نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | اکتبر 4, 2009

Short movie

همه چیز هم‌زمان اتفاق افتاد.

دخترک توی خواب شروع کرد به غلتیدن و نالیدن. گوشی قهرمان در دورترین نقطه‌ی ممکن، با بلندترین صدای ممکن در مورد تمام شدن باتری آلارم داد. معده‌ی من هم چراغ “out of service”ش روشن شد و چنان درد گرفت انگار که من عمری مشتری شربت آلومینیوم‌ام‌جی‌اس بوده‌ام.

بعد دخترک بلند شد که بره دست‌شویی. قهرمان بلند شد که بره گوشی‌اش رو خاموش کنه. من هم بلند شدم که برم ببینم برای معده دارو داریم یا نه.

این جوری شد که ساعت چهار صبح یک روز پاییزی، هر سه‌تامون در تاریکی خونه مثل ارواح سرگردان راه می‌رفتیم و به هم تنه می‌زدیم.

و بعد همه برگشتیم سر جاهامون و خوابیدیم.

به همین سادگی، عین یک فیلم کوتاه.

.
.
.
.

پ.ن. راستی چرا بیدار نموندیم و چای درست نکردیم تا بنشینیم توی تراس و طلوع خورشید رو تماشا کنیم؟؟

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: