نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | اوت 13, 2007

شاد باش ، لعنتی ! – ۱۱

این داستان رو بخون :

» فیل هرگز یادش نمی‌ره «

اولین ترفندی که فیل‌بان برای جلوگیری از فرار فیل به کار می‌بره اینه :

وقتی فیل هنوز خیلی کوچکه ، پای او رو با زنجیر سنگین به زمین می‌بنده . بنابراین وقتی فیل بخواد فرار کنه ، زورش نمی‌رسه و تسلیم می‌شه .

کم‌کم فیل اون قدر به اسارتش عادت می‌کنه ، که حتا وقتی تنومند و نیرومند می‌شه ، تنها کاری که فیل‌بان لازمه انجام بده ، اینه که زنجیری دور پای فیل ببنده . حتا یک شاخه هم می‌تونه همین اثر رو داشته باشه ، و فیل دیگه حتا تلاشی هم برای فرار نخواهد کرد . او حالا دیگه زندانی گذشته‌ی خود شده .

این فیل و شاخه‌ی درخت تو رو یاد خودت و بچگی‌ات می‌اندازه ، هرچند معتقدی که می‌شه عادت‌های بچگی رو شکست . می‌گی بچگی » بچکارگی » است . در واقع احساس می‌کنی بچگی‌ات بیش‌تر » بچکارگی » بوده و مادر و پدرت اغلب بیش‌تر » بچ – مادر و پدر » بوده‌اند .

خب ، که چی ؟

این مال گذشته است .

حالا ، حالاست .

زمان گذشته است .

می‌تونی رهایش کنی .

حرکت کن …

نمی‌تونی ؟

البته که می‌تونی …

پات رو از بند اون شاخه رها کن .

شگردش اینه که اول ببینی اون فقط یک تکه شاخه‌ی احمقانه‌ی کوچک است .

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: