نگاشته شده توسط: ساروی کیجا | نوامبر 12, 2008

ملیکای دیوانه‌ساز

همه چیز از روزی شروع شد که دخترک توی خیابون یک بچه‌گربه دید و گفت « وای ننه » ، اون هم با تلفظ vaay nanah .

من ایستادم و زل زدم بهش .

خنده‌اش گرفت و شروع کرد توجیه کردن « منظورم این بود که وای نه .. نه .. این کار رو نکن .. »

اما بچه‌گربه نشسته بود و هیچ کاری نمی‌کرد .

فکر کردم بچه‌ای که سه ماه تمام خارج از کنترل ما با دو تا بچه بازی کنه که وقتی می‌خوان برن خونه‌ی مادربزرگشون می‌گن « داریم می‌ریم دهات » ، همین می‌شه .

فکر کردم چرا اجازه دادم ؟ چرا ؟ چه‌قدر قهرمان اصرار داشت که این دو تا بچه مناسب بازی با دخترک نیستند ، که حسین توی خونه با مادر و پدرش ترکی حرف می‌زنه و شدیدا لهجه داره ، که هیچ کدومشون توی راه‌پله به هم‌سایه‌ها سلام نمی‌کنند ، که ملیکا رو هر روز صبح بیدار می‌کنند که نماز صبحش قضا نشه ، که این بچه می‌تونه و باید دوست‌های به‌تری داشته باشه ، و من باز هر بار که دخترک می‌گفت برم ، می‌گفتم برو .

خب صدای خنده‌هاشون رو که از پارکینگ می‌شنیدم دلم ضعف می‌رفت .

چند بار دخترک اومد بالا و گفت دیگه با حسین بازی نمی‌کنم ، حسین به من فحش می‌ده ؟ چند بار قهرمان افسوس خورد که پدر و مادر حسین هر دو دبیر دبیرستان و پیش‌دانش‌گاهی‌اند ، و پدرش تازه مدیر هم شده ، و نقل و نبات دهن بچه‌اش فحش و ناسزاست ؟ چند بار افسوس خوردم که مادر ملیکا ناظم دبستانه ، و وقتی معده‌درد داره به جای دکتر رفتن نذر می‌کنه و وقتی دخترش کنکور داره به جای اصرار بر درس خوندنش سفره‌ی هَل‌عطا ( هَل ‌اتا ؟ هَل اتی ؟ هَل عطی ؟ ) می‌اندازه و وقتی از خونه‌شون دزدی می‌شه به جای رفتن به کلانتری می‌ره پیش آینه‌بین ؟ چند بار من نگران مدرسه رفتن دخترک شدم با دیدن این دبیرها و مدیرها و ناظم‌ها ؟

خب می‌اومدند دنبالش . دلم نمی‌اومد اجازه ندم .

چه چیزهایی از ملیکا یاد گرفت ؟ این که امام حسین خیلی خیلی خیلی آدم خوبی بوده و اون‌هایی که کشتندش خیلی خیلی خیلی آدم‌های بدی بودند ؟ این که فرشته‌ها وقتی کار بدی می‌کنند خدا تبدیلشون می‌کنه به جن و می‌اندازدشون توی جهنم و جن‌های جهنم شب‌ها می‌آن بچه‌های بد رو اذیت می‌کنند ؟ این که بچه‌ها بی‌گناهند و این شیطانه که می‌ره توی جلدشون و بهشون می‌گه کار بد بکنند ؟ این که جلوی هیچ مردی ، حتا پدر ، نباید رقصید ؟ چه‌قدر دخترک گریه کرد وقتی یک نقاشی از امام حسین دید که سربند پارچه‌ای داشت ؟ چه‌قدر هق‌هق کرد که « امام حسین آخوند نبوده ، آدم خوبی بوده ، چرا توی این عکس شبیه آخوندهاست » ؟ چه‌قدر خندیدیم وقتی دیدیم دخترک جن جهنم رو نقاشی کرده ، اما با تخیل آرام و شاد و سالم خودش و این قدر جن جهنمش خوش‌گل و خندان بود که نقاشی‌اش رو زدیم روی یخ‌چال ؟ چرا من به این همه تفاوت توجه نکردم ؟

خب ، تموم شد ، ملیکا و حسین هر دو رفته‌اند کلاس پنجم دبستان و مدرسه‌ها شروع شده‌اند و دوره‌ی دوستی و بازی‌های تابستانی دخترک با ملیکا و حسین به پایان رسیده .

من برای دخترک امکان دوستی‌‌های جدیدی رو فراهم می‌کنم .

فکر می‌کنم زنگ بزنم با فلانی قرار بگذارم که دخترش هم‌سن دخترکه و ساز هم می‌زنه . فکر می‌کنم برای دخترک که کلاس ویولونش براش مهم شده خوبه که با او معاشرت کنه . فکر می‌کنم پدر اون دختر اصرار داره من جلوش روسری سر کنم که او بتونه دینش رو حفظ کنه و من نمی‌کنم . فکر می‌کنم مادر اون دختر در مهمونی‌ها عکس نمی‌گیره . فکر می‌کنم من نمی‌دونم آموزش‌های اون دختر در این دو سالی که ندیدمش به چه سمت و سویی رفته .

نه . مبادا باز قصه‌ی جن جهنم بشنوم ؟

فکر می‌کنم زنگ بزنم به مامان دوست صمیمی دخترک در مهد قبلی . بالاخره از هفت ماهگی تا پنج سالگی هر روز و هر روز با هم بودند . فکر می‌کنم به بابای اون دختر که هر روز با زن جدیدی رابطه داشت . فکر می‌کنم به مامان اون دختر که الان در کدوم دوره است ، دوره‌ی آشتی و خونه‌ی خودش یا دوره‌ی قهر و خونه‌ی باباش ؟ فکر می‌کنم به دعواهایی که اون دختر در خونه دیده . فکر می‌کنم به صحنه‌های بدتر از دعوایی که دیده ، مثلا روزی که با مادرش برگشتند خونه و پدرش با زنی توی خونه بود و مادرش اون زن رو کتک زد و پدرش به پشتیبانی از اون زن ، دختر و مادرش رو از خونه بیرون کرد . فکر می‌کنم به شورت‌های اون دختر که همیشه پاچه‌دار بود و هر وقت با مادرش توی حیاط حرف می‌زدیم در فضا و سنی که بچه‌ها فرقی بین اندام تناسلی و نوک دماغشون قائل نبودند دائم به دخترش چشم‌غره می‌رفت که پاهاش رو بپوشونه .

نه . این‌ها از جن جهنم هم بدتره .

فکر می‌کنم ببرمش پارک . یادم می‌ افته آخرین باری که بردمش دختری که هم‌بازی‌اش شده بود بهش گفت تو چرا این قدر می‌خندی ؟ و دخترک هاج و واج مونده بود که چرا نباید بخنده ؟

نه . دختر من مثل بچه‌هایی که توی پارک می‌بینیم افسرده نیست و نخواهد شد .

فکر می‌کنم مانیا توی این مهد جدید دختر خوبیه . هر روز با هم بازی می‌کنند و توی کلاس سر یک میز می‌نشینند و به هم گل‌سر و عکس‌برگردون و خرت و پرت‌های دخترونه کادو می‌دن . فکر می‌کنم به مدیر مهد بگم شماره‌ی من رو بده به مادر مانیا . دخترک از مهد برمی‌گرده و وسط گزارش دادن‌هاش می‌گه « امروز مانیا داشت برام درباره‌ی جن جهنم حرف می‌زد ، بهش گفتم خودم بلدم ، قبلا ملیکا بهم گفته … » و بغض می‌کنه « دلم برای ملیکا تنگ شده » .

ای خدا …

با نازمنگولا قرار می‌گذارم و یک روز کامل رو با دخترک می‌ریم پیش او و دخترکش . از 11 صبح تا 30/8 شب با هم بازی می‌کنند و باز موقع خداحافظی ارغوان می‌گه « خاله ما که هنوز از هم دل نکندیم ، چرا دارین می‌رین ؟ » و من خوش و خرمم از این که حسابی به دخترک و ارغوان خوش گذشته و می‌رسیم خونه و دخترک وسط گزارش دادن به قهرمان ، می‌گه « ارغوان می‌گفت این مدلی باربی‌بازی کنیم ، بهش گفتم نه من و ملیکا اون مدلی باربی‌بازی می‌کردیم … » و بغض می‌کنه « دلم برای ملیکا تنگ شده » .

ای خدا …

بالاخره کوتاه می‌آم و می‌گم بره ملیکا رو دعوت کنه ، دست‌کم این جوری تحت نظر خودم بازی می‌کنند و می‌تونم جلوی داستان‌های جن جهنمی رو بگیرم . ملیکا می‌گه که درس داره و نمی‌تونه بیاد و باید بره پیش حسین که با هم تمرین‌های ریاضی‌شون رو حل کنند . دخترک با لب‌های لرزان و پر از بغض و اشک و اندوه ، مثل عاشقی که معشوق رو با رقیب دیده برمی‌گرده خونه و تا یک ساعت بعد اشک می‌ریزه و قلب ما رو پاره پاره می‌کنه .

ملیکا شده دیوانه‌ساز خونه‌ی ما ، با این تفاوت که دیوانه‌سازهای داستان هری پاتر وقتی می‌اومدند تمام شادی و نشاط و روح زندگی اطرافیان رو ازشون می‌گرفتند ، اما ملیکا لازم نیست خودش بیاد ، اسمش بیاد کافیه .

 

 

 

 

 

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: