نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | سپتامبر 29, 2009

توی خونه*

توی تراس یک تخت داریم. از همین تخت‌های چوبی که پهنه و باید روش قالیچه انداخت و نشست و چای خورد. شاید باید قلیان هم کشید و غیبت هم کرد. شاید باید تخمه‌ی آفتاب‌گردان هم شکست، از همان تخمه‌های سیاه رنگ بلند و نمکی که این‌جا نیست و به جاش تخمه‌های کم‌رنگ و کوتاه و چاقی هست که بهش می‌گن چکیردک و حتا نمکی‌اش رو هم که می‌خری مزه‌ی هیچی نمی‌ده.

توی تراس یک تخت داریم. صاحب خونه این تخت رو خودش ساخته. صاحب خونه این تخت رو روی همین تراس ساخته. صاحب خونه وقتی داشته به سلامتی کوچ می‌کرده به استانبول، خوش به حالش واقعا، دیده نمی‌تونه تخت رو از تراس بیرون ببره. صاحب خونه با آه و افسوس تخت رو به جا گذاشته و رفته که در تراس خونه‌ی جدیدش در استانبول یک تخت تازه بسازه.

توی تراس یک تخت داریم. هر وقت که به این خونه فکر می‌کنم این جمله به ذهنم می‌آد. شاید به این دلیل که وقتی خونه رو تحویل گرفتیم فقط و فقط توی تراس یک تخت داشتیم، و نه هیچ چیز دیگر. سه تا چمدان و یک تخت توی تراس.

توی تراس یک تخت داریم. روش قالیچه ننداخته‌ایم، چون قالیچه نداریم. تهران هم که بودیم قالیچه نداشتیم، جز یکی، که بعدتر بخشیدیمش به تشه، رفتگر محبوب من. روش یک پتوی مسافرتی پهن کرده‌ایم. طرحش بربری است. تنها چیزی که هر چقدر قهرمان خودش رو برای نیاوردنش کشت، من کوتاه نیومدم. اولش یک سفر یک ماهه بود به شمال، خب پتوی نازنینم می‌تونست همراهم باشه. بعد یک سفر یک ماه و نیمه شد به باکو. چقدر در شب‌های سرد باکو به دردمون خورد. بعد یک سفر تفریحی شد به استانبول. دخترک از حمام که در می‌اومد پتو رو عین حوله می‌پیچید دور خودش. حالا پهن شده روی تخت چوبی توی تراس.

توی تراس یک تخت داریم. می‌شه روش نشست و به لی‌لی‌بازی بچه‌های ساختمون اون طرف خیابون نگاه کرد. می‌شه روش نشست و به مغازه‌های اون طرف خیابون نگاه کرد که کی می‌بندند و کی باز می‌کنند. می‌شه روش نشست و به آسمون نگاه کرد و به کوه نگاه کرد و به بازی ابرها روی تپه‌ها. می‌شه روش نشست و به پنجره‌های ساختمون روبه‌رو نگاه کرد که همه با شیشه‌های دوجداره و پرده‌های کلفت، محکم جلوی سرمای فصل آینده ایستاده‌اند و به پنجره‌های بی‌پرده‌ی ما نگاه می‌کنند. می‌شه روش نشست و فکر کرد.

من اما می‌نشینم روی تخت چوبی پهن، توی تراس، لپ‌تاپ کوچولوی صورتی رنگم رو که دخترک اسمش رو گذاشته استفنی (همون دخترک بلای lazy town) و من اسمش رو گذاشته‌ام آسپیران غیاث‌آبادی (چون اسم مدلش Aspire one است) می‌گذارم روی پام، نفس عمیق می‌کشم و هوای تمیز و خنک این روزها رو فرو می‌برم و می‌نویسم: توی تراس یک تخت داریم.

.

.

.

.

* «توی خونه» اسم سریالی بود که ساعت نه صبح روزهای تابستان سال ١٣٨١ (شاید هم ١٣٨٠) پخش می‌شد و پدر خانواده رضا بنفشه‌خواه بود. آهنگ تیتراژش فوق‌العاده زیبا بود و با این جمله شروع می‌شد: توی خونه چی داریم…

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: