نگاشته شده توسط: ساروی کیجا | آوریل 14, 2008

برای سکوت من ترانه‌ای بخوان …

ساعت 41/16 بیستم فروردین اس‌ام‌اسی از یک شماره‌ی ناشناس می‌رسه :

« از آخرین باری که ندیدمت صدها سلام گذشته است . حالا تو آن‌قدر مهربان شده‌ای که کاش مادرم بودی . دلم برای روزهایی که ندیدمت گرفته است . برای تو که بخشی از به‌ترین خاطره‌های منی . حالا بگو من کی‌ام ؟ 1- پابلو نرودا . 2- پی‌یر آندلو 3- الف. بامداد 4- میم ، ت . 5- 1 و 2 و 3  سه‌شنبه ، ساری … »

می‌خندی . گریه می‌کنی . داری میوه می‌شویی برای مهمون‌های عزیزی که به عیددیدنی می‌آن . با آستین بلوزت اشک‌هات رو پاک می‌کنی . خنده‌ات تا بناگوش کشیده شده . می‌خندی . گریه می‌کنی …

بر وسوسه‌ی تلفن زدن به شماره‌ی ناشناس غلبه می‌کنی . جواب می‌دی : « گزینه‌ی 4 – میم ، ت » و پرت می‌شی توی سه‌شنبه ، ساری …

توی راه‌روی حوزه‌ی هنری ایستاده‌ای و با دور و بری‌ها که جز چند نفری اسم هیچ‌کدوم یادت نیست حرف می‌زنی . یک نفر پشت سرت کبریت می‌‌زنه . بوی سیگار در دماغت می‌پیچه . محسن طاهری ایستاده روبه‌روی رحیم موسوی و می‌گه : « نسب ما به خورشید می‌رسد ، شما هفت‌پشتتان به شعله‌ی کبریت هم نمی‌رسد … » نیمه‌شب که پشت میزت توی اتاق آبی‌ات نشسته‌ای و کلمه می‌ریزی روی کاغذ ، این جمله رو روی جلد دفتر آبی‌رنگی که پره از شعرهای لنگستن هیوز و حمید مصدق و مارگوت بیکل و محمدعلی بهمنی ، می‌نویسی .

میوه‌ها رو توی سینک رها می‌کنی ، می‌روی توی اتاق خوابتون و صندوق‌چه‌ی چوبی نازنینت رو که از لاهیجان خریده‌ای و تا چندی پیش تو رو به یاد تله‌کابین و ترس از ارتفاعت می‌انداخت و حالا یاد دوست نازنینت شیوا ، از طبقه‌ی زیرین میز تلویزیون بیرون می‌کشی . دفتر آبی‌رنگ رو از لابه‌لای هزار تکه کاغذ پر از دست‌خط کیوان ملکی و حسین مومنی و بهمن نشاطی برمی‌داری .  شاید صدسال پیش با خودنویسی پر از جوهر سیاه روی جلد آبی دفتر نوشته‌ای : « نسب ما به خورشید می‌رسد ، شما هفت‌پشتتان به شعله‌ی کبریت هم نمی‌رسد … »

قهرمان می‌آد می‌پرسه « اس‌ام‌اس از کی بود که این طور به هم ریختی ؟ » می‌خندی . گریه می‌کنی . می‌گی « محسن طاهری بی‌شعور ، بعد از هشت سال ! »

ساعت 59/19 داری برای مهمون‌های عزیز چای دم می‌کنی که اس‌ام‌اس تازه‌ای می‌رسه : « خیر ، پاسخ صحیح گزینه‌ی پابلو نرودا می‌باشد . محسن طاهری هستم همان یار قدیمی . »

بچه که بودی مامی همیشه در آشپزخانه ترانه‌های مرضیه رو می‌خوند . تو یک بار به سرت زد و وقتی قهرمان دست‌شویی بود در آشپزخانه بلند بلند خوندی « بیا کنارم سرو ناز بی‌تاب … » دخترک و قهرمان هر دو با هم از اتاق و دست‌شویی بیرون اومدند . دخترک گفت « صدای کی بود ؟ » قهرمان جواب داد « مادرت بود که داشت خارج می‌خوند !!! » دیگه هرگز نتونستی راحت بزنی زیر آواز .

آب جوش رو می‌ریزی روی چای خشک توی قوری قرمز . یادت می‌افته در یکی از شعرهات نوشته بودی « مادرم پنج‌شنبه‌های بی‌قراری را می‌شناخت … نپرسید چرا خوابم نمی‌بَرَد … » قهرمان هم پنج‌شنبه‌های بی‌قراری رو کمی می‌شناسه . می‌زنی زیر آواز : « سلام من به تو یار قدیمی .. منم همون هوادار قدیمی .. » اشک هی از چشم‌هات سرریز می‌کنه روی گونه‌هات . تو سی و سه‌ ساله نیستی . تو بیست و سه ساله‌ای با سه تا دفتر دویست برگ جلد زرشکی پر از غزل و شعر سپید و نیمایی . تو شاید همین سه‌شنبه ، شاید همین پنج‌شنبه که از راه می‌رسه توی راه‌روی حوزه‌ی هنری وسط ابری از دود سیگار بایستی و سر این که فلان مصراع غزل منصور اصغری یک هجا کم داره یا نه بحث کنی . تو شاید همین امشب یکی از اون غزل‌های پر از گوشه و کنایه‌ات رو بنویسی . تو شاید همین الان هفت تا آب‌نبات بهمن نشاطی رو در جیب داشته باشی یا هزار خیابان محمد هاشمی رو در پیش بگیری . تو شاید همین الان بر بستر خدای محتضر مسعود شهریاری ایستاده باشی …

ساعت 03/20 اس‌ام‌اس می‌زنه « چیه .. چرا خفه شدی .. » جواب می‌دی « کوفت ، محسن طاهری بی‌شعور هستی همون یار بی‌معرفت . چند ساله دارم بهت می‌گم محسن طاهری بی‌شعور . خیلیییییی دلم برات تنگ شده بود … »

می‌خندی . فکر می‌کنی اگه تهران باشه همین فردا می‌بینمش . از در که بیاد تو بغلش می‌کنم و می‌بوسمش . به من چه که قبلا با هم دست هم نمی‌دادیم . قهرمان می‌گه « این چه ادبیاتیه که شماها با هم دارین ؟ دوستی هر چه‌قدر قدیمی‌تر باشه باارزش‌تره و باید احترام بیش‌تری در اون باشه … » جواب نمی‌دی . بحث کنی که چی ؟ قهرمان از پنج‌شنبه‌های بی‌قراری تو چی می‌دونه ؟ قهرمان از محسن طاهری چی می‌دونه ؟ قهرمان از حوزه‌ی هنری ساری چی می‌دونه ؟ قهرمان از بیست و سه سالگی تو چی می‌دونه ؟

ساعت 11/20 جواب می‌رسه : « واقعا نمی‌دونم اگه این‌جا بودی … حتما … شک نکن این کار رو می‌کردم . تو همیشه برام دوست‌داشتنی بودی . پس از همین 250 کیلومتری دست تو باز هم تو دستم … مادر مادر جوان من … »

می‌خندی . گریه می‌کنی . از سانسور کردنش خنده‌ات می‌گیره . از حسش گریه‌ات می‌گیره . چه‌طور دو آدم می‌تونند حس هم رو از 250 کیلومتر دورتر دریابند ؟ پنجره بازه . آسمون ابریه . ناگهان رعد و برق می‌زنه . وای که چه حجم خاطره‌های دوردست ناگهان به ذهنت ریخته . یادت می‌افته که یکی از این دو ، محسن طاهری یا سعید شجاعی ، هر شبی که شعری می‌گفت تو رعد و برقی می‌شنیدی . کدومشون بود ؟ در یکی از شعرهات در این باره نوشته‌ای . چی نوشته بودی ؟ « امشب شعر نگو ، می‌خواهم بخوابم .. » ؟

می‌ری توی فایل شعرهات می‌گردی . پیداش می‌کنی :

شبی از شب‌های دل‌تنگی است

می‌روم روی شعرهایم بخوابم .

ـ مگر تو چقدر باریده‌ای

که سیلاب ، ستاره‌ها را برده است ؟ ـ

شاید اشک‌هایم را بشمارم

شاید خاطرات تو را .  

اما … هی … با توام عزیز !

مبادا نیمه‌شب شعر بگویی !؟

رعد و برق بیدارم می‌کند .

فکر می‌کنی شاید در این لحظه یکی از این دو نفر شعری سروده . داغ می‌شی از هیجان شنیدن یک شعر داغ ، مثل وقت‌هایی که یکی از این جمع نازنین به تو تلفن می‌کرد تا شعری رو که هنوز جوهرش خشک نشده بود برات بخونه . از هر خاطره پرت می‌شی توی یک خاطره‌ی دیگه . یاد روزی می‌افتی که اصرار داشتی بهمن نشاطی شعرهاش رو از حفظ نخونه و بنویسدشون تا فراموش نشوند و بهمن دفتر سفیدی رو گرفته بود جلوی روش و از حفظ خونده بود و تو می‌گفتی آفرین که بالاخره شعرت رو یادداشت کردی و او هیچ نمی‌گفت .

ساعت 47/20 اس‌ام‌اس می‌رسه : « چگونه‌ای ؟ به چه حالی رفیق شاعر من ؟ کجا ، بگو به کجا مانده‌ای مسافر من ؟ »

مهمون‌های عزیز از راه می‌رسند …

چای که می‌ریزی به دور و برت نگاه می‌کنی . « کجا مانده‌ای ؟ » لای یک پشته لباس کثیف توی سبد حصیری گوشه‌ی آشپزخونه ، بین یخ‌چال و فریزر و سینک و اجاق گاز ، بین راه خونه و محل کار ، زیر یک خروار اسباب‌بازی ، لای پرونده‌های دادگاه انقلاب ، پشت آگهی‌های استخدام نیازمندی‌های همشهری … « کجا مانده‌ای ؟ » رفیق شاعر !!؟ هه !

چای رو تعارف می‌کنی . سینی رو که می‌گذاری روی کابینت اس‌ام‌اس آخری رو دوباره می‌خونی : « چگونه‌ای ؟ به چه حالی رفیق شاعر من ؟ کجا ، بگو به کجا مانده‌ای مسافر من ؟ »  شیرینی تعارف می‌کنی . فکر می‌کنی آیا محسن طاهری برات مژده‌ی شاعرشدنی دوباره رو آورده ؟  

مهمون‌ها که می‌رن بعد از سال‌ها ، شاید هفت سال ، می‌نشینی به خوندن شعرهای قدیمی‌ات . بازخوانی یک پرونده‌ی قدیمی .

و حضور دوباره‌ی محسن طاهری ، شعر مجسم حوزه‌ی هنری ، و خوندن این شعر خودت ، تا 6 صبح بیدار نگهت می‌داره :

با واژه‌های سرد

برای سکوت من ترانه‌ای بساز

با واژه‌های خیس

به ذهن خشکیده‌ام مهمان باش

تا حجم شعرهای نگفته

این‌گونه سهم‌گین نفشارد

گلوی ساکت فریادم را .  

با واژه‌های ساده

بغض مرا به شعر برگردان

و اعتماد کن به یأس شاعرانه‌ی تاریکم ؛

روزی دوباره در ترنمی کوتاه

عشق می‌آید

و من شاعر می‌شوم

می‌دانم . 

با واژه‌های رنگین

برای سکوت من ترانه‌ای بخوان

با گونه‌های خیس

به پاس ترانه‌ات سکوت خواهم کرد .  

این طور به‌تر است .       

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: