نگاشته شده توسط: ساروی کیجا | اوت 11, 2009

دراکولا… دراکولای محبوب من…

دخترک خوابیده، قهرمان توی تراس نشسته و از روی لپ‌تاپش e-book می‌خونه و من نشسته‌ام از یک کانالی که نمی‌دونم مال کدوم کشوره، It’s always sunny in Philadelphia می‌بینم و منتظرم که کار ماشین لباس‌شویی تموم بشه.

ساعت دوازده شب، تلویزیون رو خاموش می‌کنم و هشت تا تکه لباس و جوراب سیاه رو پهن می‌کنم روی بندکس و به شب نگاه می‌کنم و به چراغ‌های دوردست و به هواپیمایی که از دورترین جای آسمون رد می‌شه و فقط چراغ کوچک قرمزرنگی ازش پیداست و به لکه‌ی روی شیشه و به سایه‌ی لباس‌ها روی شیشه و فکر می‌کنم لباس‌ها شبیه یک دسته خفاشند.

فورا فکر می‌کنم نکنه بچه‌ام نیمه‌شب بیدار شه که بره دست‌شویی و این‌ها رو ببینه بترسه.

بعد فکر می‌کنم که همین امروز غروب قهرمان گفت این «بچه‌ام» «بچه‌ام»هات شبیه کسانی شده که بچه رو مایملک خودشون می‌دونند. بعد من گفتم خب بچه‌امه. بعد اون گفت نه، مهمونمونه. بعد من گفتم …

بعد فکر می‌کنم حالا اگه ده سال پیش بودها، همین تشبیه رو می‌کردم یک شعر چنین و چنان.

بعد فکر می‌کنم حالا چرا دفترچه‌ی پاپکوی سورمه‌ای قحط اومده.

بعد فکر می‌کنم به اون روزها و شب‌هایی که توی سفیدی گوشه‌ی روزنامه هم شعر می‌نوشتم، خب بعدا پاک‌نویس می‌شد به هر حال.

بعد فکر می‌کنم این لوس‌بازی دفترچه، آیا نشونه‌ی بالا رفتن سن منه، مثل اون سرکار خانوم والریا در کتاب دفترچه‌ی ممنوع، یا نشونه‌ی موندن من در سیزده‌چهارده‌سالگیه، که اگه رنگ لاک ناخونم مثلا با رنگ جورابم ست نبود فکر می‌کردم الان همه‌ی عالم دارند با دست من رو نشون می‌دن، یا اصلا خیلی ساده یه بهانه است برای ننوشتن.

بعد می‌رم ته سررسیدم که روی دفترچه رو خط بزنم تا اصلا توی لیست خریدم نباشه. چشمم می‌افته به «روبالشی صورتی برای دخترک» و باز فکر می‌کنم نکنه بچه‌ام نیمه‌شب بیدار شه که بره دست‌شویی و این‌ها رو ببینه بترسه.

بعد فکر می‌کنم یک ملافه بردارم بندازم روی بندکس.

بعد فکر می‌کنم امروز دخترک کارتون کاسپر رو دیده، ملافه رو ببینه فکر نکنه روح دیده یه وقت.

بعد فکر می‌کنم دخترک اصولا نیمه‌شب که می‌ره دست‌شویی، چشم‌هاش رو درست و حسابی باز نمی‌کنه چیزی رو ببینه.

بعد فکر می‌کنم ملافه اگه روح باشه و لباس‌ها خفاش، چه فضای دراکولایی‌ای درست می‌شه.

بعد فکر می‌کنم شعر دراکولایی هم می‌شه گفت‌ها.

بعد می‌رم توی آشپزخونه و هنوز دستم به کلید چراغ نرسیده که با دیدن یک حجم سرگردان سیاه، روح نازنینم از ترس به پایین سرازیر می‌شه و از راه انگشت‌های پام جسم نازنینم رو ترک می‌کنه.

بعد قهرمان /لیوان قهوه به دست/ می‌گه «بیداری؟ فکر کردم خوابیده‌ی چراغ رو روشن نکردم … »

 

 

 

 

 

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: