نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | ژوئیه 22, 2008

تو هم بروتوس!؟

خسته‌ام . واقعا خسته‌ام .

از گذروندن این بحران مالی که دچارش شدیم و گویا پس از حدود یک سال داره به پایان نزدیک می‌شه خسته‌ام .

از این که هی حواسم باشه چه‌قدر از پس‌اندازمون مونده / یا نمونده / خسته‌ام .

از این که هی حساب کنم چه‌قدر از جاهایی که براشون کار تمام‌وقت یا پاره‌وقت یا پروژه‌ای کردیم طلب داریم و هر کدومشون کی قراره طلبمون رو بدن و چه‌قدر و به کی بدهکاریم / که خوش‌بختانه فقط یک نفر و مقدار نسبتا کمی بود / خسته‌ام .

از این که هی حواسم باشه پول آماده داشته باشم که داروهای قهرمان پیش از تموم شدن خریده بشن ، که دخترک ماهی یک دونه باربی موعودش رو بخره ، که قهرمان دی‌وی‌دی فیلم‌های محبوبش رو سفارش بده ، که دخترک سوسیس و نوشابه‌اش / جوجه‌کبابش / چلو ماهیچه‌اش به راه باشه ، خسته‌ام .

از این که هی حواسم باشه خودم رو فراموش نکنم ، از گوشه و کنار خرج‌ها بزنم و برای خودم مانتو و کیف و کفش بخرم ، یادم نره لاک بزنم ، حوصله‌ی تمیز کردن ابروهام رو داشته باشم ، خسته‌ام .

یک پله‌ی دیگه مونده ، یک پله‌ی شاید 15 میلیونی که باید رد کنیم ، اون وقت شاید بتونم بار این همه دو دو تا چهارتای یک ساله رو زمین بگذارم و نفس بکشم . مثل بحرانی که در سال 84 گذروندیم و بعدش چه‌قدر همه چیز خوب بود .

بحران مالی که نمی‌فهمه « دخترک جشن تولد هر ساله‌اش رو می‌خواد » یعنی چی ، می‌فهمه ؟

بحران مالی که نمی‌فهمه تکرار ماهانه‌ی قبض برق و قبض تلفن و قبض موبایل و قبض عوارض نوسازی و شارژ ساختمون و شارژ سیم‌کارت‌های اعتباری چه فشاری به مغز خسته‌ی من وارد می‌کنه ، می‌فهمه ؟

بحران مالی که نمی‌فهمه دخترک هر روز باید شربت ویتامین و یک لیتر شیر و دست کم دو تا میوه‌ی تازه و دو وعده‌ی کامل پروتئین و هزار تا خرده‌ریز / شربت ، رانی ، بستنی ، شکلات / بخوره ، می‌فهمه ؟

بحران مالی که نمی‌فهمه ویزیت پزشک‌های متخصص سر به فلک می‌زنه و اسکن هسته‌ای مغز استخوان قهرمان که با بیمه بیش از صد هزار تومنه باید ماهی یک بار انجام بشه و داروهای خارجی بیمه ندارند و شرکت‌های داروسازی ایران تمام داروها رو تولید نمی‌کنند ، می‌فهمه ؟

بحران مالی که نمی‌فهمه دردهای مزمن و شدید قهرمان چه به روزش می‌آرن ، می‌فهمه ؟

بحران مالی کار خودش رو می‌کنه و این منم که خسته‌ام .

گاهی فکر می‌کنم آیا یکی پیدا می‌شه بفهمه آدمی که شوهرش صبح روز تولد بچه‌اش می‌ره اوین و معلوم نیست شب برمی‌گرده یا ده سال دیگه و گریه هم نمی‌تونه بکنه چون مامانش و باباش و بچه‌اش و پسرخاله‌ی شوهرش حضور دارند و مهمونی رو با سی تا مهمون و بزن و بکوب تا ساعت 2 صبح می‌چرخونه ، چه قدر خسته است ؟

گاهی فکر می‌کنم آیا یکی پیدا می‌شه بفهمه آدمی که باید حواسش به هزینه‌های یک زندگی بدون درآمد ، اعصاب شوهرش ، شخصیت در حال رشد بچه‌اش ، روان له شده‌ی خودش ، تماس روزانه با مادر و مادرشوهرش ، صبحانه و ناهار و شام خانواده‌اش ، سلیقه‌ی خواننده‌های وبلاگش ، اعضای دو تا گروه وبلاگی‌اش ، هزار و یک خرده‌فرمایش و سوال و جواب دوست و آشناهاش ، مهمونی‌هایی که باید بره ، مهمونی‌هایی که باید بده ، تعمیر ماشین ، شستن ماشین ، باقی‌مونده‌ی سهمیه‌ی بنزین ، سرویس کولر خونه و یک میلیون مساله‌ی ریز و درشت یک خانواده‌ی سه نفره‌ی بحران‌زده باشه ، چه‌قدر خسته است ؟

گاهی فکر می‌کنم آیا یکی پیدا می‌شه بفهمه من چه‌قدر خسته‌ام ؟

سال 84 ، اواسط بحران مالی‌مون بود که یک عده از دوستان « اقرب من حبل الورید » ، که چه‌قدر به خاطرشون با قهرمان جنگیده بودم ، چه‌قدر به خاطرشون به قهرمان گفته بودم « تو نمی‌فهمی » ، چه‌قدر سنگشون رو به سینه زده بودم ، دیگه از خستگی من خسته شدند و اون روشون رو نشون دادند .

من در شرایطی بودم که حلقه‌های ازدواجمون رو برده بودم فروخته بودم تا برای دخترک شیر بخرم ، و اون‌ها می‌دونستند ، و زنگ می‌زدند که « سه روز تعطیلی رو بریم تور تاجیکستان ؟ » ، و پوزخند می‌زدند .

چند ماه پیش توی وبلاگ یکی‌شون خوندم که نگران وضعیت خونه است و این که آیا سال آینده از پس هزینه‌ی رهن برمی‌آن یا نه . یادم اومد که سه سال پیش هم‌قیمت خونه‌ی ما خونه رهن کرده بودند و رو به من که می‌گفتم چرا به جاش یک خونه نمی‌خرید پوزخند می‌زدند که « ما توی خونه‌ی هفتاد متری نمی‌تونیم زندگی کنیم » و جا داشت که حالا من پوزخند بزنم ، اما ساروی‌کیجا حتا اگه خسته باشه بروتوس نیست .

دو سه هفته پیش بود که با خودم می‌گفتم چه جالب ، این دفعه انگار دوستان « اقرب من حبل الورید » واقعا« اقرب من حبل الورید » ند ، خستگی‌های منو تحمل می‌کنند و اون روشون با این روشون یکیه .

شنبه صبح بود که دلم ترک خورد و گفتم « تو می‌تونی خوب بروتوسی باشی‌ها … »

یک‌شنبه شب بود که دلم شکست و گفتم « تو هم بروتوس ؟ »

خسته شدم بس که حرف شنیدم و بربر نگاه کردم و گذاشتم گوش‌های من رو دراز و مخملی و چشم‌های من رو خاکستری دور مشکی ببینند و حرف شنیدم و گفتم عرعر .

خسته شدم بس که تا جواب یکی رو دادم ، همه عربده کشیدند که « آآآآآآآآآآآی .. خفه شو .. تو حق نداری حرف بزنی .. تو فقط باید بشنوی .. تازه هر چی می‌شنوی هم حقته ! »

خسته شدم بس که هیچی نگفتم .

خسته شدم بس که همه از بالا به من نگاه کردند و گفتند « احمق بی‌شعور عوضی نفهم ، چرا از بالا به ما نگاه می‌کنی … »

خسته شدم بس که همه فکر کردند من اگه هیچی نمی‌گم ، واسه‌ی اینه که حرفی ندارم بزنم ، نه به این دلیل که مراعات حال دوستانم رو می‌کنم و حرمتشون رو نگه می‌دارم و به سلیقه‌شون ، نظرشون ، نوشته‌شون ، رفتارشون / هر چی که هست / احترام می‌گذارم .

خسته شدم بس که گفتم « آره راست می‌گی . حق با توئه . »

خسته شدم بس که دلم شکست و گفتم « زشته اگه بفهمه دلمو شکسته .. ناراحت می‌شه .. غصه می‌خوره .. خودش کم گرفتاری نداره که .. »

یه روزی توی وبلاگ آزیتا ( اسم وبلاگش نیاز است و آدرسش eulogist در پرشین‌بلاگ شاید ) خوندم که نوشته بود « ضربه‌ی کسانی که به آدم نزدیک‌ترند ، انگار محکم‌تر از ضربه‌ی بقیه است ، صاف می‌خوره به هدف ، می‌خوره به قلب آدم و روح آدم رو ریش‌ریش می‌کنه … » ( نقل به مضمون ) .

این‌ها رو گفتم که بدونین خستگی منو همه‌تون فهمیدین ، اما واکنش همه‌تون یک‌جور نبود . بعضی‌هاتون تحمل کردین ، بعضی‌هاتون فحش دادین ، بعضی‌هاتون حوصله‌تون سر رفت و دیگه نیامدین ، بعضی‌هاتون دل‌داری‌ام دادین ، بعضی‌هاتون هم گفتین حالا که ساروی‌کیجا یه عالمه بار روی دوشش داره و خسته است ، این بار من هم روش ! این قدر بکشه تا جونش در بره .

این‌ها رو گفتم که بدونین یه روزی اگه کامنت‌دونی رو بستم ، به این دلیل نیست که حرف حرف منه و حرف درست همینه که من می‌گم و شماها حق اظهار نظر ندارین ، واسه‌ی اینه که خسته‌ام بس که اون روی آدم‌ها رو دیدم .

این‌ها رو گفتم که بدونین خستگی‌ام داشت تموم می‌شد ، یکی از اهالی « اقرب من حبل الورید » لطف کرد و بار تازه‌ای به دوشم گذاشت . حالا خستگی‌ام دیگه به بحران مالی مربوط نیست ، می‌دونم این هم می‌گذره ، می‌دونم این هم تموم می‌شه ، می‌دونم خستگی‌هام رو در می‌کنم و دوباره پس‌انداز می‌کنم برای بحران مالی بعدی ، خستگی‌ام از دیدن آوار بناییه که مدتی بود تک و توک آجرهاش لق می‌شد و من ساده‌لوحانه می‌گفتم بنیانش محکمه ، ضد زلزله است اصلا !

این‌ها رو گفتم که بدونین هیچ بنای عاطفی‌ای ضد زلزله نیست ، من آوار بناهای بیست ساله رو هم دیده‌ام ، چه برسه به بناهای یکی دو ساله .

این‌ها رو گفتم که بدونین قلبم بدجوری شکسته . هر کدومتون که دلتون می‌خواد یه کوچولوی دیگه صبر کنین تا دوباره روی پاهام بایستم ، هر کدومتون هم که حوصله ندارین هر کاری دوست دارین بکنین ، ضربه این قدر کاری بوده که درد ضربه‌های شما پیشش عین نوازشه .

روز من دوشنبه است ، ماه من تیر / شاید مهر هم / ، سال من 83 بود و 88 خواهد بود ، اما در همین روزی که هیچ چیزی‌اش به من هیچ حسی نمی‌ده ، در همین روزی که شاید حتا به یادم هم نمونه ، در همین سه‌شنبه 1 مرداد 1387، به خود خسته‌ام قول می‌دم که از امروز گوشی رو بگذارم ، حتا اگه تماس‌گیرنده یکی از « اقرب من حبل الورید » باشه .

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: