نگاشته شده توسط: ساروی کیجا | نوامبر 10, 2008

طوبا طلایی

اگه بتونم شروع کنم ، می‌نویسم . اگه بتونم جمله‌ی اول رو بنویسم ، می‌نویسم . اگه همه‌ی اون چیزهایی که دی‌شب پیش از خواب بهشون فکر کردم و جمله‌بندی‌هاشون رو درست کردم یادم بیاد ، می‌نویسم . اگه داستان « طوبا طلایی » شیوا بگذاره ، می‌نویسم .

دی‌وی‌دی Bridget Jones: The edge of reason رو می‌گذارم جلوم . می‌خوام بنویسم چه جوری شد که لای دی‌وی‌دی‌ها پیداش کردم ، که دخترک شامش رو خورده بود و مشق‌هاش رو نوشته بود و سهیمه‌ی کارتون شبانه‌اش رو از mbc 3 دیده بود و ساعت 9 شب خوابیده بود ، که قهرمان نرم‌افزاری رو که لازم داشت خریده بود و نشسته بود پای کامپیوتر باهاش کار می‌کرد ، که ظرف‌ها داشتند شسته می‌شدند و من و قهرمان نوشیدنی شبانه‌امون رو خورده بودیم ، که بعد از مدت‌ها چای و قهوه خوردن دی‌شب توی لیوان قهرمان گل‌گاوزبون و توی لیوان من چای سبز بود ، که دیگه روز در خونه‌ی ما به پایان رسیده بود و من می‌خواستم تنهایی یک فیلم زنانه ببینم و دنبال دی‌وی‌دی Teeth می‌گشتم که برخوردم به بریجیت جونز 2 . می‌خوام بنویسم که از فرط خوشی به آلوچه‌خانوم اس‌ام‌اس زدم و این که چه‌قدر با دیدن فیلم خندیدم . می‌خوام بنویسم که تا یک ساعت بعد ، از به یاد آوردن لحظه‌ای که هیو گرانت به شورت مضحک بریجیت می‌گه « دوست قدیمی من ، بابا برگشته خونه … » از خنده ریسه می‌رفتم . فقط اگه بتونم شروع کنم ، می‌نویسم .

فکر می‌کنم دی‌شب پیش از خواب چه همه مطلب که به ذهنم رسید و خوابم هم نمی‌اومد و قهرمان و دخترک هم مست و مدهوش از خواب نیمه‌شبی بودند و دیوارکوب هال هم روشن بود و فقط اگه کامپیوتر رو خاموش نکرده بودم ، اگه کامپیوتر رو خاموش نکرده بودم حتما بلند می‌شدم و می‌نوشتم .

فکر می‌کنم همه‌ی سال‌های نوجوانی کاغذ و خودکار زیر بالشم بود و چه صبح‌ها که بیدار می‌شدم و شعری رو نوشته بر اون کاغذ می‌دیدم که حتا یک کلمه‌اش به یادم نمی‌اومد و وای که اگه کاغذ و خودکار زیر بالشم نمی‌بود چه شعرها که در همون بی‌خوابی‌های نیمه‌شبی گفته می‌شدند و فراموش می‌شدند .

فکر می‌کنم چرا در جمله‌ی بالایی « می‌شدند » رو به قرینه‌ی لفظی حذف نکردم ؟ فکر کردم شاعرانه‌تره ؟

فکر می‌کنم چه حسی خواهد داشت دوباره شاعر شدن ؟ دوباره‌ی دغدغه‌ی کلمه و وسوسه‌ی وزن و هنر حفظ موسیقی درونی حتا در شعرهای سپید و پیوستگی روح هنر من به روح هنر عالم ؟

فکر می‌کنم چه حظی بردم وقتی هفته‌ی پیش داغ‌ترین و تازه‌ترین شعرهای اقبال معتضدی توی دستم بود و می‌دونستم که سه سال هیچی ننوشته بوده و می‌خوندمشون و فکر می‌کردم من هشت ساله که هیچی ننوشته‌ام و غبطه می‌خوردم به دفتر کوچک زرد رنگش که مارک پاپکو بود و شعرهایی که با خودنویس نوشته شده بود و من چند ساله خودنویسی رو پر از جوهر نکرده‌ام و فقط با روان‌نویس uni-ball fine مشکی نوشته‌ام و اصلا چی نوشته‌ام ؟

چرا در دست‌شویی درست روبه‌روی من بازه ؟

در دست‌شویی رو می‌بندم و سررسیدم رو می‌آرم و روز یک‌شنبه ، 19 آبان رو باز می‌کنم : جلوی در حمام خالی بشود ، لباس شسته‌ها رو جمع کنم ، تماس با خانم پورسان . و روی « تماس با خانم پورسان » رو خط کشیده‌ام که یعنی انجام شد .

فکر می‌کنم یعنی چی که هر کس می‌ره حمام لباس‌های کثیفش رو جلوی در حمام ول می‌کنه ، حتا خودم ؟ و یعنی چی که من خلاصه شده‌ام در « جمع کردن » ؟ جمع کردن جلوی در حمام ، جمع کردن لباس‌های شسته ، جمع کردن هال و اتاق دخترک ، جمع کردن دی‌وی‌دی ، جمع کردن پول … ؟

فکر می‌کنم دفترهای شعر من کجان ؟ و اصلا چرا من باید در شعرهای قدیمی‌ام شاعر باشم ؟ و اصلا این صبح‌های دل‌انگیز تنها بودن من به چه درد می‌خورند اگه pmc روشن باشه و من هی جوراب‌های دخترک رو از زیر مبل دربیارم و تلفنی حرف بزنم و کاغذهای ولوی قهرمان رو مرتب کنم ؟ و یعنی چی که ساعت 9 صبحه و من هنوز نه مسواک زده‌ام ، نه صبحانه خورده‌ام ، نه موهام رو برس زده‌ام فقط به این بهانه که دی‌شب ساعت 2 خوابیده‌ام و صبح ساعت 30/6 بیدار شده‌ام و خسته‌ام و خوابم می‌آد ؟ یعنی چی اصلا ؟

فکر می‌کنم چند وقت پیش بود که خوندن جلد اول دوره‌ی آثار افلاطون رو نیمه‌کاره رها کردم و دوباره به سراغش نرفتم ؟ چند وقت پیش بود که ایلیاد رو بازخوانی کردم و به سراغ اودیسه نرفتم ؟ چند روزه که بیست و سه قصه‌ی تولستوی رو گذاشته‌ام کنار تخت که پبش از خواب بخونم و به جاش داستان کامل پینوکیو رو برای دخترک می‌خونم ؟ چند روزه که جامعه‌شناسی نخبه‌کشی رو خریده‌ام و جز مقدمه‌اش هیچی رو نخوندم ؟ یعنی چی که به چاپ بیست و هشتم رسیده و من هنوز نخونده‌امش ؟ اون هم وقتی که قهرمان نه سال پیش چاپ دومش رو خونده و هر بار که می‌بینه نشانه‌ی لای کتاب همون جای قبلیه لب‌خند می‌زنه ؟ از همون لب‌خندهایی که من دوست ندارم و تا می‌گم داری مسخره‌ام می‌کنی سه ساعت سخن‌رانی می‌کنه که اگه در گذشته کسی مسخره‌ات کرده و تو حساس شده‌ای به من مربوط نیست ، من هم‌زیست توام ، من اگه تو رو مسخره کنم خودم رو مسخره کرده‌ام ، من اگه بخوام تو رو مسخره کنم لب‌خند که نمی‌زنم ، یک‌باره یک کاری می‌کنم گریه‌ات دربیاد …

فکر می‌کنم ناهار چی بپزم ؟

فکر می‌کنم یعنی قهرمان حوصله کرده سر راه بایسته برای دخترک شیر بخره ؟

فکر می‌کنم چرا خونه‌ی ما هیچ وقت مثل خونه‌ی مهرنوش نیست ؟ که اگه مهمون رودربایستی‌دار ناخونده هم از راه برسه هیچ مشکلی نباشه و همه جا تمیز و همه جا مرتب باشه ؟ چرا الان تا سرم رو از مانیتور برمی‌گردونم چشمم می‌افته به دامن پشت و روی دخترک دم در اتاقش و بلوز لباس خوابش روی مبل و دم‌پایی روفرشی‌هاش در حالی که پاشنه‌هاش رو به سقفه وسط راه و کفش‌های دی‌روزش درست جلوی جاکفشی اما نه توی اون و دو تا دست‌مال کاغذی زیر میز و کیف پول خودم روی میز ناهارخوری و نه توی کیفم و پایه‌ی چسب آشپزخونه روی میز هال و کنترل ماهواره روی استیج آشپزخونه و کیسه‌ی آشغال‌ها که باز قهرمان نبرده‌ش پایین ؟

فکر می‌کنم کی بود توی وبلاگ برنامه‌ریزی نوشته بود می‌خواد با سرعتی خونه‌اش رو تمیز کنه که انگار مادرشوهرش تلفن کرده و گفته داره می‌آد خونه‌شون ؟

فکر می‌کنم چی شد که امروز صبح یک‌هو قهرمان یاد داستان‌های کوتاه من افتاد و پرسید اون‌ها رو کجا گذاشته‌ام و چرا بازنویسی یا ویرایششون نمی‌کنم ؟

فکر می‌کنم خوبه که مادرشوهر من فقط با دعوت می‌آد ؟ یا خوب بود که سرزده هم می‌اومد ؟

فکر می‌کنم کی مادرشوهر شمس صارمی بوده و چه جوری تحملش کرده ؟

فکر می‌کنم چی ؟ چی ؟ مگه اول داستان این جوری شروع نشد که میرمظفر کیسه‌ی برنج رو آورده بود ؟ چی ؟ شمس با میرمظفر عروسی کرد ؟ شمس که می‌خواست بره آمریکا ؟ میرمظفر با قد کوتاه و صورت گرد و سبیل کلارک‌گیبلی و کفش‌های نوک‌تیز سفید و سیاه ؟ یعنی شمس عروس ولی‌الله‌باغبان شد و ننه‌منیج براش اسپند دود کرد و دست‌مالش رو به در و هم‌سایه نشون داد ؟

دوباره فایل « طوبا طلایی » رو باز می‌کنم . همه‌ی قسمت‌ها رو کپی کرده‌ام توی یک فایل و گاهی سر فرصت می‌نشینم ویرایشش می‌کنم که آخر داستان بفرستمش برای شیوا . آره . درسته . داستان همین جوری شروع می‌شد :

شمس دید که میرمظفر در ورودی را که گشود، جلوتر از خودش یک کیسه‌ی قهوه‌ای با مارک طلایی را به داخل هل داد. وقتی می‌پرسید کیسه چیست، صدایش خشن بود. باز میرمظفر بدون هماهنگی با او، کاری کرده بود.

لحن میرمظفر همان نوای مهربان همیشگی را داشت: «خانوم، می‌گن این برنج رو دست برنج‌های نوسی‌کلا زده… لاغر و بلند و خوش‌طعم…» شمس با همان صدای خشن جواب داد: «یعنی مگه روی دست برنج حسن‌کیاده هم هست آقا؟ شاه جز اون برنج، برنجی نمی‌خورد… این قرتی‌بازیا چیه؟»

فکر می‌کنم پا شم برای ناهار برنج بشورم .

فکر می‌کنم شاید امشب به جای این که فیلم ببینم ، خوندن جامعه‌شناسی نخبه‌کشی رو شروع کنم …

 

 

 

 

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: