نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | اوت 6, 2008

پدر و دختر هر روز عصر لالا می‌کنند : دختره توی مهد تا ساعت 15/30 می‌خوابه و پدره هر ساعتی برسه خونه داره از گرسنگی هلاک می‌شه و همین که آخرین لقمه از دریچه‌ی اتصال مری به معده رد شد ، زنگ خوابش به صدا درمیاد .

تو اما از وقتی که خیلی خیلی کوچولو بودی ، به لطف مامی‌ات که عقیده داشت ساعات عصر مال خود آدمه و هر کاری می‌تونه بکنه –مثلا بخوابه- به شرطی که مزاحم استراحت دیگران نشه ، از خواب عصر گریزان بودی و اون دو سه ساعت سکوت و تنهایی رو با دنیا عوض نمی‌کردی . حالا دیگه اگه روزی پیش بیاد که عصر بخوابی ، آی سردرد می‌گیری .. آی سردرد می‌گیری …

روزهایی که هر سه تاتون خونه هستین اوضاع یک کمی فرق می‌کنه و پدر و دختر دچار یکی از این دو وضعیت متفاوت می‌شن :

1- بعد از ناهار ، در حالی که هنوز حتا یک قاشق به آشپزخونه برده نشده ، پدره به دختره می‌گه بیا بریم با هم استراحت کنیم ، دوتایی یه جایی که در اون لحظه حس کنند بهترین جاست –مثلا درست جلوی کامپیوتر ، یا درست جلوی تلویزیون ، یا وسط آشپزخونه- دو تا بالش می‌گذارند و ولو می‌شن . دختره به پدره می‌گه برام داستان ایکس رو بگو ، این ایکس می‌تونه زیبای خفته ، سیندرلای 1 ، سیندرلای 2 ، غول و نجار ، پوکوهانتس ، جوجه اردک زشت یا بامبی باشه ، اما قطعا سفیدبرفی نیست . بعد از یک نمایش طولانی از قصه‌ی ایکس ، که توام با انواع تقلید صداها و خنده‌های جادوگری و نعره‌های هیولایی و صد البته بوسه‌های شاهزاده‌ای است ، دوتایی بی‌هوش می‌شن تااااااااااااااااااااااااااااااااااا …. بعله ، تا ساعت 19 ، یا بیشتر ، بسته به این که تو چقدر طاقت بیاری و تا کی چراغ‌ها رو خاموش و خونه رو ساکت نگه داری .

2- بعد از ناهار ، در حالی که هنوز حتا یک قاشق به آشپزخونه برده نشده ، دختره به پدره می‌گه بیا با هم بازی کنیم ، دوتایی هال رو زمین بازی فرض می‌کنند ، و یک کارتن لگو رو ولو می‌کنند روی زمین ، یا دست هم رو می‌گیرن و از سر تا ته خونه رو در حالی که دارند هانچی‌کوچه .. هانچی‌کوچه .. ها .. می‌خونند یورتمه می‌رن ، یا دختره می‌ره روی دوش پدره و فیل‌سواری می‌کنند و تمام خونه پر می‌شه از صدای فیل ، یا تصمیم می‌گیرن کاردستی درست کنند و درست وسط هال یک کیلومتر مربع خورده کاغذ و چسب و پولک و مقوای رنگی و … می‌ریزن ، یا دیگه در بهترین حالت نقاشی می‌کشند ، که چون همواره کار نقاشی‌شون به رنگ کردن تمام بدن هم‌دیگه ختم می‌شه ، کار خودشون هم به حمام ختم می‌شه .

و تو ، در حالت اول محکومی که 5 یا 6 ساعت بی‌صدا و ساکت بمونی ، بسته به جای خواب اون‌ها بری پای کامپیوتر یا تلویزیون تماشا کنی ، یا کتاب بخونی ، و یا سه هزار مدل لیست برای کارهای نکرده ، کارهای در دست اقدام ، خریدهای فوری ، خریدهای غیر ضروری ، کسانی که باید دعوت بشن ، جاهایی که باید کادو ببرید ، تلفن‌هایی که باید بزنی ، تمیزکاری‌هایی که باید انجام بشه و وسایلی که به تعمیر یا تغییر نیاز دارند بنویسی . در حالت دوم هایپراکتیویته‌ی اون‌ها روی تو هم اثر می‌ذاره ، و در حالی که بی‌وقفه داری حرف می‌زنی و تمام موضوع‌هایی رو که در طول هفته یادت رفته بگی برای قهرمان تعریف می‌کنی ، یه عااااااااااااالمه کار آشپزخونه‌ای هم انجام می‌دی ، مثلا یهو سه جور غذا درست می‌کنی ، یا می‌زنه به سرت و نصف آشپزخونه رو به سبک شب عید می‌تکونی .

حالا ببینیم شبش چه اتفاقی می‌افته :

در حالت اول ، تو چنان در رخوت و سکوتت رسوب کرده‌ای که ساعت 9 شب خوابت می‌گیره . اون‌ها هم که تازه دو ساعته بیدار شده‌اند ، یه جوری می‌گن می‌خواهی بخوابی ؟؟ که انگار دارند به یه مرغ کرچ نگاه می‌کنند . بعد پدره چای دم می‌کنه یا شربت درست می‌کنه ، دختره هی برات تعریف می‌کنه که توی مهد آیدا این رو گفته و روژان اون رو گفته و خلاصه به هر قیمتی هست می‌خوان بیدار نگهت دارند ، تا این که خواب دیوونه‌ات می‌کنه و دو تا داد سر هر کدوم می‌زنی ، پدره به دختره می‌گه مامان خوابش میاد ، بیا پیش من بذار مامان بخوابه . و تو می‌خوابی و نمی‌دونی اون‌ها چه ساعتی از خستگی غش می‌کنند .

در حالت دوم ، گریه‌ها و بهانه‌گیری‌های دختره از ساعت 7 غروب شروع می‌شه ، پدره هم از ساعت 8 دیگه از جاش تکون نمی‌خوره ، جلوی تلویزیون چرت می‌زنه و تا بهش می‌گی خب برو بخواب ، می‌گه دارم گوش می‌کنم ، فقط چشمام خسته است … بالاخره ساعت 9 دختره بی‌هوش می‌شه ، و ساعت 10 به زور پدره رو می‌فرستی بخوابه .

حالا ..

در یکی از شب‌های آخر هفته‌ی گذشته که حالت دوم اتفاق افتاده ، تو هم دچار بی‌خوابی می‌شی !!!!!

اول برنامه‌ی wohnen nach wunsch رو از شبکه‌ی vox می‌بینی ، بعد می‌ری شبکه‌ی RTL برنامه‌ی die super nani رو می‌بینی . ساعت تازه می‌شه یک ربع به 11 . از شانس خوبت RTL یه برنامه‌ی ویژه از 4 wonden پخش می‌کنه ، اون رو هم با تمام آگهی‌های وسطش می‌بینی ، ساعت می‌شه 12 . یک فیلم نصفه نیمه توی mbc می‌بینی ، که این قدر جنازه و تصادف و قتل توش داره اعصابت می‌ریزه به هم . می‌ری سر یخچال ، می‌بینی وسایل یه جوری چیده شده که دست به هرچی بزنی کل محتویات یخچال اومده روی زمین !! برای بار سوم می‌ری دستشویی ، اون‌جا کتاب صد سال تنهایی مارکز رو داری که برای بار nام بخونی ، می‌نشینی به خوندن و می‌رسی به خواستگاری آئورلیانو از رمدیوس و چون تا ته کتاب رو حفظی و الان هم نیمه‌شبه و بی‌خوابی زده به سرت ، حوصله‌ات سر می‌ره و میای بیرون .

و بالاخره می‌ری که بخوابی .

پوووووووووووووف . قهرمان چنان خرو پفی می‌کنه که انگار در تمام عالم بشریت صدای دیگه‌ای وجود نداره . خدایا ، این بشر هرگز این جوری نبود ، چشه امشب . بیدارش می‌کنی آب بخوره ، غلت بزنه ، بالشش رو مرتب کنه ، می‌گه تو تازه اومدی بخوابی ؟؟ ساعت 30/1 است ، می‌گی نه بابا ، من خیلی وقته می‌خوام بخوابم ، تو خروپف می‌کنی نمی‌تونم . قهرمان می‌خوابه ، دیگه صدایی نیست ، هی فکر می‌کنی ، هی فکر می‌کنی ، بالاخره راه حل رو کشف می‌کنی : و خداوند mp3 player را آفرید !!

به یاد ایام نوجوانی که گوشی واکمن رو می‌گذاشتی توی گوش و می‌خوابیدی ، می‌ری سراغش و توی تاریکی کورمال کورمال اون رو از توی کتابخونه کشف و استخراج می‌کنی . یادته که تمام این هفته قهرمان اون رو با خودش برده بوده و بنابراین آهنگ‌هاش الان یا شجریان و بنان و از این جور چیزهای سنتیه ، یا چایکوفسکی و موتزارت و باخ و از این بند و بساط‌های کلاسیک . نه تنها «یا تو یا هیچ کس دیگه» توش نیست ، که حتا «با تو زلال می‌شوم» هم توش پیدا نمی‌شه . تصمیم می‌گیری صاف بری سراغ رادیو ، پس چشه این ، چرا هی خاموش می‌شه ، چرا درست کار نمی‌کنه ، می‌فرمایدBattery low !! ای کوفت ، ای مرض ، ای درد بی‌درمون …

می‌ری جلوی پنجره‌ی آشپزخونه ، پات می‌خوره به یه چیزی و پرت می‌شه : عروسک شرک دختره است ، می‌خوره به یه چیزی و عین ناقوس صدا می‌ده : سرشب زودپز رو گذاشته بودی روی زمین . قهرمان می‌گه چیه عین یهودی سرگردان توی خونه می‌چرخی ؟؟ می‌گی سردرد دارم ، خوابم نمی‌بره . می‌گه بیام بهت قرص بدم ؟؟ نمی‌گی امروز رفته‌ام داروخونه اما باز یادم رفته استامینوفن بخرم ، نمی‌گی الان بیش از یک ماهه جز بروفن هیچ مسکنی توی خونه ندارین ، نمی‌گی داروهایی رو که پنج‌شنبه‌ی پیش دکتر برای معده‌دردت داده اصلا نخورده‌ای ، نمی‌گی پماد تتراسایکلین برای گوش دختره نخریده‌ای ، می‌گی نه ، خودم برمی‌دارم !!

ساعت نزدیک 3 صبحه . تو هم نزدیک مرز دیوانگی هستی . کم‌کم داری به این فکر می‌کنی که یه دکتر آشنا پیدا کنی یک ماه تو رو توی بیمارستان بستری کنه که واسه‌ی خودت تنها باشی . فکر می‌کنی اگه بهت فقط سرم وصل کنند و غذا ندن چقذه لاغر می‌شی . فکر می‌کنی نوت‌بوک داشتن واسه‌ی توی بیمارستان خیلی خوبه‌ها ، پول جمع کنم یکی بخرم ، فکر می‌کنی تنها مورد برای این مدت بستری ناراحتی اعصابه ، فکر می‌کنی بعد همه می‌گن فلانی دیوانه شده ، نمی‌دونن می‌خواسته‌ای لاغر بشی .

تصمیم می‌گیری بری پای کامپیوتر . عزمت رو جزم و چراغ رو روشن می‌کنی ، که می‌بینی صندلی نیست . دختره پیش از خواب لج کرده کارتون باربی و جادوی اسب بالدار رو توی کامپیوتر ببینه ، جایی که اولی غوله ، آنیکا و شیبر رو انداخته توی قابلمه که ناهارش بشن ، هیجان‌زده شده و روی صندلی جیش کرده !!!!

اما جیش که سهله ، پی‌پی هم نمی‌تونه در عزم جزم تو خللی وارد کنه ، می‌ری صندلی میاری و به ضرب و زور از در ردش می‌کنی ، جوری که تاب دختره که به در اتاق وصله یهو نخوره به در و دیوار و صندلی و صدای تمام عالم دربیاد . کامپیوتر رو روشن می‌کنی . یهو یه صدای صاف و سرحال از پشت سرت می‌گه سلام صبح به خیر !!! می‌گی مامانی هنوز شبه ، برو بخواب ، می‌گه پس چرا کامپیوتر روشنه ، چرا شما بیدارین ، می‌گی من یه کاری دارم باید انجام بدم ، تو برو بخواب ، می‌گه من شیر می‌خوام ، شیر رو می‌خوره ، بغض می‌کنه که بیاین پیش من بخوابین ، نه دیگه ، قربانت ، این یکی رو پایه نیستی ، می‌بری‌اش پیش پدره و می‌گی پیش بابایی بخواب ، خوشبختانه زود خوابش می‌بره .

بالاخره موفق می‌شی یه خاکی به سرت بریزی و از سرگردونی نیمه‌شبی‌ات خلاص بشی . صدای دل‌انگیز مودم رو می‌شنوی که داره تو رو به دنیای متمدن وصل می‌کنه . نفس عمیقی می‌کشی و …

قهرمان از پشت سرت می‌گه : خب عزیز من ، می‌خواستی آن‌لاین شی از همون اول می‌نشستی پای کامپیوتر دیگه ، این همه برنامه‌ی مورد علاقه‌ام رو ببینم و خروپف می‌کنی و سردرد دارم و خوابم نمیاد نداشت که … پاشو بیا بخواب مریض می‌شی‌ها …

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: