نگاشته شده توسط: ساروی کیجا | اکتبر 29, 2008

ساروی‌کیجای طلایی – 2

۵- چهارشنبه‌شب ماجرا رو برای قهرمان تعریف کردم و گفت که آلوچه خانوم راست می‌گه و به‌تره فردا بریم تجریش چون من طلاهای اون جا رو بیش‌تر دوست دارم و حالا که می‌دونم چی می‌خوام و پولش رو هم جور کرده‌ام خریدم آسون‌تر خواهد بود .

طلاهای تجریش رو دوست نداشتم . هیچ کدوم شبیه اون گوش‌واره نبودند .

جمعه رفتیم طلافروشی‌های بوستان رو ببینیم .

همه‌شون بسته بودند .

هر بار به اون گوش‌واره فکر می‌کردم تپش قلبم زیاد می‌شد . فکر می‌کردم کسی می‌خردش و من در غم از دست دادنش به خاطر این همه پشت گوش انداختن و دیر جنبیدن ، عذاب وجدان خواهم گرفت .

شنبه عید غدیر بود . ناهار خونه‌ی ماماش‌جون بودیم . ساعت ۹ شب راه افتادیم سمت خونه . تمام راه درباره‌ی گوش‌واره حرف زدم و این که چه‌قدر می‌خواهمش و این که حتما بریم در زرگری و بخریمش . قهرمان می‌گفت در این ساعت یک روز تعطیل که سگ هم از خونه‌اش بیرون نمیاد مگر این که بخواد بره دیدن مادرش ، زرگری بسته است . گفتم ماجرای این گوش‌واره داره من رو اذیت می‌کنه و می‌میرم اگه احتمال ۵۰ – ۵۰ باز بودن زرگری رو در نظر نگیره و مستقیم بره خونه . قرار شد اگر زرگری بسته بود دیگه به گوش‌واره فکر نکنم چون واقعا داشت تبدیل به ماجرای احمقانه‌ای می‌شد .

از بزرگ‌راه که پیچیدیم توی جنت‌آباد تا جایی که چشم کار می‌کرد مغازه‌ها بسته بود . قهرمان ده بار تکرار کرد که رفتن تا پایین جنت‌آباد کاری است بس احمقانه . من سکوت کردم چون می‌دونستم دنبال بهانه است تا از اولین بریدگی دور بزنه و برگرده خونه . به پایین جنت‌آباد که رسیدیم چراغ یک مغازه رو روشن می‌دیدیم .

ساعت تقریبا ۹/۳۰ شب بود .

زرگری باز بود .

صاحبش گفت که نشسته بوده توی خونه و تلویزیون تماشا می‌کرده ، ناگهان فکر کرده سری به مغازه بزنه . خانواده گفته‌اند می‌خواهیم شام بخوریم . گفته کاری رو باید اول وقت فردا به مشتری تحویل بده و باید تعمیرش کنه . ده دقیقه پیش به مغازه رسیده و حوصله‌ی تعمیر رو هم نداشته . نشسته بقیه‌ی برنامه رو از تلویزیون تماشا کنه و بره خونه شام بخوره .

گوش‌واره رو همون جا گذاشتم گوشم .

قلبم آروم شد .

 

۶- از اون روز ، هر وقت دخترک جلوی ویترین طلافروشی ایستاد ، من هم ایستادم . من هم تماشا کردم . من هم انتخاب کردم . من هم هم‌راه دخترک خیال‌پردازی کردم . من هم رفتم قیمت پرسیدم .

با دقت بیش‌تری پول توی دیزی ریختم . دو ماه بعد ۳۰ تومن جمع شد . باورم نمی‌شد با ۳۰ هزار تومن هم بشه طلا خرید . رفتم یکی دو جا پرسیدم . آخرش یک زنجیر نازک ایتالیایی خریدم .

یک ماه بعدش بخارپزم رو دادم به مامی . فقط دو بار استفاده شده بود . او می‌خواست از من بخره و من می‌خواستم کادو بدم . رفت قیمت کرد . گفت من هم می‌خوام به تو کادو بدم و قیمت بخارپز رو به عنوان میزان هدیه‌ی من اعلام کرد . گفتم پول نمی‌پذیرم . رفتیم یک آویز طلای ورساچه خریدیم .

دو ماه بعد حلقه‌ی طلا سفیدم رو بردم آب‌کاری . زردش کردم .

دخترک یک زنجیر باریک داشت که وقتی به دنیا اومده بود یکی از دوستانمون آورده بود . اندازه‌ی دست آدم بزرگ‌ها بود . هر بار می‌دیدمش خنده‌ام می‌گرفت که مردان مجرد هیچی از کادو خریدن نمی‌دونند . این بار که دیدمش دور دستم امتحانش کردم . رنگش به حلقه‌ی تازه زرد شده‌ام می‌اومد .

قهرمان باید ۲۰ هزار تومن پول داروهاش رو می‌داد به مادرش . مادرش پول رو نگرفت . قهرمان همون جا پول رو داد به من که برای خودم خرج کنم . درجا یاد یک گوش‌واره‌ی تک‌نگین کوچک افتادم که دیده بودم و برای سوراخ دومی گوشم می‌خواستمش .

دخترک برای رفتن به مهد باید گوش‌واره‌های ورساچه‌اش رو برمی‌داشت . توی مهد استفاده از طلا ممنوعه . گوش‌واره‌ها رو گرفتم دستم و بردم بگذارم توی کیف طلاهاش . وسوسه شدم ببینم کنار گوش‌واره‌های محبوبم چه شکلی می‌شن . هشت‌کتاب‌خوانی سال‌های هفتاد توی ذهنم زنگ زد « روی زیبا دو برابر شده است … » . زردی درخشان دو برابر شد .

کیف طلاهای دخترک بدون گوش‌واره‌ها برگشت سر جاش .

 

۷- رفتیم تجریش‌گردی .

برگ مو خریدم . یک عالمه کیف چرخ‌دار صورتی با نقش سیندرلا و باربی دیدیم . سی‌دی ایرانی LOST رو دیدم ، پشتش خلاصه‌ی داستان نوشته شده بود که چند مرد و یک زن می‌رن کویت کار کنند و توی بیابون یک کشتی می‌بینند پر از جنازه ، با حیرت گفتم آخه این یعنی چی ؟ فروشنده گفت یعنی گم‌شدگان !!! مجموعه‌ی روزی روزگاری رو دیدم و به امیر زنگ زدم که بپرسم براش بخرم یا نه و جواب نداد . قهرمان و دخترک سی‌دی‌های کارتون رو تماشا می‌کردند که من خودم رو در برابر ورودی طبقه‌ی طلای پاساژ قائم دیدم .

طلاها … انگشترها … گردن‌بندها … حجم‌های بزرگ زرد …

چشم‌های هیجان‌زده و پر اشتیاق من و قیافه‌های درهم قهرمان و دخترک …

این بار حتا دخترک از مدل‌های درشت مدل جدید خوشش نیامد . کروی‌ها رو گفت شبیه مغزند ، مکعب‌ها شبیه تاس و صفحه‌های تخت شبیه بشقاب .

مدلی که من دوست داشتم ۴۵۰ هزار تومن بود .

قهرمان و دخترک حتا کوچک‌ترین‌هاشون رو نپسندیدند .

یک ماه است درباره‌ی طلاهای مدل جدید حرف می‌زنم .

 

۸- قهرمان می‌گه شاید این گوش‌واره‌ها تشعشع خاصی دارند و اثر خاصی روی من گذاشته‌اند ، از وقتی به گوش منند نه تنها طلا نفروخته‌ام ، که اشتیاق روزافزونی به خریدن طلا ، دیدن طلا ، حس کردن طلا دارم .

حتا رنگ طلایی ….

هفته‌ی پیش با آلوچه خانوم رفتم T.T. کیف و کفش طلایی قیمت کردم 58 تومن ، دیدم این‌ها گرونند به جاش یک روسری طلایی خریدم .

 

 

 

 

 

 

 

 

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: