نگاشته شده توسط: ساروی کیجا | فوریه 20, 2008

عشق

پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمان‌گاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخم‌های پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: “باید ازت عکس‌برداری بشه تا جایی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه” .

پیرمرد غم‌گین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکس‌برداری نیست.

پرستاران از او دلیل عجله‌اش را پرسیدند ، گفت همسرم در خانه‌ی سال‌مندان تحت مراقبت است. هر صبح آن‌جا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم.

پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد!

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی‌داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می‌دانم او چه کسی است…!
 
 
 
 
پ.ن. این متن با ای‌میل به دستم رسیده و نمی‌دونم نویسنده‌اش کیه .

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: