نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | ژوئیه 30, 2007

شاد باش ، لعنتی ! – ۹

تنها چیز ثابت تغییره .

و همه چیز می‌تونه در لحظه تغییر کنه ، مثل این رسم‌الخط

یا این زبان ، آیری‌دیله ! و به زبانی تبدیل بشه که تو نمی‌تونی بفهمی .

بدترین ترس تو نفهمیدن است .

هرچند می‌دانی که ( تو می‌دانی ؟ ) هرگز نخواهی فهمید .

که تو رو به یاد یک قصه‌ی نمادین خوب می‌اندازه :

» طناب رو دور گردنت بینداز «

یک جانی جنایتی مرتکب شده بود ( خب ، این کاریه که جانی‌ها می‌کنند . کارشون همینه ) و او رو نزد شاه بردند تا شاه او رو به سرای عملش برسونه . شاه به او گفت می‌تونه بین اعدام و مجازاتی که پشت اون در آهنین بزرگ و سیاه و ترس‌ناک در انتظارشه ، یکی رو انتخاب کنه .

جانی فوری اعدام رو برگزید .

وقتی که طناب دار رو به گردنش می‌انداختند ، پرسید : » کنج‌کاوم که بدونم پشت اون در چیه ؟ «

شاه خندید و گفت : » بامزه است ، من همه‌ی شما رو با همین انتخاب روبه‌رو می‌کنم ، و همه‌تون طناب دار رو انتخاب می‌کنید «

جانی پرسید : » خب ، پشت اون در چیه ؟ » و در حالی که به طناب دور گردنش اشاره می‌کرد ، گفت : » مطمئنا من چیزی به کسی نخواهم گفت «

شاه درنگی کرد و گفت : » آزادی ، اما به نظر می‌رسه آدم‌ها آن قدر از ناشناخته می‌ترسند که بلافاصله طناب دار رو انتخاب می‌کنند «

خیلی وقت‌ها ترس نمی‌گذاره به جایی که باید بری ، بری .

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: