نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | اوت 27, 2007

شاد باش ، لعنتی ! – ۱۳

تو دوست داری خودت رو صددرصد پهلوان یا صفردرصد هالو ببینی .

پس مشکل چیه ؟

این که تو هر دو هستی .

اما در روایت تو از این قصه‌ی پهلوان / هالو تو با لباس پهلوان راه می‌ری ، و در این میان ، در خلوت ، همون هالوی ترسوی بی‌خود هستی . ابلهانه کوشیده‌ای تا با زورآزمایی‌های الکی که سعی کرده‌ای حالتی نمایشی به اون‌ها ببخشی ، و با پرت‌کردن کلاهت به طرف مردم قدرت زورآزمایی خودت رو افزایش بدی . با وجودی که در تمام این مدت ، این هالوی ضعیف پنهان‌شده‌ی وجودت احتیاج به قوی شدن داشته . وگرنه همین آدم بی‌خود سوار در یک ماشین شیک ، که نمی‌تونه پرواز کنه ، باقی می‌مونی .

چیزی که تو رو به یاد داستان دیگری می‌اندازه :

پسر کوچکی در جنگل راه می‌رفت ، به آشیانه‌ی عقابی برخورد ، تخمی از تخم‌های عقاب رو برداشت ، با خود به مزرعه‌شون برد و خنده‌کنان اون رو زیر مرغ کرچی گذاشت .

به زودی جوجه‌های مرغ سر از تخم درآوردند . در میان اون‌ها جوجه‌عقابی هم به چشم می‌خورد .

جوجه‌عقاب با جوجه‌مرغ‌ها بزرگ شد و تمام عادت‌های جوجه‌مرغ‌ها رو یاد گرفت . این که : چه‌طور مثل مرغ‌ها راه بره ، جیک‌جیک کنه و دونه بخوره . جوجه‌عقاب همه‌ی این کارها رو می‌کرد ، با این حال و با تمام شور و شوقی که برای جوجه‌مرغ‌بودن نشون می‌داد باز احساس می‌کرد چیزی کم داره . نمی‌دونست که چی ، و احساس می‌کرد که درونش خالیه .

روزی به بالای سرش نگاهی انداخت و پرنده‌ی زیبایی رو در حال پرواز در آسمان دید که آزادانه از میان ابرها می‌گذشت و اوج می‌گرفت . احساس غریب خویشاوندی وجودش رو فرا گرفت . دلش برای پرواز پر کشید . ناگهان وجودش جرقه‌ای زد . بال‌هاش رو به هم زد و در کمال شگفتی به پرواز دراومد .

در این لحظه بود که دریافت در تمام این مدت چیزی بیش از جوجه‌مرغ در او بوده . او برای پرواز و ماوا ساختن در بلنداهایی که عقاب‌ها بر آن آشیانه می‌سازند ، به دنیا اومده بود .

به دلت می‌نشینه .

اغلب احساس می‌کنی عقابی هستی که مثل جوجه‌مرغ زندگی می‌کنی ، یا با جوجه‌مرغی کار می‌کنی ، یا با جوجه‌مرغی زندگی می‌کنی .

هرچند می‌دونی که عقاب‌ها موجودات بی‌باکی هستند و جوجه‌مرغ‌ها موجوداتی ضعیف و ترسو . و می‌دونی که اولین گام عقاب برای اون که زندگی عقاب رو زندگی کنه ، اینه که با تمامی ترس‌هاش روبه‌رو بشه .

و اولین و بدترین ترس عقاب اینه که : » اگر شروع به زندگی متفاوتی کنم ، دوستان جوجه‌مرغم چه فکری خواهند کرد ؟ «

.

.

.

پ.ن.۱. دی‌روز به شدت بیمار بودم . سرماخوردگی تابستونی . امروز هم هستم البته . سردرد و گوش‌درد و گلودرد و انواع دردهای دیگه و تب و آب‌ریزش بینی و هرچی که بگین . اما امروز دیگه مثل یک کارمند شرافت‌مند اومدم سر کارم و با فین‌فین کردن و سرفه و عطسه و انواع و اقسام صداها دارم ثابت می‌کنم که دی‌روز واقعا به خاطر بیماری نیامدم سر کار .

پ.ن.۲. صبح تمام راه توی آژانس به گزارش مستقیم بازی والیبال نوجوانان ایران و چین از رادیو ورزش گوش دادم و الان داره از سرم دود بلند می‌شه .

پ.ن.۳. تمام هفته‌ی گذشته و تمام دیروز مشغول خوندن هری پاتر بودم . برای این که آماده‌ی خوندن هری پاتر و قدیسان مرگ‌بار بشم ، مجبور شدم دوباره همه‌ی کتاب‌ها رو بخونم و تازه رسیده‌ام به هری پاتر و محفل ققنوس ۲ . دی‌شب تا صبح خواب هاگرید رو می‌دیدم که یک پاتیل رو هم می‌زد و من می‌خواستم یک جغد بزرگ قهوه‌ای برای رون بخرم تا از دست خرچال راحت بشه .

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: