نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | اکتبر 14, 2007

ساروی کیجا خر است

ه من گفتی امروز عصر بیام دنبالت بریم جایی؟ گفتم کجا؟ گفتی می‌خوام آپارتمانم رو نشونت بدم .

چه‌قدر به خاطرت خوش‌حال شدم. یعنی بالاخره تونستی به آرزوی دیرینت برسی؟

آپارتمانت توی یکی از برج‌های چهارقلوی آتی‌ساز در شمال شرق تهران بود. شک کردم. تو می‌تونستی توی برج خونه بخری؟ چیزی نگفتم. شاید پدر و مادرت کمکت کرده‌اند، یا شوهرخواهرهای متنفذت.

با آسانسور رفتیم بالا. طبقه‌ی ۱۳. کلید رو انداختی توی قفل آویز در آهنی، قفل باز نشد. با هم به اوضاع می‌خندیدیم اما حواسم بود که برگشتی به تابلوی راه‌رو نگاه کردی و گفتی طبقه‌ی سیزدهم بود دیگه.. و به شماره‌ی واحد نگاه کردی و کمی به مغزت فشار آوردی. بعد به فکرت رسید اول از لای در آهنی، باز شدن در چوبی رو امتحان کنی، و وقتی در باز شد با خیال راحت گفتی نه بابا.. همین جاست.. می‌خندیدیم. بهت گفتم: خونه‌ی خودت رو نمی‌شناسی؟؟؟ گفتی آخه تازه خریدم، همه‌اش سه ماهه… توی دلم گفتم: عــرعــر…

وارد خونه که شدیم یقین پیدا کردم مال تو نیست. آپارتمان ۲۵۰ متری توی برج؟ تو؟ و با این مبلمان؟ یعنی بعد از ده سال سلیقه‌ی تو رو نمی‌شناسم؟ این جالباسی عظیم‌الجثه؟ این قالی‌چه‌ی زشت؟ این گل‌دون بزرگ با گل‌های مصنوعی وحشت‌ناک؟ تو؟ داشتم بهت می‌گفتم ببخشید که دست خالی اومدم.. و توی ذهنم می‌گفتم عــرعــر…

بهت گفتم: می‌خوای بیای این‌جا زندگی کنی؟ دیگه پیش مادر و پدرت نمی‌مونی؟ گفتی نه، نمیام این‌جا، کی حال داره غذا بپزه. گفتم پس چرا این‌جا رو مبله کردی؟ خب اجاره می‌دادی. گفتی گذاشتمش برای هر از گاهی که بهش سر بزنم یا با دوست‌هام بیام این‌جا. گفتم واسه‌ی هر از گاهی خب می‌تونستی مبلمان ارزون‌تری بخری. گفتی چه می‌دونم… گفتم عــرعــر…

وارد پذیرایی که شدیم خنده‌ام گرفت. احساس کردم پشت گوش‌های درازم داره مخملی می‌شه و رنگ چشم‌هام کم‌کم به خاکستری می‌زنه. مبل‌های بزرگ استقبال، با پیراهن مبل!!!! تو؟

تو خنده‌ی من رو دیدی، و گفتی هر چی به مامانم گفتم من از پیراهن مبل بدم میاد، گوش نداد، می‌شناسی‌اش که.. و من گفتم: راست می‌گه، تو که این‌جا نیستی، مبل‌ها خاک می‌گیرند، حیفه. و به پرده‌های سنگین کرم-طلایی نگاه کردم با چهارچوب چوبی قهوه‌ای با گل‌های بزرگ برجسته‌ی طلایی، و لوسترهای استیل مدرن با حباب‌های سفید، و تکرار کردم: عــرعــر…

هال رو که به من نشون می‌دادی میز ناهارخوری هشت نفره‌ی خیلی کلاسیک با لوستر برنز ده شاخه‌ی بالاش داد می‌زد که این‌ها رو یک دخترخانم مجرد سی ساله نخریده، و میز تلفن، چیزی که تو همیشه مسخره می‌کردی، و آباژوری که مثل باقی وسایل ساز خودش رو می‌زد. عرعرکنان هال رو دور زدم و رفتم توی آشپزخونه.

توی آشپزخونه یخ‌چال و فریزر خالی و روشن بود. بهت گفتم چرا بی‌خودی به برق وصله؟ گفتی چه می‌دونم… و ماشین لباس‌شویی همونی نبود که تو برای آینده‌ی خودت خریده بودی و قبلا دیده بودمش، و دیگه این رو نگفتم، گذاشتم تو هم‌چنان گوش‌های دراز من رو ببینی، و به لووردراپه‌ی سفید روی پنجره‌ی آشپزخونه نگاه کردم، و یادم اومد که تو همیشه از لووردراپه متنفر بودی و مخصوصا برای آشپزخونه پرده‌ی توری دوست داشتی، و گفتم: عــرعــر…

اتاق خواب اصلی یک سرویس خواب دونفره داشت، با میز آرایشی که اتیکت دویست‌هزارتومانی هنوز روی آینه‌اش بود. روتختی حوله‌ای ازرون‌قیمت و فرش بزرگی که تموم اتاق رو پوشونده بود؟ تو؟ در اتاق خواب دوم قفل بود، و توی اتاق خواب سوم دو تا تخت یک‌نفره بود با روتختی‌های یک‌سان. بهت گفتم: این‌جا رو چرا تخت گذاشتی؟ گفتی برای مهمون. سر تکون دادم و گفتم: آهان… عــرعــر…

توی تراس یک کپسول گاز کهنه بود و توی هال یک عروسک تزیینی قدیمی، از این‌ها که لباس اسپانیش به تن دارند، و تو نگاه من رو دنبال کردی و گفتی هی بهشون می‌گم هر چی توی خونه اضافه است برندارید بیارید این‌جا… و بوفه‌ی سلطنتی که مدلش مثل باقی چیزها هیچ ربطی به هیچ وسیله‌ی دیگه‌ای نداشت، پر بود از لاله‌های قدیمی سرخ و مجسمه‌های چوبی بودا و کریستال‌های مدرن بدون تراش، باز هم چند سبک بی‌ربط در کنار هم، و من همین طور که گوش‌های درازم رو تکون می‌دادم و عرعر می‌کردم، نشستم کنار بوفه.

دو تا قوطی آب‌میوه آوردی و وقتی در قوطی خودت رو باز می‌کردی دستت کثیف شد و قوطی دست‌مال کاغذی روی میز خالی بود. رفتی توی آشپزخونه دستت رو شستی و کابینت‌ها رو باز و بسته کردی و بعد موبایل رو برداشتی به کسی که پیدا بود مادرت نیست زنگ زدی و چند تا حرف الکی تحویل دادی و وقتی قطع کردی به من گفتی می‌خواستم از مامانم بپرسم دست‌مال کاغذی کجاست، ترسیدم فکر کنه با دوست‌پسرم اومده‌ام این‌جا… و هر دو به تصور این قضیه خندیدیم و من عرعرکنان فکر کردم چرا روزی که تخت دونفره می‌خریدی از این فکر مادرت نترسیدی؟

و از شیراز حرف زدیم که تو تازه از آخرین سفرت برگشته بودی و می‌گفتی که رفته بودی فلان رستوران و گفتی که نزدیک آپارتمانته و ناگهان یادت اومد که من و تو با هم شیراز دانش‌جو بودیم و هر دو خونه اجاره کرده بودیم و من آپارتمان یک‌خوابه‌ی کوچکت رو در طبقه‌ی دهم یکی از ساختمون‌های معالی‌آباد دیده بودم که با دخترخاله‌ات شریکی اجاره کرده بودی و گفتی آخه من بالاخره اون آپارتمان رو خریدم، گفته بودم بهت؟؟ و من گفتم: جدی می‌گی؟ چه جالب… چه کار خوبی کردی… عــرعــر…

عینک آفتابی‌ات روی میز بود، یادم اومد یک روز داشبرد ماشینت رو باز کردم تا نوار بردارم، و این عینک اون‌جا بود توی یک کاور نایلونی، و تو نگاهت افتاد به مارک آدیداس روی دسته‌ی عینک من و گفتی خواهرزاده‌ام این قدر به عینک‌های من گیر داد تا بالاخره رفتم از این دست‌فروش‌ها یکی براش خریدم، و نمی‌دونستی که من همیشه از این عینک‌های ارزون‌قیمت می‌خرم که بتونم راحت بندازمشون کنار و یکی دیگه بخرم، و امروز هم مارک عینک من پرادا بود اما به قیمت شش هزار تومن از بازار ترکمن‌های ساری خریده بودمش، و همه‌ی دوستان من می‌دونند که عینک‌های گوچی و شانل و آدیداس و پرادای من تقلبی است، جز تو، که این قدر به فکر داستان‌پردازی‌های خودتی که فرصت نمی‌کنی از من بپرسی عینکم رو چند و از کجا خریده‌ام، تا راستش رو بهت بگم و خیالت راحت شه.

از روزی حرف زدی که یکی از همکارهات ازت خواسته بود ماشینت رو بهش قرض بدی تا بره بانک و برگرده، و گفتی اون موقع رونیز داشتم، مگه خر بودم بهش قرض بدم؟ و به نظر می‌رسید داری از همین یکی دو سال گذشته حرف می‌زنی، و من فکر می‌کردم در ده سال گذشته چرا هیچ وقت تو رو با رونیزت!! ندیده‌ام؟ و دلم می‌خواست بلند بلند عرعر کنم.

و گفتی اون سه چهار سالی که بعد از دانش‌گاه ازت خبر نداشته‌ام توی دوبی بیزنس داشته‌ای! و بعد رفته‌ای اوکراین تجارت کرده‌ای! و حالا می‌خواهی کارخونه بزنی! داشتم فکر می‌کردم همین دو سه روز پیش بود که می‌گفتی از یافتن مغازه‌ای که تی‌شرت‌های ۱۲۰۰ تومنی داره خوش‌حال شده بودی، و همین دو سه ماه پیش بود که با هم ناهار رفتیم بیرون و تو پول نداشتی سهم خودت رو بپردازی، و همین دو سه سال پیش بود که می‌گفتی رشته‌ی تحصیلی‌ات به هیچ دردی نمی‌خوره و شاید به خاطر گذروندن وقت بری جایی تلفن جواب بدی.

بهت گفتم چرا شوهر نمی‌کنی؟ حالا که هم خونه داری و هم ماشین و هم تمام وسایل خونه‌ات تکمیله حتما هر مردی حاضره باهات ازدواج کنه، گفتی گذاشته‌ام برای چهل سالگی. گفتم نمی‌تونی بچه‌دار بشی‌ها.. گفتی مادرم هم همین رو می‌گه، چند شب پیش می‌خواستم برم مهمونی، یک لباس سفید دارم که خاله‌ام از خارج فرستاده، مارک‌داره‌‌ها، وقتی پوشیدمش مادرم کلی گریه کرد که می‌خوام تو رو توی لباس عروسی ببینم… فکر کردم این تنها موردیه که نمی‌تونی بگی قبلا عروسی کرده‌ام و مثلا دو تا بچه هم توی شیراز دارم، این تنها موردیه که نمی‌تونی صدای عرعر من رو بشنوی.

خب، ok ،آپارتمانت! رو دیدم، داستان آپارتمان شیرازت! رو هم شنیدم، از بیزنست در دوبی و تجارتت در اوکراین و کارخونه‌ات در تهران هم خبردار شدم، من خرم، خب؟ عــرعــر… دیگه برو دنبال کارت بگذار با دل درست کاه و یونجه‌ام رو بخورم .

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: