نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | اکتبر 6, 2009

زخم آن‌چنان بزن که به رستم، شغاد زد

یک شب‌هایی هست که آدم بی‌خودی خوابش نمی‌بره، یا بی‌خودی از خواب بیدار می‌شه، بعد همین جور که داره غلت می‌زنه و چشم‌هاش رو روی هم فشار می‌ده، یک‌هو می‌بینه دلش می‌خواد یک تفنگ برداره و به بعضی از آدم‌هایی که توی خاطره‌هاش رفت و آمد می‌کنند و ول‌کن هم نیستند شلیک کنه، اون هم نه این که مسلسل برداره و درررررررررررر، همه رو عین برگ درخت بریزه زمین، نه، یک هفت‌تیر برداره و لوله‌اش رو روی پیشونی دونه به دونه‌شون بگذاره و تق!

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: