نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | ژانویه 19, 2009

نه راز زنانی که هر چه می‌خواهند به دست می‌آورند – ۵

راز اول : حسادت کنید

پیش از آن که بتوانید به دست آوردن چیزهایی را که می‌خواهید ، اول باید بدانید که آن‌ها دقیقا چیست . وقتی زندگی‌نامه‌ی زنان موفق را می‌خوانید یا مصاحبه‌های آن‌ها را نگاه می‌کنید ، آیا توجه کرده‌اید که آن‌ها چه‌قدر از آن‌چه می‌خواهند مطمئن هستند ؟ این اطمینان ممکن است انکی خشن و تهاجمی به نظر برسد ، اما به آن‌ها قدرت و اراده‌ای داده است که مانند موشکی که حرارت را دنبال می‌کند ، به دنبال رویاهایشان باشند .

بعضی از ما با علاقه‌ای ویژه بزرگ می‌شویم ، مثلا آرزوی دام‌پزشک شدن یا نقاش شدن ، داشتن بچه‌های زیاد یا زندگی در کوهستان . دانا هانور ، خبرنگار تلویزیون ، همسر شهردار نیویورک و هنرپیشه‌ی کنونی ، از همان دوران دبیرستان می‌دانست که می‌خواهد جلوی دوربین‌های تلویزیون باشد .

مدرسه‌ی او یک سیستم تلویزیونی مداربسته داشت و دانش‌آموزان برای آن برنامه‌ی خبری تهیه می‌کردند . اولین باری که تصویر هانور پخش می‌شود ، احساسی به وی دست می‌دهد که هرگز آن را تجربه نکرده بود . او می‌گوید : « فکر کردم اوه ، این مخصوص من است ، انگار به خانه آمده بودم . وقتی داشتم آن را انجام می‌دادم به شدت خوش‌حال بودم و احساس می‌کردم خیلی مهم هستم . »

ولی اکثر ما هدف روشن و دقیقی نداریم . ما علاقه‌ی شدید را حس می‌کنیم ولی مرزهای آن مبهم است و مطمئن نیستیم با آن به کجا می‌رویم . من یک دوست فوق‌العاده دارم که سال‌های سال از شغلی به شغل دیگر می‌رفت و فقط این را می‌دانست که می‌خواهد مسؤول چیزی باشد . اما مطمئن نبود که آن چیز چه چیزی می‌تواند باشد .

ممکن است شما در حالی که کاملا مطمئن هستید چه می‌خواهید شروع کنید ، ولی سرانجام بر اثر عوامل خارجی زیادی سردرگم شوید . دوست دیگری دارم که از همان کودکی آرزو داشت بچه داشته باشد . او پس از ازدواج فکر می‌کرد که روزی بچه‌دار خواهد شد ولی عجله‌ای در کار نبود . سال ها گذشت و او و شوهرش هرگز تلاش نکردند بچه‌دار شوند . آن‌ها به جزایر کاراییب سفر کردند ، خانه‌ی جدیدی خریدند ، شب‌ها به رستوران‌های خوب می‌رفتند و از زندگی لذت می‌بردند . سرانجام وقتی او دید سی و پنج ساله شده است ، احساس کرد زمان مناسب برای بچه‌دار شدن فرا رسیده و موضوع را با شوهرش مطرح کرد . پاسخ شوهر آب سردی بر روی او ریخت : « ما زندگی به این خوبی ساخته‌ایم . چرا باید با بچه‌دار شدن خرابش کنیم ؟ »

او وحشت‌زه شد . او به اشتباه فکر می‌کرد که در طول این سال‌ها شوهرش نیز مانند او فکر می‌کند ، یعی فکر می‌کند به‌تر است از این مرحله‌ی زندگی با یک‌دیگر لذت ببرند و بعد ، وقتی آمادگی داشتند ، به مرحله‌ی بعدی خواهند رفت . او مانند یک شریک زندگی خوب سعی کرد مسایل را از دیدگاه شوهرش نگاه کند . آن‌ها فقط با یک‌دیگر زندگی خوبی داشتند و داشتن زمان اضافه‌ی زیاد و پول اضافی آن‌ها را بسیار خودخواه بار آورده بود . نیز این خطر وجود داشت که اگر او شوهرش را بر خلاف سلیقه‌اش مجبور به بچه‌دار شدن کند ، ازدواج به خطر بیفتد . ناگهان ، او واقعا نمی‌دانست چه می‌خواهد .

هم‌چنین ممکن است شما گاهی از ته دل چیزی را بخواهید که اصلا امکان‌پذیر نیست . من از همان کودکی به شدت آرزو داشتم در یک مجله کار کنم . حتا اقدام به نشر مجله‌ی خودم در محله کردم و تمام مطالب آن را خودم تهیه می‌کردم . خیلی خوب بود که من آن‌چه را می‌خواستم در سن ده سالگی می‌دانستم . ولی وقتی در یک مجله کار گیر آوردم ، متوجه شدم که کار کردن در یک مجله آن‌طوری نیست که فکر می‌کردم . من همیشه فکر می‌کردم که این کار یعنی نویسنده بودن ، در حالی که بیش‌تر مجلات از سردبیرانی تشکیل شده‌اند که مطالب تعیین‌شده را به نویسندگان آزاد که در خانه‌ی خود کار می‌کنند می‌دهند . اگر من یک پله از نردبان درجه در مجله بالا می‌رفتم ، نمی‌توانستم نویسندگی کنم . اگر یک نویسنده‌ی آزاد می‌شدم ، دیگر در یک مجله کار نمی‌کردم . من مطمئن نبودم که کدام یک از این دو را می‌خواستم .

زنانی که هر چه می‌خواهند به دست می‌آورند ، به خوبی می‌دانند که چه می‌خواهند . وقتی آن‌ها راجع به چیزی که دارند حرف می‌زنند ، جمله‌هایی شبیه « دیوانه‌ی آن هستم » و « این را با هیچ چیزی در دنیا عوض نمی‌کنم » و « من کاملا عاشق شغلم هستم » به کار می‌برند. نترسید . شما نیز می‌توانید راجع به چیزی همین احساس را داشته باشید .

احساس بدی که به چیزهای خوب راه می‌برد

چند ماه پیش به شنیدن سخن‌رانی هلن گرلی ، سردبیر سابق مجله‌ی کاسمو پولیتن و رییس مجله‌ی کاسمو بین‌المللی فعلی ، رفتم . او به ندرت سخن‌رانی می‌کند ولی این گروه او را متقاعد کرده بودند که بر سر میز شام چند کلمه‌ای صحبت کند . من همواره او را تحسین کرده بودم و واقعا دلم می‌خواست ببینم چه می‌گوید . پس از سخن‌رانی نزد وی رفتم و سلام کردم . ما از لحاظ حرفه‌ای خیلی وقت است که هم‌دیگر را می‌شناسیم ، از همان وقت که من در 29 سالگی برای مصاحبه نزد او رفته بودم ، پس از آن که گلامور را ترک کرده بودم و در هفته‌نامه‌ی خانواده کار می‌کردم . به او گفتم که از وی بسیار چیزها یاد گرفته‌ام و او گفت « کیت ، من به تو حسودی‌ام می‌شود ، تو در اوج حرفه‌ی خود هستی .. »

وقتی در حال بازگشت به محل کارم بودم ، با خودم می‌اندیشیدم که او چه شجاعتی دارد که کلمه‌ی حسودی را به کار می‌برد . حسادت احساسی است که دختران خوب نمی‌خواهند داشته باشند ، چه برسد به این که اعتراف کنند حسادت دارند .

یکی از کشف‌های من در مورد زنانی که هرچه می‌خواهند به دست می‌آورند ، این است که از حسادت کردن خجالت نمی‌کشند . آن‌ها چیزی را که زن دیگری دارد می‌بینند و پیش خود فکر می‌کنند « خیلی چیز خوبی است ، من هم آن را می‌خواهم . »

.

.

.

.

.

.

پ.ن. ادامه دارد .

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: