نگاشته شده توسط: ساروی کیجا | نوامبر 16, 2008

خبر .. خبر ..

دی‌روز صبح از خواب بیدار شدیم و دیدیم ملیکا این‌ها دارند اسباب‌کشی می‌کنند . من هی سعی کردم دخترک چیزی نفهمه که غصه نخوره . اما بالاخره ظهر که داشت با قهرمان می‌رفت کلاس ، اسباب‌کشی رو دید و با چونه‌ی لرزان از بغض برگشت به من نگاه کرد ، من هم خیلی عادی گفتم خوش بگذره …

نگو که دم در خونه ملیکا رو دیده و ملیکا هم عین ماست بهش نگاه کرده و دخترک هم هم‌چنین . توی ماشین قهرمان بهش گفته « من هیچ خوشم نیامد که ملیکا باهات حرف نزد … » ، دخترک هم گفته « خب انتظار داشت من بهش سلام کنم … » ، قهرمان گفته « پس چرا سلام نکردی ؟ » ، و دخترک گفته « من هم انتظار داشتم بیاد به من بگه دارن می‌رن و خداحافظی کنه .. » ،‌ و تا این لحظه ما دیگه اسم ملیکا رو نشنیده‌ایم .

و بدین‌سان گویا ماجرای ملیکا به خیر و خوشی پایان رسید .

.

.

.

.

.

پ.ن. من هم از دید زده شدن توسط دیگران از پشت چشمی و توضیح دادن در مورد خریدهامون و شنیدن اخبار آینه‌بینی و سرکتاب‌بازکنی راحت شدم .

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: