نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | فوریه 12, 2008

ملکه ساروی‌کیجا

نزدیک یک هفته است خواب‌های عجیب و غریب سریالی می‌بینم …

آدم‌های عجیب و غریب …

جاهای عجیب و غریب …

نزدیک یک هفته است قهرمان و دخترک توی خواب‌های من نیستند .

نزدیک یک هفته است خواب‌های عجیب و غریب می‌بینم …

چهارشنبه شب :

توی جاده رانندگی می‌کنم . دو طرف جاده فقط کوه هست و بیابون . توی جاده هییییییچ ماشین دیگه‌ای نیست . هوا تمیزه و آسمون آبی با لکه‌های ابر سفید . من ساعت‌ها و روزها و شب‌ها رانندگی می‌کنم و به هیچ جا نمی‌رسم .

پنج‌شنبه شب :

کنار یک رستوران بیرون شهر ایستاده‌ام . توی حیاط رستوران پر از تخت‌های چوبیه که قاعدتا مردم باید روی اون‌ها بنشینند با چای و قلیان . هیچ کس نیست . دو مرد روی دو تا تخت خوابیده‌اند و لحاف رو تا روی سرشون کشیده‌اند . من ایستاده‌ام و همه جا رو تماشا می‌کنم . می‌رم توی رستوران . هیچ کس نیست . می‌دونم اون دو تا مرد صاحبان یا گارسون‌های رستوران هستند . می‌نشینم روی یک تخت و با یک تکه لاستیک دراز و باریک که روی تخت افتاده ور می‌رم . یک اتوبوس می‌ایسته و مسافران پیاده می‌شن . در یک آن رستوران تبدیل به یک رستوران واقعی می‌شه . مردم نشسته‌اند و چند نفر گارسون ازشون پذیرایی می‌کنند . هیچ کس من رو نمی‌بینه . هیچ کس توجهی به من نداره . هیچ کس صدای من رو نمی‌شنوه . من تنهام و با یک تکه لاستیک دراز و باریک که روی تخت افتاده ور می‌رم .

جمعه شب :

در حال رانندگی‌ام که فرمون زیر دستم نرم می‌شه ، عین آدامس ، عین همون لاستیک دراز و باریک که توی خواب دی‌شبم باهاش بازی می‌کردم . لاستیک نرم و کش‌ناک فرمون از یک جایی می‌بره و از هم جدا می‌شه . با دست دو قسمت بریده رو کنار هم نگه می‌دارم و به زحمت کنار می‌زنم . پیاده که می‌شم وسط یک بازار خیلی بزرگ و خیلی شلوغ و خیلی درهم‌برهم هستم . بازار پره از مرد و پره از فروش‌گاه‌های لوازم یدکی که هیچ‌کدوم غربیلک فرمون ماشین من رو ندارند . می‌چرخم و می‌پرسم و ناگهان می‌بینم بهمن نشاطی هم هم‌راه منه . بالاخره یک فروش‌گاه خیلی خیلی بزرگ سر نبش یکی از دوراهی‌های بازار می‌گه غربیلک فرمون رو داره . از خوشی بالا و پایین می‌پرم . می‌بینم که بهمن نشاطی رو برمی‌گردونه و می‌ره .

شنبه شب :

‌من و بهمن نشاطی و محسن طاهری دور یک میز گرد بزرگ از چوب قهوه‌ای نشسته‌ایم . اتاق پنجره‌های بزرگ داره و پرنوره . سه نفری قاه‌قاه می‌خندیم . بهمن به من می‌گه اگه اون موقع هم همین قدر خوش‌اخلاق بودی طلاقت نمی‌دادم . من به بهمن می‌گم از بس خوش‌اخلاق بودم که منو طلاق دادی . می‌دونم چهار سال پیش وقتی جلوی یک فروش‌گاه لوازم یدکی ماشین از خوشی بالا و پایین پریدم بهمن منو طلاق داد ، چون زن سبک‌سر نمی‌خواست . حالا موهای بلندم ریخته روی شونه‌هام ، می‌دونم بهمن بدش میاد ، جلوی پنجره‌ی پرنور ایستاده‌ام و به برف نگاه می‌کنم و می‌دونم خوش‌حالم از این که از بهمنطلاق گرفته‌ام .

یک‌شنبه شب :

توی جاده رانندگی می‌کنم . دو طرف جاده فقط کوه هست و بیابون . توی جاده هییییییچ ماشین دیگه‌ای نیست . هوا تمیزه و آسمون آبی با لکه‌های ابر سفید . از دور اولین خونه‌های لندن رو می‌بینم . وارد لندن می‌شم که می‌دونم لندنه اما هیچ فرقی با تهران نداره . کیوسک‌های تلفن زردرنگ سر هر چهارراه هستند . از اولین کیوسک زنگ می‌زنم به اطلاعات تلفن و شماره‌ی کاخ ملکه رو می‌گیرم . زنگ می‌زنم کاخ ملکه‌الیزابت . از تلفن‌چی می‌خوام من رو به هیو گرانت وصل کنه . می‌گم خواهرش هستم . هیو گرانت گوشی رو برمی‌داره . من و هیو گرانت روابط عاشقانه برقرار می‌کنیم . هر روز با شمسی‌خانوم می‌رم مخابرات بهش زنگ می‌زنم .

دی‌شب :

ملکه الیزابت می‌میره . هیچ ولی‌عهدی وجود نداره . دو نشانه برای مرد و زن در باغ کاخ ملکه دفن کرده‌اند که هر کسی پیدا کنه شاه یا ملکه خواهد شد . من می‌رم که نشانه‌ی زن رو پیدا کنم و ملکه بشم . نشانه‌ی مرد رو پیدا می‌کنم . می‌دمش به هیو گرانت . هیو گرانت در عوض جای نشانه‌ی زن رو به من نشون می‌ده . نشونه‌ی زن رو از زیر خاک درمی‌آرم و می‌چسبونم به سینه‌ام . حالا من ملکه‌ی انگلستانم .

امشب چه خواهد شد ؟

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: