نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | آوریل 21, 2009

یک اس‌ام‌اس عاشقانه

دخترک خونه‌ی مادربزرگشه و ساعت ٩ شب قهرمان با حال بد و لرز و سردرد و پادرد و خستگی و همه چی غر می‌زنه که واسه‌ی خوابیدن خیلی زوده اما انگار باید برم بخوابم. فکر می‌کنم چند وقته قهرمان پیش از ساعت ١ نخوابیده؟ چند ساله؟ اصلا من هیچ وقت ندیده‌ام هم‌چین چیزی رو. این که بره توی تخت کتاب بخونه شاید، اما خواب  نه.

تا ساعت ١٠/٢۵ سر خودم رو توی اینترنت گرم می‌کنم . توی facebook چهل و دو تا notification دارم . بازش نمی‌کنم . یک پیغام دارم از یک دوست هندی به اسم Jang هار پنج تا کوییز الکی می‌دم، توی یکی‌اش می‌شم شبیه خاتمی. کامنت‌های وبلاگم رو چک می‌کنم. کارهام رو توی وبلاگ برنامه‌ریزی راست و ریس می‌کنم . پایین گردنم دو سه تا مهره‌ی لوس بی‌مزه هست که گاهی شدیدا درد می‌گیره. حالا هم شروع کرده به جفتک انداختن و درد گرفتن. فکر می‌کنم کاش قهرمان بیدار بود گردنم رو ماساژ می‌داد. یادم می‌افته در کل زمانی که داره پشت گردنم رو ماساژ می‌ده غر می‌زنه که زیاد پای کامپیوتر می‌نشینم. سعی می‌کنم خودم مهره‌ها رو ماساژ بدم. از این زاویه زور دستم کافی نیست. می‌شه نوازش.

هی وبلاگ می‌خونم و هی درد می‌کشم. هی کامنت می‌گذارم و هی درد می‌کشم. اول وبلاگ‌هایی رو می‌خونم که آدرسشون یادمه. بعد وبلاگ‌هایی رو می‌خونم که توی لیست «وبلاگ دوستان» توی بلاگ‌فا هستند. بعد وبلاگ‌هایی رو می‌خونم که توی گودر گذاشتمشون. بعد یهو دلم می‌گیره .

توی flickr می‌گردم و الکی واسه‌ی خودم visual board درست می‌کنم . موزاییک‌کردن توی این سایت رو تازه یاد گرفته‌ام و هی خوشم می‌آد موزاییک درست کنم . عکس‌ها رو می‌چینم کنار هم و موزاییک نهایی رو save می‌کنم و می‌گذارمش wallpaper کامپیوتر . توی log خودم البته . نگاهش می‌کنم و همین جور که با دست راستم پشت گردنم رو گرفته‌ام ، آرنج راستم رو می‌گذارم زیر چونه‌ام و به بالا فشار می‌دم . دلم می‌خواد گردنم یک «تق» بلند بکنه و درد تموم بشه . یهو بی‌خودی یاد سیامک می‌افتم که بالاخره این شمس بدبخت رو می‌گیره یا نه . باز به موزاییکم نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم از اولین باری که ساختمش هیچی‌اش تغییر نکرده . یعنی نشده . یعنی من روش متمرکز نبوده‌ام . یعنی پس خودم نخواسته‌ام . یعنی هیچی به هیچی . بعد یهو دلم می‌گیره .

می‌رم توی facebook جلوی اسمم می‌نویسم « گردنش درد می‌کنه و دلش برای دخترش تنگ شده » . هنوز share نکرده پشیمون می‌شم . پاک می‌کنم می‌نویسم «needs love» . بعد فکر می‌کنم منظورم از love دقیقا چیه این‌جا . این که قهرمان پا شه با هم بریم باغ فردوس بستنی سیدمهدی بخوریم یا این که دخترک خونه باشه و بیاد به گردنم آویزون بشه از اون بوس‌های محکم دردآور بچسبونه روی لپم یا این که یه دوست‌پسر داشته باشم آن‌چنانی / که خب این آن‌چنانی رو هم باید تعریف کرد / یا این که مثلا آرتمیس بیاد محکم هم‌دیگه رو بغل کنیم ؟ می‌رم توی facebook روی wall آرتمیس می‌نویسم « ای آرتمیس آزاد ، همانا آی میس یو سو ماچ ، به من بده یه ماچ . » بعد یهو یادم می‌آد روزی صد دفعه من و دخترک به هم می‌گیم آی لاو یو سو ماچ ، به من بده یه ماچ ، و فکر می‌کنم اصلا چه معنی داره بچه شب خونه‌ی مادربزرگش بمونه . بعد فکر می‌کنم اصلا این love که منظور نوشته‌ی من بود در این لحظه هیچی نیست جز دو تا دست که گردن دردناک من رو ماساژ بدهند . بعد فکر می‌کنم اصلا یه ماساژور می‌خرم منت حاتم طایی نبرم . حالا هی زور می‌زنم یادم بیاد شعر اصلی چی بود . بعد یادم می‌آد هر که نان از عمل خویش خورد ، منت حاتم طایی نبرد . بعد یهو دلم می‌گیره .
فکر می‌کنم گردن دردناک و دل گرفته یه چای لازم داره . یادم می‌آد آخرین تی‌بگ رو ساعت ٨/٣٠ درست کردم و خوردم . یک موتورسیکلت از خیابون رد می‌شه . صدای خرمگس می‌ده . فکر می‌کنم چرا هیچ وقت اسم نویسنده‌ی کتاب « خرمگس » یادم نرفت ؟ اتل لیلیان وینیچ . چرا واقعا ؟ یا کتاب دزیره ، آن ماری سلینکو ، یا سینوهه ، میکا والتاری . بعد می‌بینم همین جوری می‌شه ادامه داد و رفت جلو . پس مشکل از منه از کتاب خرمگس نیست . بعد فکر می‌کنم به کتاب‌هایی که وقتی می‌خوندم نصفشون رو حالی‌م نمی‌شد ، مثل جان شیفته در پنجم دبستان ، خونه‌ی عمو رضا . بعد فکر می‌کنم الان چه کتاب مسخره‌ای دستمه ، واستوشاسترا ( معماری ودایی ) ، و فکر می‌کنم وقتی یکی یه پولی داره و می‌خواد بره قد پولش یه در دکون اجاره کنه مثلا توش کلید و پریز بفروشه ، چه جوری می‌شه بهش گفت مغازه‌ای پیدا کن که در ورودی‌اش رو به شمال شرق باشه چون برای کارهای مربوط به الکتریسیته این جهت مناسب‌تره ، خب می‌گه برو بابا دلت خوشه . بعد یهو فکر می‌کنم چرا هیچ‌کی نیست گردن من رو ماساژ بده آخه .

به همه‌ی آدم‌هایی فکر می‌کنم که این امکان بالقوه وجود داشت که الان این‌جا باشند و این کار رو برام بکنند . ذهنم صاف می‌ره می‌نشینه روی منصور دولت‌آبادی / ببخشید ، دکتر منصور دولت‌آبادی ، بس که این دکترها عقده‌ی دکتر صدا زدن دارند / ، شاید چون آدم سرویس‌بدهی است و می‌تونه شوهر خوبی از کار در بیاد ، اگرچه خیلی لاف می‌زنه . بعد یادم می‌آد که پارسال پیرارسال / کی بود ؟ ٨۶ ؟ / از ساری با هم اومدیم تهران و وقتی من و دخترک رو رسوند در خونه ، قهرمان که فقط چند بار تلفنی باهاش حرف زده بود بهش گفت من مطمئن بودم شما قدتون بلنده ، وگرنه ساروی‌کیجا این همه سال با شما دوست نمی‌موند . و فکر می‌کنم اولین بار که منصور رو دیدم چه سالی بود ؟ سوم دبیرستان بودم ، می‌شه سال ١٣۶٩ ، و دانش‌جوی شیراز هم بود ، چه‌قدر با هم خوش گذروندیم ، چه‌قدر خاطره داریم با هم . بعد یهو دلم می‌گیره .

یهو فکر می‌کنم چه کار می‌کنم اگه همین حالا ، با همین شرایطی که هر دومون درش هستیم ، از منصور یه اس‌ام‌اس عاشقانه بگیرم ، مثلا به جای احوال‌پرسی همیشگی برام بنویسه « عزیزم دلم برات تنگ شده » . بعد فکر می‌کنم برو بابا ، این اس‌ام‌اس رو که خودم واسه‌ی مثلا فرید یا مهدی هم می‌فرستم ، مگه چیز عجیب غریبیه آخه . خب بنویسه « چطوری عشق من » . فکر می‌کنم این رو می‌گذارم به حساب شوخی . خب بنویسه « کاش همین الان در آغوش من بودی » . فکر می‌کنم خب فورا جواب می‌دم جانم ؟ با منی ؟ و منتظر می‌شم که جواب بده « وای نه ببخشید اشتباهی فرستادم » . خب اگه جواب داد « آره عزیزم » چی ؟ فکر می‌کنم جواب می‌دم زده به سرت ؟ و صبر می‌کنم تا جواب بده « معلومه بچه جون » . خب اگه جواب داد « نه ، فقط می‌خوامت .. فردا ببینمت ؟ » چی ؟ فکر می‌کنم با خودم می‌گم اوا مردک بی‌شعور خاک‌برسر این حرف‌ها چیه نصفه‌شبی و موبایل رو خاموش می‌کنم می‌رم می‌خوابم . بعد فکر می‌کنم واقعا که ، خب اگه می‌نویسی «needs love» لااقل جواب‌هات پر از جفتک‌پرونی نباشه عزیزجان . بعد فکر می‌کنم پا شم برم بخوابم تا منصور اس‌ام‌اس نداده .

دارم باز پشت گردنم رو با دست راست می‌مالم که چشمم می‌افته به گوشی‌ام جلوی مانیتور . فکر می‌کنم واقعا چه حالی می‌شدم اگه الان یه اس‌ام‌اس عاشقانه می‌گرفتم ؟ یهو صفحه‌ی گوشی روشن می‌شه و زنگ کوتاه دو ثانیه‌ای به صدا در می‌آد . اس‌ام‌اس رو می‌خونم : « امروز سه بار خونه‌تون زنگیدم نبودی . آی‌دی‌کالر نداری مادر ؟؟ »

شری فرستاده .

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: