نگاشته شده توسط: ساروی کیجا | نوامبر 2, 2008

فردا ..

 

نه این که بخوام ناله کنم‌ها ، نه ، ولی اوضاع ما درست وقتی بدجوری به هم ریخت که فکر می‌کردیم چه‌قدر همه چیز رو به خوبی و خوشی است ، و بود .

الان نمی‌خوام بهش فکر کنم . یعنی فکر کردن من چیزی رو تغییر نمی‌ده .

شاید به جای فکر کردن باید عمل کنم ، مثلا بینی‌ام رو !!

کاش همه چیز همین جوری با شوخی و خنده درست می‌شد و می‌رفت پی کارش .

« راهی‌شون کردی بیا » . اس‌ام‌اس دی‌شب آلوچه‌خانوم هی می‌آد جلوی چشمم .

راهی‌شون نکردم هنوز .

می‌لرزه و اعصاب بدنش کشیده می‌شه و از شب تا صبح یک‌سره راه می‌ره و من فکر می‌کنم کاش این کار رو با ما و با خودت نمی‌کردی . کاش می‌گذاشتی مثل همه‌ی آدم‌های دیگه فقط به فکر رسوندن حقوق ماهانه‌مون از اول ماه به آخرش باشیم .

شب جمعه چه‌قدر مهمونی‌مون خوب بود . چه‌قدر خوش گذشت . مهمونی کوچولوی ساده‌ی دل‌انگیزی بود .

چرا همه‌ی لحظه‌های زندگی ساده و دل‌انگیز نیست ؟ من نمی‌گذارم ؟ تو نمی‌گذاری ؟

دخترک مشق‌هاش رو ننوشته . بیدارش می‌کنم با بغض می‌گه الان باید مشق بنویسم ؟ دلم می‌خواد بگذارم بخوابه . گور بابای مشق . گور بابای پیش‌دبستانی . گور بابای همه چیز . چرا باید تنها چیز دل‌انگیز این لحظه / خواب دخترک / به هم بخوره ؟

فکر کردن من واقعا چیزی رو تغییر نمی‌ده .

حتا عمل کردن من هم چیزی رو تغییر نمی‌ده .

گاهی وقت‌ها آدم دلش می‌خواد بره درون یکی دیگه و هزار تا کار انجام بده ، چیزهایی رو که لازمه بگه ، برگه‌هایی رو که لازمه پر و امضا کنه و بگذاره آب جوی به مسیر طبیعی‌اش برگرده .

یادمه در جایی خونده‌ام که « اگه همیشه از یک مسیر بری همیشه به یک مقصد می‌رسی » . جمله‌بندی دقیقش یادم نیست اما معنی‌اش همین بود .

چی می‌شه اگه بلند شم برم روزنامه بخرم و برای آگهی‌های استخدامش رزومه فکس کنم ؟ دوباره آبان ماه و استخدام و تمام صبح‌های زود زمستون توی ترافیک همت و تاخیرها و غیبت‌های نفرت‌انگیز روزهای برفی و کار یک‌نواخت هر روزه و نتیجه‌اش مثل همیشه . فداکاری‌های بی‌قدردانی . نه . من این کار رو نمی‌کنم .

چه کار کنم ؟

چی می‌شه اگه مثل یک ضعیفه‌ی مقیم آشپزخونه بنشینم تا آقامون خودش کارها رو راست و ریس کنه ؟ صبح‌ها بنشینم ریلکس و راحت فیلم ببینم و ناهار بپزم و عصرها برم خونه‌ی دوستان و مراکز خرید و گاهی هم غر بزنم که گوشت نداریم مرغ نداریم تخم‌مرغ نداریم . ببینم که چکه‌چکه داره جلوم آب می‌شه و بگم به من چه ، چشمش کور دنده‌اش نرم می‌خواست نکنه . فوقش روزی دو تا آرام‌بخش می‌خورم که از کوره در نرم و عالم و آدم فکر کنند ظاهر و باطنم یکیه . بد نیست . هان ؟

چه کار کنم ؟

چرا آرش حبیبی منو یاد یک مرد خوب می‌اندازه ؟

وسط این هیر و ویر این چی بود به فکرم رسید ؟

چه کار کنم ؟

 اسکارلت در کتاب بر باد رفته می‌شم و می‌گم « فردا .. فردا به این موضوع فکر خواهم کرد .. » .

فردا .. فردا به این موضوع فکر خواهم کرد ..

فردا .. فردا به این موضوع فکر خواهم کرد ..

فردا .. فردا به این موضوع فکر خواهم کرد ..

فردا .. فردا به این موضوع فکر خواهم کرد ..

فردا .. فردا به این موضوع فکر خواهم کرد ..

 

 

 

 

 

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: