نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | مارس 29, 2009

مهروش فوتبالیان ساروی

ساعت حدود ١٩ توی خیاطی قهرمان در حال آخرین پرو و چک نهایی کت و شلوارشه که آقای قادری می‌گه « من از هفت سالگی توی این کارم ، وقتی بالاخره این مغازه رو برای خودم باز کردم پدر شما دومین مشتری من توی این مغازه بود ، بعد هم که دایی‌تون و شوهرخاله‌هاتون مشتری من شدند ، اولین کت و شلوار شما و برادرتون رو هم که من دوختم ، اگه این همه سال مشتری من نبودین محال بود از پای فوتبال بلند شم بیام لباستون رو تحویل بدم … »

من می‌گم « اوا .. فوتبالی که فرجام می‌گفت امروز بود ؟ کجا با کجا هست ؟ »

آقای قادری ناگهان ساکت می‌شه و به من نگاه می‌کنه .

۴۵ دقیقه بعد از دروازه دولت برگشته‌ایم سمت خونه و می‌ریم سوپر نزدیک خونه که کمی خرید کنیم .

رادیوی سوپر روشنه و مردی با تمام قوا فوتبال ایران – عربستان رو گزارش می‌کنه .

همین طور که دارم شیر و دست‌مال کاغذی و دست‌مال توالت و کره و پنیر و بیسکوییت و تخم مرغ و نودل و ماست برمی‌دارم ، پنج مرد ، جدا از هم ، وارد سوپر می‌شن . فقط یکی‌شون لباس رسمی بیرون از خونه تنشه و بقیه همه با گرم‌کن ورزشی یا یا دم‌پایی ابری یا با کاپشنی روی دوش اومده‌اند .

از رضا می‌پرسم بازی چند چنده ؟ می‌گه صفر صفر .

یکی‌شون یک سوپرچیپس برمی‌داره با یک ماست پرچرب و نیم کیلو خیارشور می‌خواد . بقیه لب‌خند می‌زنند .

گزارش‌گر رادیو می‌گه : « حالا می‌ره .. نزدیک می‌شه .. شوت .. شوووووووووووووت .. و موفق نمی‌شه .. »

یکی‌شون نفس‌نفس‌زنان یک بستنی کیلویی شکلاتی می‌خواد و جوری ایستاده که یعنی به محض تماس بستنی با دستش از در بیرون خواهد پرید .

گزارش‌گر رادیو می‌گه : « فرصت برای عربستان .. از کنار دروازه می‌گذره .. »

یکی‌شون دست‌ها رو گذاشته توی جیبش و با دقت به رادیو گوش می‌ده .

گزارش‌گر رادیو می‌گه : « مربی عربستان کمی عصبی به نظر می‌رسه .. بچه‌های ما خوب کار می‌کنند .. »

یکی‌شون / اونی که لباس کامل تنشه / یک بسته ورمیشل برمی‌داره و از من می‌پرسه « این رشته‌سوپیه دیگه ؟؟؟ » . می‌گم آره و می‌خندم . در حالی که سه تا اسنک پنیری چی‌توز برمی‌داره می‌گه « چرا می‌خندین ؟ » . می‌گم فکر کنم در زندگی‌ام این سومین باره که اصطلاح « رشته سوپی » رو می‌شنوم . می‌گه « پس بقیه چی می‌گن به این ؟ » می‌گم ورمیشل . با تعجب به بسته نگاه می‌کنه و می‌گه « یعنی رشته سوپی نیست ؟ » می‌گم هست ، اسمش این نیست . می‌گه فکر کنم خانوم من هم سه بار در عمرش اصطلاح ورمیشل رو شنیده باشه . با هم می‌خندیم .

گزارش‌گر رادیو می‌گه : « مهدوی‌کیا … کرنر برای ایران .. »

یکی‌شون یک بسته زغال برمی‌داره و در حالی که جعبه‌های نبات رو زیر و رو می‌کنه می‌پرسه « از این نبات چوب‌دارها ندارین ؟ » بقیه لب‌خند می‌زنند .

گزارش‌گر رادیو می‌گه : « توی دروازه .. توی دروازه .. مسعود کجایی .. توی دروازه .. »

پنج مرد با هیجان و لب‌خند به نعمت نگاه می‌کنند و شش نفری بلند بلند حرف می‌زنند .

از رضا می‌پرسم « مسعود کیه ؟ »

شش مرد ناگهان ساکت می‌شن و به من نگاه می‌کنند …

رضا با احتیاط می‌گه « شجاعی » .

پنج مرد با تن صدای پایین‌تر از پیش در مورد گل ابراز احساسات می‌کنند . فکر می‌کنم لابد سوال من آب سردی بوده روی هیجان این گل .

دهنم رو رو به پایین کج می‌کنم و به نعمت می‌گم « نمی‌شناسم » .

شش مرد ناگهان ساکت می‌شن و به من نگاه می‌کنند …

رضا می‌خنده . پنج مرد برمی‌گردند به قهرمان که توی ماشین نشسته نگاه می‌کنند . یکی یکی در سکوت پول خریدهاشون رو حساب می‌کنند و می‌رن .

می‌رم توی ماشین و قهرمان می‌گه « راستی ایران یه گل زدها .. » وقتی دارم سکوت اون‌ها رو در برابر سوالم برای قهرمان تعریف می‌کنم تازه می‌فهمم که می‌خواستند ببینند جدی می‌پرسم یا شوخی می‌کنم .

می‌رسیم خونه . قهرمان تلویزیون ایران رو روشن می‌کنه و می‌گه بذار ببینیم دقیقه‌ی چندند … باقی بازی رو ایستاده وسط هال می‌بینه ، در حالی که داره برای زمان‌بندی استودیو با پیام اس‌ام‌اس رد و بدل می‌کنه .

بازی که تموم می‌شه ، قهرمان می‌گه « با صد هزار تا تماشاگر هم نمی‌تونند یه بار این عربستان رو ببرند ، اون وقت این عرب‌ها میان وسط استادیوم آریامهر جلوی ما باسنشون رو از خوشی می‌زنند به هم … » و صد تا جمله‌ی دیگه در باب علی دایی و سیستم فوتبال ایران و چی و چی و چی .

من متعجب از فوتبال تماشا کردن قهرمان / گیریم در حد ١۵ دقیقه / و متعجب از این همه حرص و جوش خوردنش بابت فوتبال / گیریم در حد ١۵ ثانیه / گوشه‌ی گوشی ! هم به حرف‌های گزارش‌گر تلویزیون دارم که توی حر‌ف‌هاش می‌شنوم « جام جهانی » و می‌بینم قهرمان هم ضمن صحبت درباره‌ی خداداد عزیزی داره می‌گه « سال ١٩٧٨ گزارش‌گر می‌گفت غفور جهانی .. جام جهانی .. » .

می‌پرسم « مگه این بازی به جام جهانی ربط داشت ؟؟ »

قهرمان ناگهان ساکت می‌شه و به من نگاه می‌کنه …

 

 

 

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: