نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | ژوئن 8, 2009

نه راز زنانی که هر چه می‌خواهند به دست می‌آورند – ٢٠

چند ماه پیش با یکی از موفق‌ترین و خوش‌ریخت‌ترین مدل‌های کشور ، ام آرونسون ، ناهار صرف کردم . او واقعا زیباست . در واقع مجله‌ی پیپل او را جزو پنجاه نفر از زیباترین مردم در سال ١٩٩۶ معرفی کرد . او به من گفت که موفقیت خود را مدیون این است که ساحل شرقی آمریکا را به هم‌راه هم‌اتاقی کالجش ترک کرده و به کالیفرنیا آمده تا از دست پیام‌های مخرب ناپدری‌اش راحت شود .

ناپدری‌اش به طور دائم به او می‌گفت که اضافه‌وزنش برای او یک مشکل است . وقتی او دوازده ساله بود ، ناپدری با ماژیک بر روی بدن وی دایره‌های سیاه رنگی به نام « نقطه‌های مشکل‌آفرین » رسم کرده بود ، جاهایی که اگر او مراقب نمی‌شد ، بیش از اندازه چاق می‌شدند . او سعی کرد ماژیک‌ها را پاک کتد ولی در استخر وقتی بچه‌های دیگر به او خندیدند ، متوجه شد که خط‌ها هنوز قابل رویت است . این یک تجربه‌ی خوار کننده بود .

در دانش‌گاه سیراکوس ، او و هم‌اتاقی‌اش تصمیم می‌گیرند که در تابستان برای عموی هم‌اتاقی‌اش که در شغل سینما بود به عنوان پرستار بچه در لوس‌آنجلس کار کنند . بچه‌های آن مرد بسیار شلوغ بودند و کار آن‌ها مدت زیادی طول نکشید ، ولی وقتی او در لوس‌آنجلس بود افراد زیادی به او گفته بودند که ظاهر خوبی دارد . این گفته‌ها در او دید جدیدی نسبت به خودش ایجاد می‌کند . او در تلویزیون NBC شغلی به عنوان منشی به دست می‌آورد ، بعد در یک ایستگاه تلویزیونی مجری می‌شود و سرانجام به نیویورک برمی‌گردد تا در مد برای افراد بزرگ‌جثه کاری به دست آورد .

٣- به حسن تصادف مجال بدهید .

از سماجت کردن روی آن‌چه نیاز دارید دست بردارید و اجازه دهید تا زندگی برای چند هفته خود به خود ادامه پیدا کند . ولی باید بیرون بروید تا فرصت دهید حسن تصادف پیش آید . خانم کاترین کوک ، عکاس حرفه‌ای مناظر ، در مورد حسن تصادف داستان جالبی دارد . ده سال پیش او مشغول اداره‌ی استودیوی عکاسی خودش بود و ساعت‌ها به کار می‌پرداخت و احساس بی‌رمقی و خلا می‌کرد . او در اشتیاق یک استراحت و یک مرخصی بود . وقتی دوستانش پیشنهاد می‌کنند که برای یک هفته گشت و گذار با آن‌ها به نیوزیلند برود ، او با اشتیاق می‌پذیرد . او به تازگی از شوهرش جدا شده بود و چیزی مانع رفتنش نمی‌شد .

او می‌گوید : « من و دوستانم برای یک هفته به گردش می‌رفتیم ، ولی من تصمیم گرفتم به تنهایی دو ماه دیگر به گشت و گذار بپردازم . می‌دانستم که به ناشناخته‌ها پا می‌گذارم ولی احساس می‌کردم این کار به من کمک می‌کند تا چهارچوب ذهنی جدیدی برای خودم خلق کنم . من معتقدم که واگذار کردن بعضی چیزها به حسن تصادف ، به انسان اجازه می‌دهد تا راه‌های دیگر و هیجان‌انگیزتری برای خود خلق کند . »

او یک هفته با دوستانش به گشت و گذار می‌پردازد و بعد تنها می‌شود . روزی در حالی که با اتومبیل کرایه‌ای خود در یک جاده‌ی کوهستانی خلوت مشغول به حرکت بود ، متوجه یک مسافر تنها می‌شود و تصمیم می‌گیرد او را سوار کند . او هرگز این کارها را نمی‌کرد ، ولی چون اتومبیل زیادی عبور نمی‌کرد و می‌دانست که شاید تا گذشتن اتومبیل بعدی یک ساعت طول بکشد و نیز فهمیده بود که در نیوزیلند مردم با یک‌دیگر مهربان‌تر هستند و به هم کمک می‌کنند ، این کار را انجام می‌دهد .

معلوم می‌شود که مسافر مردی انگلیسی و مزرعه‌دار است که برای مطالعه در مورد لبنیات نیوزیلند به آن‌جا آمده است . آن‌ها با هم آشنا می‌شوند و الان ده سال است که ازدواج کرده‌اند و با هم شرکت خودشان را اداره می‌کنند .

.

.

.

.

پ.ن. ادامه دارد .

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: