نگاشته شده توسط: ساروی کیجا | ژوئن 16, 2008

بر باد رفته – 1

تو رو از خیلی سال پیش می‌شناسم . از همون موقع‌ها که هر دومون لاغر و زیبا بودیم و دوست داشتیم پالتوهای کوتاه و مانتوهای تنگ بپوشیم . از همون موقع‌ها که تجریش و شریعتی ملک بلامنازع ول‌گردی‌های ما بود .

وقتی ازدواج کردی چه‌قدر خوش‌حال بودی . چه‌قدر تکرار می‌کردی که شوهرت همون مرد ایده‌آلی است که توی رویاهات می‌دیدی . چه‌قدر به قیافه‌اش و شیک‌پوشی‌اش می‌نازیدی . چه‌قدر من به خاطر تو خوش‌حال بودم .

چه مهمونی‌هایی دادید … چه مسافرت‌هایی رفتید … همه با عجله ، همه پشت سر هم ، همه با برنامه‌های فشرده . می‌دونستی زیاد وقت نداری ؟

وقتی باردار شدی درخششت ده برابر شد . انگار زیر پوستت لامپ روشن کرده بودند . موهات شده بود یک خرمن موی شفاف و براق که می‌ریختی دورت و جولان می‌دادی . شوهرت مثل فرفره دورت می‌چرخید . شوهرت نمی‌گذاشت آب توی دلت تکون بخوره . شوهرت از شیر مرغ تا جون آدمی‌زاد رو دورت می‌چید مبادا چیزی ویار کنی و توی خونه نباشه . اما با چه پولی ؟

چرا در دوران بارداری‌ات هی طلاهای سر عقدت رو فروختی غذای روزانه‌ی خودتون رو فراهم کردی و ظرف خریدی برای چیدن توی بوفه و گوشت خریدی برای پذیرایی از مهمون و یخ‌چالت رو با یک یخ‌چال فریزر عوض کردی ؟ چرا هر وقت شوهرت گفت پول نداریم پریدی یکی از سکه‌هات رو بردی زرگری ؟ یادته سکه اون موقع 80 تومن بود ؟ می‌دونی الان چنده ؟ هیچ یادت می‌آد چند تا سکه داشتی ؟

موقع زایمانت تازه وام ازدواجتون رو گرفته بودین ، بس که شوهرت دنبال ضامن بود و هیچ کس نبود ضمانتتون رو بکنه ، یا هیچ کس نمی‌خواست ؟

شوهرت پای برگه‌ی اتاق عمل بیمارستان رو امضا نمی‌کرد و می‌گفت طبیعی زایمان کن چون سزارین گرونه و مگه چه‌قدر درد داره و عین وقت‌هاییه که آدم یبوست می‌گیره و …  چه‌قدر زار زدی تا راضی شد سزارینت کنند ، اون هم وقتی که دکترت دلش برای گریه‌های تو سوخت و گفت دست‌مزد نمی‌گیره به شرطی که شوهرت پای برگه‌ی جراحی رو امضا کنه .

روزی که حلقه‌ی عروسی‌تون رو فروختی و برای بچه‌ات شیر و پوشک خریدی ، به من زنگ زدی و گفتی دیگه به هیچ چیزی در این دنیا وابستگی نداری ، دیگه هیچی در این دنیا برات مقدس نیست ، دیگه هیچ وقت فکر نمی‌کنی « مگه می‌شه … ؟ » ، چون یک روزی فکر می‌کردی حلقه‌ی ازدواج رو فقط موقع مرگ از دستت درخواهی آورد .

می‌دونی من هم در یک بحران مالی همین کار رو کردم ؟

به قول‌ مادربزرگ خدا بیامرزم عین قند حبه لاغر شدی . تولد یک سالگی بچه‌ات وزن پیش از بارداری‌ات رو داشتی . خیالم راحت بود که حالت خوبه . همیشه تو هم عین من تا عصبی می‌شدی یک قابلمه غذا رو می‌ریختی به خندق بلا . سر کار می‌رفتی و از کارت راضی بودی و حقوق خوبی می‌گرفتی و شوهرت سر کار می‌رفت و مادرت بچه رو نگه می‌داشت و اوری ثینگ واز اوکی .

پوستت که عین برگ گل بود موقع بارداری پر از لک شده بود . هر بار که خواستی بری کرم ضد لکی رو که تبلیغش رو توی یک بروشور دیده بودی و 14 هزار تومن بود بخری ، فکر می‌کردی به‌تره پول رو به زخم یک چیز مهم‌تر بزنی ، شیر برای بچه ، پوشک برای بچه ، مرغ و گوشت برای خونه ، قسط‌های وام ازدواجتون ، یک ادوکلن گرون‌قیمت برای شوهرت که احساس بی‌پولی نکنه ، یک لباس شیک برای شوهرت که احساس نکنه با ازدواج کردن از همه چیز افتاده …

هر سه چهار ماه یک بار می‌رفتی از اون تولیدی مانتو که سی چهل تا پله‌ی بلند و یک فروشنده‌ی بداخلاق داشت یک مانتوی پنج هزار تومنی می‌خریدی که سر کار بپوشی . خرید از آدینه رو تو به من یاد دادی ، کیف و کفش با هم می‌شد هشت هزار تومن .

یک سال بعد باز پدر بچه‌ات بی‌کار بود ، مثل بیش‌تر سال‌های زندگی‌تون . چرا او رو برای ازدواج انتخاب کردی ؟ اصلا چرا شوهرت درست از بعد ازدواجتون این همه تغییر کرد ؟ چی شد که یک دفعه کار و زندگی رو گذاشت زمین و نشست پای بساط تریاک ؟ چند ماه از این سال‌های زندگی مشترکتون شوهرت حقوق و درآمد داشت ؟ می‌تونی حساب کنی ، نه ؟ انگشت‌شماره ؟ می‌دونم ، فوقش انگشت‌های دست و پا با هم !

من آبروداری در بحران‌های مالی رو از تو یاد گرفتم . وقتی رفتم سکه‌ی پهلوی‌ام رو که در سال تولدم ضرب شده بود و خیلی خیلی دوستش داشتم بفروشم ، یاد گردن‌بند تو بودم که سال‌ها پیش داده بودی با طرح و اندازه‌ای که دوست داشتی برات ساخته بودند و همیشه می‌گفتی « این هدیه‌ی من به مرده‌شوریه که منو می‌شوره » ، اما یک بار که مادرشوهرت داشت برای شام می‌اومد خونه‌تون فروختی‌اش و همه‌ی پولش رو گوشت و میوه خریدی . راستی به مرده‌شوره چی می‌خوای هدیه بدی ؟

از کی بود که اون قدر چاق شدی ؟ دو سه ماه ندیدمت ، باردار بودم و درگیر کارهای خودم ، وقتی دیدمت نشناختمت . چند کیلو بودی اون زمان ؟ توی دو سه ماه 25 کیلو چاق شده بودی . می‌دونستم یک چیزی‌ات هست . می‌دونستم چی باعث می‌شه که من و تو بسته بسته شکلات رو بگذاریم کنار دستمون و آخرش حس کنیم چای رو تلخ خورده‌ایم . می‌دونستم چی باعث می‌شه بشقاب دوم پلو رو بخوری . می‌دونستم چی باعث می‌شه هفت هشت ساعت بنشینی یک جا و تکون نخوری .

کار نداشتی . خونه‌ات عین طویله بود . بچه‌ات خونه‌ی مادرت بود . شوهرت رفته بود با دوستانش تریاک بکشه . یک لباس خونه‌ی کثیف و کهنه و پر از لکه تنت بود . گفتی برای پذیرایی از من فقط چای داری . نشسته بودی لاک می‌زدی و می‌گفتی « نفهمیدم چی شد که چاق شدم ، باید برم آزمایش تیرویید بدم … » اما من می‌دونستم مشکل تیرویید نداری . مشکلت رو به چشم می‌دیدم .

وقتی برای دیدن دخترکم اومدی سرحال و شاد بودی . گفتی رفتی دکتر اعصاب . گفتی همه‌اش فکر می‌کردی همه چیز تقصیر شوهر بی‌چاره‌اته اما تقصیر خودت بوده که افسردگی داشته‌ای . گفتی داری دارو می‌خوری و اوری ثینگ ایز اوکی . چه‌قدر لحنت رو وقت گفتن این اصطلاح دوست داشتم . چه‌قدر دوباره خودت بودی . سی ساله شده بودی و حس می‌کردی در اوج کمال و زنانگی هستی . کار پیدا کرده بودی و از این که بچه‌ات رو گذاشته بودی مهدکودک و دیگه تریاک‌کشی پدرش رو نمی‌دید خوش‌حال بودی .

اما لاغر نشده بودی .

آخرین باری که دیدمت باز همون آش بود و همون کاسه : اضافه وزن شدید … لباس خونه‌ی کثیف و کهنه و پر از لکه … پذیرایی با چای خالی … اما خوش‌حال بودی که یواشکی برای خودت کمی پس‌انداز کرده‌ای . اول خنده‌ام گرفت و بعد دلم سوخت . پس‌اندازت این‌قدر بود که باهاش یک جفت کفش بخری ، یا بری آرایش‌گاه .

چه جوری در تمام این سال‌ها عید به عید رفتی آرایش‌گاه و فقط ابرو برداشتی و مو کوتاه کردی ؟ چه جوری برای شوهرت از آرایش‌گر قهرمان که سه برابر آرایش‌گرهای دیگه پول می‌گیره وقت می‌گرفتی ؟

خونه‌تون رو عوض کردین .

موبایلت رو فروختی .

آی‌دی یاهوت حذف شده بود .

کار هم که نداشتی .

ناپدید شدی .

غروب پنج‌شنبه‌ی سه هفته پیش سخت از دست قهرمان عصبانی بودم و به قهر نشسته بودم پای اینترنت . هر کاری که باید می‌کردم کردم . هر سایتی که می‌خواستم برم رفتم . هر وبلاگی رو که می‌خواستم خوندم . کارم تموم شده بود اما قهر و غضبم نه . نشستم bulk mails رو نگاه کردم و وسط اون همه spam ای‌میل تو رو دیدم . بعد از چهار سال که نمی‌دونستم زنده‌ای یا مرده .

.

.

.

.

.

.

.

.

ادامه دارد …

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: