نگاشته شده توسط: ساروی کیجا | اکتبر 27, 2008

ساروی‌کیجای طلایی – 1

١- بیست سال تمام من و پرستو در دو چیز با هم متفاوت بودیم : من بچه دوست داشتم و از طلا متنفر بودم ، او عاشق طلا بود و از بچه‌ها می‌گریخت .

من همیشه چند تا تکه‌ی کوچک طلا داشتم . همیشه راحت می‌فروختم و راحت می‌خریدم . گوش‌واره‌ای که شکل خوشه‌ی انگور بود می‌فروختم و دست‌بند ملیله‌ای می‌خریدم . زنجیر دیسکو رو می‌فروختم و فروهر می‌خریدم . هرچی خسته‌ام می‌کرد می‌فروختم و هرچی به چشمم می‌اومد می‌خریدم . دست‌بندم رو می‌فروختم پولش رو قرض می‌دادم به خانواده برای خریدن ویدئوی قاچاق به قیمت خون اجدادمون . پلاک کوچک M رو می‌فروختم برای تولد دوست‌پسرم عروسک پولیشی می‌خریدم بگذاره توی رنوی آبی رنگش …

پرستو یک صندوق‌چه‌ی کوچک پر از طلا داشت . طلاهاش به جونش بند بود . وقتی سال چهارم دبیرستان نامزدی یک‌ساله‌‌اش رو با رضا به هم زد و مجبور شد تمام کادوها رو برگردونه ، تا می‌تونست از طلاها کم گذاشت : یک سکه رو گفت فروخته خرج کرده ، یک انگشتر جواهر رو گفت کادوی دوران دوستی بوده و ربطی به نامزدی نداره ، یک گردن‌بند سنگین با زنجیر کلفت رو گفت گم کرده …

من دو تا سرویس طلای سر عقدم رو فروختم ، با یکی‌اش فریزر خریدم و یکی دیگه‌اش رو گذاشتم روی پول ماشین‌خریدنمون . تکه‌های کوچک طلا رو هم هر وقت بحران مالی پیش اومد فروختم ، هر وقت گشایشی ایجاد شد دوباره خریدم .

هیچ وقت جلوی ویترین طلافروشی نایستادم . هیچ وقت نمی‌دونستم آخرین مدل و آخرین مد طلا چیه . هیچ وقت رنگ زرد طلا جذبم نمی‌کرد . جواهر دوست داشتم اما این قدر همیشه مطمئن بودم طلاهای من فروخته خواهند شد که ضرر فروش جواهر رو به جون نمی‌خریدم .

 

٢- دخترک اما عاشق طلای زرد است . دور و برش هیچ کسی نیست که زرگری سیار باشه ، همه یکی دو تکه طلای ظریف به گوش و گردن دارند برای استفاده‌ی روزمره . دخترک اما عاشق طلاهای حجیم و بزرگ و زرد رنگ است با نگین‌های درشت سفید .

جلوی ویترین زرگری همون قدر واکنش نشون می‌ده که جلوی ویترین اسباب‌بازی‌فروشی . طلاها رو با همون اشتیاقی تماشا می‌کنه که عروسک‌های باربی رو . بیست و سه تا عروسک باربی داره ( همه‌شون اصل نیستند ) و یک کیف کوچک پر از طلاهایی که خریده یا هدیه گرفته . آمار سکه‌های طلاش رو هر از گاهی چک می‌کنه . پیش اومده به ما قرض داده ، اما همیشه جوری رفتار کرده که یعنی یادم هست و به روتون نمی‌آرم . ما هم مثل بچه‌ی آدم بهش پس داده‌ایم .

طرح سولیتر رو دوست داره ، در حالی که من از طرح باگت خوشم می‌آد . گردن‌بند محبوبش رو در دو سالگی و وقت برگشتن از مهدکودک توی خیابون گاندی انتخاب کرد ، یک تک نگین برلیان . اون زمان قیمتش فقط دو میلیون تومن بود .

آقای ام. برای تولد امسالش یک جفت گوش‌واره‌ی زیبای طرح ورساچه آورد که از طلای سفید ساخته شده بود . دخترک هم باور می‌کرد که طلاست و هم باور نمی‌کرد . ماه پیش با دو هزار تومن هزینه‌ی آب‌کاری ، گوش‌واره‌های ورساچه زرد شدند و دخترک با هیجان به مادربزرگ‌هاش زنگ زد تا بگه گوش‌واره‌ها واقعا طلا بودند …

 

٣- پارسال ما غیر از فیلیپ که یک ماهی فایتر آبی است ، یک ماهی فایتر قرمز هم داشتیم . غذای ماهی‌های فایتر کرم استریل است . روزی با آلوچه خانوم در گشت و گذار بودیم . ماهی‌های ما در شرف ابتلا به سو‌ءتغذیه بودند . کرم استریل پیدا نمی‌شد و چند تا آکواریوم‌فروشی که رفته بودم می‌گفتند خب حالا بهشون از این میگو ریزها بدین ، طوری نمی‌شه که .

می‌دونستم یک فروش‌گاه پایین‌های جنت‌آباد هست که برای ماهی‌های فایتر ارزش ویژه‌ای قائله . فیلیپ رو همون جا خریده بودیم و برای انتخاب رنگش به ما ژورنال نشون داده بود . رفتم درست جلوی درش پارک کردم . خیابون خالی و پر از جای پارک بود . پارک‌بان اومد قبض بنویسه . گفتم ۵ دقیقه می‌رم توی این مغازه و برمی‌گردم . گفت باید قبض بگیری . قبض ١۵ دقیقه‌ای خواستم . حداقل ٣٠ دقیقه‌ای می‌داد . هزینه‌اش ١۵٠ تومن بود . خرد نداشت و ٢٠٠ تومن گرفت . رفتیم کرم استریل خریدیم .

هر چی توی فروش‌گاه ول گشتیم و ماهی‌ها رو تماشا کردیم ٣٠ دقیقه نشد . بیرون که اومدیم به زور ١٠ دقیقه گذشته بود . به آلوچه خانوم گفتم من ٢٠٠ تومن پول داده‌ام باید ازش استفاده کنم ، بیا مغازه‌های این دور و بر رو تماشا کنیم . شروع کردیم به قدم زدن .

مغازه‌ها بیش‌تر کابینت‌سازی بودند . یکی دو تا هم از این بقالی‌هایی که همگی بهشون می‌گیم سوپر مارکت ! گویا نه معنی مارکت رو می‌دونیم نه کاربرد کلمه‌ی سوپر رو . یک گل‌فروشی هم بود که بسته بود . و یک زرگری .

در اون شرایط که من لج کرده بودم از ٢٠٠ تومن پول پارکم نهایت استفاده رو بکنم و حتا ۵ دقیقه هم بیش‌تر معطل کنم که پارک‌بان محترم ٣٣ تومن ضرر کنه ، ویترین زرگری جذاب‌تر از ویترین کابینت‌سازی بود . ایستادیم به تماشا .

خواستیم کار هدف‌مندی بکنیم و بگردیم دنبال دست‌بندی که با گردن‌بند دو رنگ آلوچه خانوم ست باشه و تعریف کرد که چه بلایی سر دست‌بند اون سرویس آورده . ردیف دست‌بندها رو که با چشم دنبال کردیم ، نگاه بازی‌گوشمون رسید به سینی گوش‌واره‌ها .

یک جفت گوش‌واره‌ی حلقه‌ای ساده روی اون سینی من رو صدا می‌کرد .

به تمام سینی گوش‌واره‌ها نگاه کردم و چشمم باز برگشت روی اون گوش‌واره .

به تمام ردیف دست‌بندها نگاه کردم و چشمم باز برگشت روی اون گوش‌واره .

به تمام سرویس‌هایی که روی گردن‌های سفید پلاستیکی می‌درخشیدند نگاه کردم و چشمم باز برگشت روی اون گوش‌واره .

گفتم بریم قیمت بگیریم . خیلی ارزون‌تر از اونی بود که حدس می‌زدم . شاید چون قیمت طلا رو نمی‌دونستم . تقریبا ۴۵ هزار تومن .

کیف پولم رو در آوردم تا پولم رو بشمارم . آلوچه خانوم در رو باز کرد و تقریبا من رو از زرگری بیرون انداخت و گفت به خاطر این که ٢٠٠ تومن پول پارکینگ دادی لازم نیست ۵٠ هزار تومن گوش‌واره بخری ، برو چهار جای دیگه رو هم ببین .

اون روز سه‌‌شنبه بود .

 

۴- صبح زود روز چهارشنبه ، وقتی همه خواب بودند ، پیش از این که برم سر کار ، چهارپایه‌ی قرمز آشپزخونه رو گذاشتم زیر پام و از میون ردیف ظرف‌های سفالی بالای کابینت که در ماه عسل خریده شده‌اند ، دیزی رو برداشتم .

بیش‌تر از سه ماه بود که هر پولی از کیف پول بیرون می‌موند ، پول خردهایی که فروشنده‌ها به عنوان بقیه‌ی پول پس می‌دادند ، سکه‌هایی که دور و بر خونه ولو می‌شدند ، پول‌های درشتی که ته کیف یا روی کابینت فراموش می‌شدند ، پول‌هایی که از آسمون می‌افتاد توی دامنم ، مثلا قرضی که فکر می‌کردم هرگز بازپرداخت نمی‌شه و ناگهان وجدان قرض‌گیرنده می‌زد توی گوشش و برای من می‌آورد ، همه رو می‌ریختم توی دیزی .

حتا یک بار هم محتوای دیزی رو نشمرده بودم .

پیش از این که در دیزی رو باز کنم گفتم اگه پولش به گوش‌واره رسید می‌خرم و اگه نه فکرش رو از سرم بیرون می‌کنم .

شمردمشون .

۴٧ هزار تومن بود .

 

 

 

 

 

 

 

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: