نگاشته شده توسط: ساروی کیجا | آوریل 9, 2008

زن سی و سه ساله‌ی جذاب …

وبلاگ خاطرات شیوا رو می‌خونی . نوشته‌هاش رو دوست داری . این جان سخن از زبان تو می‌گوید .. می‌رسی به این‌جا :

« پدر مجله‌ای داشت که در انتهایش عکس زیبایی از سوفیا لورن پنجاه و نه ساله بود که مثل یک زن سی و سه ساله‌ی لوند و جذاب به نظر می‌رسید … می‌دویدم پیش مادر و می‌گفتم مامان مامان من چه‌جوری این‌جوری خوشگل شم ؟ دستی به سرم می‌کشید و آهی : غصه نخور دخترم … هیچ وقت غصه نخور »

دو تا نکته برات داره : یک این که نوشته زن سی و سه ساله‌ی جذاب !! تو درست بین 33 و 34 هستی . احساس می‌کنی چاق و زشت و پیری و عین بازنشسته‌ها نشسته‌ای منتظر که اتفاق تازه‌ای در زندگی‌ات بیفته و نمی‌افته . هر کاری می‌خواهی بکنی می‌گی ولش کن از من که دیگه گذشته و وقتی توی VOA می‌شنوی که درباره‌ی کسی می‌گن یک جوون 36 ساله است ، خنده‌ات می‌گیره که در آمریکا به یک مرد 36 ساله می‌گن جوون و این‌جا هر کس 30 رو رد می‌کنه دیگه پیر شده .

دو این که « غصه نخور ، غصه نخور »

غصه نخور ؟

حرص چی ؟

ده روز از سال جدید گذشته . تو در پایان سال گذشته حس بسیار خوبی داشتی ، برای اولین بار نگفتی « وای چه زود گذشت .. وای من نفهمیدم چی شد .. وای همین دی‌روز عید بودها .. وای .. وای .. » . برنامه‌های خوبی برای سال نو ریختی . تصمیم گرفتی طی یک برنامه‌ی نسبتا طولانی ، پیش از رسیدن به 35 سالگی عادت‌های تازه‌ای در خودت ایجاد کنی و در راستای به‌تر شدن ، خودت رو تغییر بدی .

غصه نخور ؟

حرص چی ؟

فکر می‌کنی اصلا امکان داره ؟ اصلا امکان نداره . هزار و یک چیز توی زندگی هست که آدم رو دیوونه می‌کنه . هر روز از صبح تا شب داری حرص می‌خوری . این هم‌خونه ، این خونه ، این خیابون ، این ماشین ، این شهر ، این کشور ، این زندگی دائم داره حرصت می‌ده . دائم داری دندون‌هات رو روی هم می‌سایی و دهنت رو کج و کوله می‌کنی و ابروهات رو گره می‌زنی . دائم داری جیغ می‌کشی . دائم داری مردم رو ادب می‌کنی . همین دی‌روز .. همین پریروز .. همین جمعه‌ای که گذشت ..

غصه نخور ؟

حرص چی ؟

ده روز از سال جدید گذشته . بیا فکر کن ببین توی این سال جدید از چی‌ها حرص خوردی …

روز اول نوروز ، خونه‌ی مادرشوهر ، بیست نفر از قوم‌الظالمین جمعند . می‌ری آشپزخونه ، مادرشوهر داره کباب‌پز رو روشن می‌کنه که جوجه‌کباب‌ها رو بپزه ، روی گاز یک دیگ بزرگ قورمه‌سبزی هست و یک قابلمه‌ی گنده کشک بادمجان . می‌گی وای چه‌قدر زحمت کشیدین ، حسابی خودتون رو خسته کردین .. خاله م.1. می‌گه « نه ، عروس خواهرم دی‌روز از صبح این‌جا بوده داشته بهش کمک می‌کرده !!! » دو ثانیه طول می‌کشه تا بفهمی تنها عروس خانواده تویی و منظورش اینه که چرا دی‌روز نیامدی کمک مادرشوهرت . می‌گی دی‌روز که دخترک با مادربزرگش حرف می‌زده گفته که قهرمان خوابیده و تو داری پارکت‌ها رو واکس می‌زنی ، و این که امسال کارگرت هم زیر قولش زده و نیامده و تو تا 2 نیمه‌شب داشتی خونه رو تمیز می‌کردی ، و این که … خاله م.1. می‌خنده و می‌بوسدت و تو از آشپزخونه می‌آی بیرون . حرص می‌خوری .. حرص می‌خوری ..

قهرمان تا می‌بیندت می‌گه چی شده ، قیافه‌ات چرا این‌جوری شده .. براش تعریف می‌کنی . می‌گه پاشو لباس بپوش بریم . می‌گی زشته . می‌گه زشت رفتار خاله‌ی منه . می‌گی مهم نیست . می‌گه تو چرا بهش توضیح دادی ، باید می‌گفتی من هم این‌جا مهمونم ، من  عروس ایشونم کارگرشون نیستم ، اصلا هر کی از پس کارهای مهمونی‌اش برنمی‌آد مهمونی نده … فکر می‌کنی راست می‌گه . فکر می‌کنی چرا توضیح دادی و توجیه کردی ؟ فکر می‌کنی کاش فلان چیز رو گفته بودی .. فکر می‌کنی کاش فلان جواب رو داده بودی .. فکر می‌کنی .. فکر می‌کنی .. حرص می‌خوری .. حرص می‌خوری ..

غصه نخور ؟

حرص چی ؟

روز دوم نوروز ، یادت می‌افته که اگه خاله‌ها و دخترخاله‌های تو مثل آدم رفتار می‌کردند امروز باید می‌رفتید خونه‌ی همه‌شون عیددیدنی ، چون تقریبا همه‌ی دخترخاله‌ها از تو بزرگ‌ترند . یادت می‌افته که عید سه سال پیش به همه اعلام کردی چون سی ساله شده‌ای و یک هم‌سر و یک مادر و یک زن سی‌ساله‌ی با شخصیت هستی ، رفتن به خونه‌ی هر کسی رو که به بازدید عیددیدنی تو نیاد تحریم می‌کنی . به خاله‌هات گفتی که هدف اصلی‌ات خاله‌های قهرمان هستند اما امیدواری که خاله‌های خودت بدونند که قانونت برای همه یک‌سانه و نمی‌تونی بین خاله‌های خودت و خاله‌های قهرمان فرق بگذاری . هیچ کدوم از دو طرف نیامدند و تو یک سال تمام خونه‌ی هیچ کس نرفتی و نوروز بعدی که از راه رسید هیچ عیددیدنی در کار نبود چون تو سر حرفت بودی و خاله‌های قهرمان فهمیدند که این تو بمیری از اون تو بمیری‌ها نیست و همگی اومدند خونه‌تون و روابط عادی شد و خاله‌های تو هنوز که هنوزه نیامده‌اند ، حتا وقتی اعتراض کردند و تو گفتی هنوز منتظری که بازدید عیددیدنی سه سال پیش تو رو پس بدن .. فکر می‌کنی .. فکر می‌کنی .. حرص می‌خوری .. حرص می‌خوری ..

غصه نخور ؟

حرص چی ؟

روز سوم نوروز ناهار در رستوران باغ بهشت ( نزدیک ازگل ) دعوت خاله م.2. هستید . قهرمان از صبح میگرن داره . می‌دونی که قطعا یکی دو تا از وعده‌های داروش رو فراموش کرده بخوره . حرص می‌خوری .. ساعت 4 از رستوران می‌رید خونه‌ی خاله م.2. قهرمان می‌گه نمی‌آد . حرص می‌خوری .. تمام راه از رستوران تا خونه‌شون رو که زیاد هم نیست بهش اصرار می‌کنی . کوتاه که نمی‌آد هیچ ، طلب‌کار می‌شه که چرا درک نمی‌کنی سردرد داره . حرص می‌خوری .. فکر می‌کنی گور بابای همه‌شون ، به من چه که یک خواهرزاده نمی‌خواد بره خونه‌ی خاله‌اش . یاد خاله‌های خودت می‌افتی . حرص می‌خوری .. می‌ایستید گل بخرید . 12 هزار تومن می‌دی یک سبد گل آماده می‌خری . دم خونه‌ی خاله م.2. که می‌خواهی پیاده بشی قهرمان می‌بینه که یکی دو تا برگ پایینی سبده کمی پلاسیده . می‌گه این گل رو نبر آبرومون می‌ره . می‌گی دست خالی بیش‌تر آبرومون می‌ره . حرص می‌خوری .. پدر قهرمان می‌آد دخترک رو ببره می‌گه کاری نداره .. و دو تا برگ رو از توی سبد می‌کنه می‌اندازه دور . قهرمان ظرف سفالی گل رو از دست تو می‌کشه می‌اندازه کف ماشین و بدون خداحافظی با هیچ کسی می‌ره . حرص می‌خوری .. مادر قهرمان توی آسانسور می‌گه قهرمان یک خداحافظی نمی‌تونست بکنه ؟ می‌گی از بابا بپرسید رفتارش چه جوری بود بهتون می‌گن . حرص می‌خوری .. تا ساعت 10 شب همه اون‌جا می‌مونید . از نشستن با کت رسمی روی اون مبل‌های گنده‌ی استیل هلاک شده‌ای . از کفش پاشنه‌بلندت خسته شده‌ای . از باادب بودن و رسمی رفتار کردن خسته شده‌ای . از بودن در جمع فامیل شوهر خسته شده‌ای . دخترک روی کاناپه‌ی هال خوابش برده . چند بار همه می‌گن « خب دیگه بریم .. » و باز می‌نشینند و راه نمی‌افتند . فکر می‌کنی .. فکر می‌کنی .. حرص می‌خوری .. حرص می‌خوری ..  

غصه نخور ؟

حرص چی ؟

روز چهارم نوروز نشسته‌ای کارهایی رو که قهرمان باید انجام می‌داد و نداد لیست می‌گیری و حرص می‌خوری : تلفن اتاق رو دادی با اتک تمیز کنه ، یک هفته موند روی میز و آخرش خودت تمیزش کردی . مجله‌هات رو 17 اسفند گذاشتی بگذاره توی کابینت بالایی چون دستش راحت می‌رسه ، شب عید بالاخره خودت چهارپایه گذاشتی زیر پات و مجله‌ها رو سر و سامون دادی . هواکش توالت رو نصب کرد ، نصب پنجره‌‌ی روش رو گذاشت برای وقت گل نی . ملافه‌ی تخت دخترک رو شستی و اتو کردی ، ترسیدی چون ملافه کش‌دار است و کشیدنش روی تشک کار می‌بره شب عیدی ناخن‌‌هات بشکنند ، دادی قهرمان بکشه روی تشک ، نکشید ، موند روی تخت . ماشین رو هر سال برای نوروز می‌برد کارواش ، امسال نبرد ، خودت بردی . توی خونه‌تکونی گاز رو قرار بود قهرمان تمیز کنه ، نکرد ، خودت کردی . ساعت 10 صبح بهش می‌گی تا من این کارها رو می‌کنم تو هال رو جارو کن ، می‌گه باشه الان گرسنه‌ام ناهار که خوردیم جارو می‌کنم ، کارهات که تموم شد خودت جارو می‌کنی . فکر می‌کنی .. فکر می‌کنی .. حرص می‌خوری .. حرص می‌خوری ..

غصه نخور ؟

حرص چی ؟

روز پنجم …

روز ششم …

روز هفتم …

فقط ده روز از سال جدید گذشته .

تو می‌خواهی جوون بمونی .

تو حرص نمی‌خوری .

تو غصه نمی‌خوری .   

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: