نگاشته شده توسط: ساروی کیجا | اوت 1, 2009

و اما ٣۵ سالگی

 خب، خدمت خانم‌های محترمی که منتظر پست سی و پنج سالگی هستند، مختصر و مفید عرض کنم که سی و پنج ساله شدن اصلا سخت نبود، اصلا فرقی با سال‌های دیگه نداشت، اصلا درد نداشت، اصلا گریه نکردم، اصلا هیچ اتفاق خاصی نیفتاد.

خیلی عادی یک کیک کوچولو داشتم، شمعم عدد ٣۵ نبود و به خاطر دل دخترک که از این شمع باریک رنگی‌های تولدی می‌خواست سه تا شمع صورتی گذاشتم بالای کیک، پنج تا شمع آبی گذاشتم پایین کیک، کادوی تولدم یک سندل چرمی خوشگل بود که وقتی فهمیدم قیمتش هشتاد و پنج هزار تومن بوده آه از نهادم برآمد، اما بعد که آقامون گفتند « ارزشش رو داری» آهم برگشت سر جاش توی نهادم. شام هم رفتیم رستوران. تمام.

نه‌خیر، هر چی فکر می‌کنم می‌بینم هیچ مورد خاصی نبود. بیش از اونی که لازم بود گارد گرفته بودم و آماده‌ی دفاع شده بودم. دلیلش گمونم اون همه اشک و آه آلوچه‌خانوم سر سی و پنج سالگی‌اش بود که من فکر کردم حالا این لابد پنج برابر سی سالگی درد داره و هنوز هم نفهمیده‌ام دلیل اون همه اشک و زاری و عزاداری چی بود.

من خوبم، زنده‌ام، بسی بیش از سال‌های دیگر سرحالم، بسیار بسیار بسیار به خودم مطمئنم، بسیار بسیار از خودم راضی‌ام، عمیقا به قول و قرارهایی که با خودم گذاشته‌ام پای‌بندم، پر از انرژی و نیرو برای انجام برنامه‌هایی هستم که در پیش داریم و سخت معتقدم سی و پنج سالگی واقعا می‌تونه سن کمال یک زن باشه.

مهم‌ترین نکته این که امسال رو سال تکریم خودم نام‌گذاری کرده‌ام /هاها/ و همون طور که در سی سالگی تصمیم گرفتم دیگه قهوه نخورم (چون از خوردنش لذت نمی‌بردم)، در سی و پنج سالگی هم تصمیم گرفتم دیگه شکلات نخورم، چون به این نتیجه رسیدم که واقعا از خوردنش لذت نمی‌برم. فقط یک استثنا وجود داره و اون هم m&m ریز است، از همین پاکت قهوه‌ای‌ها، نه اون پاکت زردها که همه‌شون مغزدارند و قهرمان می‌میره براشون.

فعلا با شدت و حدت دارم کتاب می‌خونم. احساس می‌کنم در اثر مدتی معاشرت با دوستان کتاب‌نخوان! که تصور می‌کردند تماشای فیلم و سریال همون کار خوندن کتاب رو انجام می‌ده، من هم به درد کتاب‌نخوانی! دچار شده بوده‌ام. دارم عقب‌ماندن دو ساله‌ام رو از دنیای کتاب‌های جدی جبران می‌کنم. در فواصلش البته داستان هم می‌خونم، مثلا خاک غریب جومپا لاهیری عزیزم رو برای خودم کادوی تولد خریدم و بلعیدمش. سر فرصت درباره‌اش می‌نویسم.

هنوز چاقم، قرار بود نباشم خب، اما روزی دو بار یک مسیر مشخص رو می‌رم پیاده‌روی و اگرچه تغییر محسوسی وجود نداره، خودم از خودم راضی‌ام. اصل هم بر همینه.

آهان، یک تصمیم مهم برای سی و پنج سال آینده‌ی زندگی‌ام گرفتم: از این پس فقط و فقط و فقط و فقط و فقط کاری رو انجام می‌دم که نفعی برای خودم یا خانواده‌ام داشته باشه.

مثال لازمه ؟ خب مهم‌تر از همه این که دیگه از اون جان‌فشانی‌های احمقانه برای دوستانی که با یک غوره سردی‌شون می‌کنه و با یک مویز گرمی‌شون، خبری نیست. گفته باشم. به مهمونی‌ای که می‌دونم درش بهم خوش نمی‌گذره، نمی‌رم. به تلفنی که می‌دونم وقتم رو تلف می‌کنه، جواب نمی‌دم. به دوستی با کسی که آزارم می‌ده، ادامه نمی‌دم. بچه‌ی کسی رو نگه نمی‌دارم که مادرش تشریف ببره خیاطی و آرایش‌گاه. سنگ صبور درددل‌های این و اون از مادرشوهر و خواهرشوهر نمی‌شم. دعوای زن و شوهری آشتی نمی‌دم. دختر و پسر مجرد به هم معرفی نمی‌کنم. کلی پول خرج نمی‌کنم مهمونی بگیرم و کاج درست کنم و کادو بخرم که بچه‌ی این و بچه‌ی اون بفهمه کریسمس چیه. خرحمالی مفت برای کسی نمی‌کنم. تحقیق هیچ دانش‌جوی بی‌حوصله‌ای رو مفت و مجانی براش انجام نمی‌دم. برای کسی عکس اسکن نمی‌کنم. برای کسی پرینت نمی‌گیرم. برای کسی عکس چاپ نمی‌کنم. هزاران مثال دیگه هم هست که بماند.

در واقع یکی انتخابات و یکی جشن تولد امسال دخترک درس‌های زیادی به من داد و تاثیر زیادی در تصمیم‌های روز تولدم داشت.

به قول رها، باشد که پیروز باشم. (رها لینک وبلاگت یادم نیست. بیا اعلام وجود کن.)

.

.

.

.

پ.ن. راستی فکر کنم واقعا به اندازه‌ی سابق بلند حرف نمی‌زنم. هنوز از دستم در می‌ره البته.

 

 

 

  

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: