین آدم هم اگه بخواد مهمونی بگیره لااقل می‌ره یک سن‌ایچ می‌خره به همه شربت می‌ده، این‌جا همه برهنه‌خوش‌حالند. این «برهنه‌‌خوش‌حال» اصطلاح قهرمان است در مورد کسانی که هیچی ندارند اما خوش و خجسته زندگی می‌کنند. البته آقای میزبان واقعا برهنه‌خوش‌حال نیست، استاد فیزیک در دانش‌گاه آنکاراست و خونه و ماشین و سه تا بچه داره و تعطیلات عید فطر رو با خانواده رفته آنتالیا و برنزه برگشته و می‌گه که زمستون‌ها هم می‌رن اسکی و …

دیدیم که سه چهار تا ون اومدند کنار پیاده‌رو پارک کردند. کمی بعد هیاهو به راه افتاد و همه کیف‌هاشون رو برداشتند و های و هوی کردند و حمله‌ور شدند به سمت ماشین‌ها. ما نرفتیم. اون یکی آقای هم‌کار و خانمش هم نرفتند. چند نفر دیگه هم موندند. بقیه با سر و صدا و خنده و شادی اسماعیل و مصطفا رو سوار ماشین گل‌زده کردند و خودشون هم سوار ماشین‌ها شدند. آقای میزبان و خانمش هم سوار شدند و با چراغ‌های روشن و در حال بوق‌زدن حرکت کردند. ماشین حامل فیلم‌بردار اطرافشون بود و فیلم می‌گرفت. بقیه هم در حال دست زدن و جیغ کشیدن دنبالشون راه افتادند.

.
.
.
.

پ.ن. ادامه دارد.

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: