نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | اوت 20, 2007

شاد باش ، لعنتی ! – ۱۲

برای اون که مسیر رسیدن به خواسته‌ات برات روشن بشه ، اول باید ببینی که چه چیزی جلویت رو گرفته . باید اون چشم‌بندی رو که از » بچکارگی » به چشم داشته‌ای ، برداری ، و خوب به خودت و اطرافت نگاه کنی . اما …

اول احساس می‌کنی که حفظ این چشم‌بند امن‌تر و سالم‌تر است ، آن‌قدر که این چشم‌بندها رو با چسب‌زخم اشتباه می‌گیری . چسب‌زخم می‌تونه زخمت رو خوب کنه . اما اشتباه می‌کنی ، این شبه‌چسب‌زخم‌ها زخمت رو خوب نمی‌کنند .

( آخ )

متاسفانه ترسوتر از اون هستی که همین شبه‌چسب‌زخم‌ها رو بکنی ، چرا که کندن اون‌ها بسیار دردناکه ، و همین طور هم هست .

اما این درد زیاد طول نمی‌کشه . بامزه این‌جاست که این تنها راه خوب شدن کامل زخم‌هایت است . اگر می‌خواهی زندگی‌ات رو تغییر بدی ، اول باید حاضر باشی چند حقیقت دردناک رو ببینی و حسی کنی . حقایقی دردناک ، مثل این که :

انگار من واقعا احمقم ، این فقط یک شاخه‌ی کوچک درخته ، در واقع این خودم هستم که خودم رو احمق می‌کنم …

و کیه که بخواد چنین حقیقتی رو ببینه ؟

تو که نیستی .

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: