نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | فوریه 2, 2009

نه راز زنانی که هر چه می‌خواهند به دست می‌آورند – ۶

حرفم را اشتباه متوجه نشوید . حسادت احساس خوبی نیست . علت این که می‌گویند « حسود هرگز نیاسود » این است که بعد از اولین هجوم احساس ، حالتی دست می‌دهد که انگار در معده‌ی شما زرداب ( آب کیسه‌ی صفرا ) ریخته شده است . علاوه بر آن ، حسادت تنها به این جا ختم نمی‌شود که شما را مریض و ناراحت کند ، وقتی آسیب‌پذیر و ناشکیبا هستید حسادت می‌تواند در شما رفتار بد به وجود آورد . ممکن است به کسی که به او حسادت می‌کنید گوشه و کنایه بزنید ، به شدت از او انتقاد کنید یا حتا در کارهایش خراب‌کاری کنید . به علت توان خارج از کنترل بودن این‌گونه احساسات ، معمولا حسادت را به کنترل خود درمی‌آوریم ، به آن توجه نمی‌کنیم و انکار و سرکوبش می‌کنیم .

اما اگر حسادت به طور کلی بد بود ، این همه راجع به آن حرف نمی‌زدم . آن چه من از زنان موفق یاد گرفته‌ام این است که آن‌ها به جای این که مانند ما حسادت را سرکوب و انکار کنند ، آن را هوش‌‌مندانه به کار می‌برند . اگر بتوانیم به احساسات ناگهانی و دردناک اولیه‌ی ناشی از حسادت واکنش مناسب نشان بدهیم ، می‌توانیم از نیروی آن به‌ترین استفاده را ببریم . حسادت برای پایان کار چیز خوبی نیست ولی برای شروع آن بسیار عالی است .

حسادت می‌تواند خیلی هم سالم باشد . حسادت یک احساس خالص است و به شما امکان می‌دهد تا ببینید آرزوهای واقعی‌تان کدام‌هاست . تقریبا همیشه به ما گفته می‌شود که آرزوهای خود را کنار بگذاریم . به ما یاد داده‌اند که یک دختر نباید بگوید « من آن را می‌خواهم » .

چند سالی است که از قدرت حسادت کاملا آگاه شده‌ام ، اما اولین مورد را در نه سالگی داشتم . تازه به یک محله‌ی جدید نقل مکان کرده بودیم و با چند دختر هم‌سن خود دوست شده بودم . تابستان بود که تصمیم گرفتیم یک مسابقه‌ی لب‌زدن آهنگ‌های قدیمی ترتیب بدهیم . یک دختر ده ساله ، که در آن نزدیکی زندگی می‌کرد ، داوطلب شد به ما کمک کند و دوستان من خیلی خوش‌حال بودند ، زیرا این دختر ، میسی ، الگوی آن‌ها بود و او را بسیار دوست داشتند . در روزهای تمرین ، میسی مرا به حیوان خانگی خود ترقی داد ، لوسم می‌کرد و به من شکلات می‌داد . با این که این موضوع در خفا مرا آزار می‌داد ، متوجه شدم دختری به نام استفانی که از همه بیش‌تر میسی را دوست داشت ، به من حسودی می‌کند . استفانی در سکوت به حسادت خود ادامه می‌داد ولی من به او اجازه نمی‌دادم که به عذاب من پایان دهد . روزی در ایوان ایستاده بودم که ناگهان استفانی از پشت سر به من نزدیک شد ، پایم را محکم گاز گرفت و تا آن‌جا که می‌توانست ادامه داد . من جیغ کشیدم و گریه کردم و آخر سر به هق‌هق افتادم . مادرها دوان‌دوان آمدند و استفانی به اتاقش فرستاده شد ، احتمالا بدون شام . وقتی آرام شدم ، نقش ایثارگر را بازی کردم و به سرعت او را بخشیدم ، زیرا می‌دانستم که خودم هم تا اندازه‌ای مقصر هستم . احساس دیگری که داشتم ، احساس توام با تعجب و ترس نسبت به استفانی بود . در احساسات او چیزی بود بسیار خالص و وحشی . او می‌خواست عزیز دردانه‌ی میسی باشد ، ولی من سر راه او قرار گرفته بودم . وقتی او مرا گاز گرفت ، به من گفت « من از تو متنفرم ، زیرا آن‌چه را که من می‌‌خواستم تو گرفته‌ای » .

به شما توصیه نمی‌کنم که کسی را گاز بگیرید ، ولی حسادت می‌تواند به شما نشان دهد که چه چیزی می‌خواهید ، البته اگر به آن اجازه‌ی این کار را بدهید . اگر در نقطه‌ای از زندگی هستید که دقیقا نمی‌دانید چه می‌خواهید ، یا آن‌چه را که همیشه فکر می‌کردید می‌خواهید به دست آورده‌اید ، ولی از آن لذت نمی‌برید ، بگذارید به یک حمله‌ی پانزده دقیقه‌ای حسادت دچار شوید . به جای نادیده گرفتن یا درهم‌شکستن احساسات ، بگذارید حسادتتان خود را بیان کند و به آرامی شما را در جهتی که نیاز دارید راه‌نمایی کند .

چون حسادت یک احساس بنیادی و خالص است ، راهی است برای فراتر رفتن از آن‌چه فکر می‌کنید می‌خواهید ( یا دیگران پیشنهاد می‌کنند که بخواهید ) و کشف کردن آن‌چه واقعا از ته دل می‌خواهید . این خواسته می‌تواند بچه‌ی سوم ، شرکت خصوصی خودتان ، یک ازدواج به‌تر یا گذراندن دوره‌ای در نیروهای حافظ صلح باشد . ممکن است حتا ندانید که چیزی می‌خواهید تا وقتی که می‌بینید فرد دیگری آن را دارد و حالا آرزو می‌کنید که کاش مال شما بود و نه مال او .

شگفتی بزرگ در مورد حسادت این است که می‌تواند واقعا به چیز خوبی ختم شود . اگر بتوانید احساس خواستن چیزی متعلق به دیگران را متوقف کنید و آن را بررسی کنید ( کاری که به مقدار زیادی انرژی نیاز دارد ) خواهید دید که چیزی در زندگی آن شخص وجود دارد که واقعا خوب است ، زیرا حسادت ، تحسین تلخ است . در پشت حسادت ، نگرشی دست و دل‌بازانه از تمام ویژگی‌های خوب واحساس تحسین و علاقه به آن‌هاست .

الن ولتی ، نویسنده‌ی ستون « هر چه می‌خواهی از من بپرس » در مجله‌ی ردبوک ، به نیروی حسادت باوری عمیق دارد و آن را به مرد کوچکی تشبیه می‌کند که بر روی دوش ما نشسته است و همواره می‌گوید « نگاه کن ببین دوستت در این لباس تازه چه‌قدر زیباست » یا « ببین هم‌کارت چه‌قدر راحت جلوی جمع حرف می‌زند » . به محض آن که به حرف‌های آن مرد کوچک فکر می‌کنیم ، انگار آدرنالین به ما تزریق شده است . خیلی خوب می‌فهمیم و تصمیم قاطعانه می‌گیریم که به دنبال آن برویم . ناگهان دیگر احساس تاسف نمی‌کنیم . دیگر بد آن فرد را که زمانی به او حسادت می‌کردیم نمی‌خواهیم . در واقع به همان اندازه که برای خودمان / به علت رفتن به دنبال آن چیز / احترام قائل می‌شویم ، برای او نیز / به علت داشتن آن چیز / احترام قائل می‌شویم .

.

.

.

.

.

.

پ.ن. ادامه دارد .

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: