نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | ژانویه 16, 2012

بدبختى‌هاى سگ يك زن ديوانه

باربى به جاى اين كه مثل هر شب بچه‌ى آدمى‌زاد- وار بيايد سرش را روى پاى من بگذارد و بخوابد، رفته پشت صندلى قهرمان كه دارد پاى كامپيوتر كار مى‌كند ولو شده روى زمين و چرت مى‌زند.

من اينترنت‌بازى‌ام را كرده‌ام و چشم‌هايم مشغول چيدن آلبالو و گيلاسند، فقط جاى خالى سر باربى روى پاهايم آزارنده است. انگار همان‌طور كه او تا پاى مرا نليسد خوابش نمى‌برد، من هم تا پايم ليسيده نشود خوابم نمى‌برد.

از جا بلند مى‌شوم به هواى رفتن به دست‌شويى از جلوى باربى رژه مى‌روم.. برخلاف هميشه كه سايه به سايه تعقيبم مى‌كند، فقط سرش را در مسير حركت من مى‌چرخاند. خواب‌آلودم و شده‌ام عين بچه‌ها. لجم مى‌گيرد.

به تخت كه برمى‌گردم باربى هم پشت سرم مى‌آيد و خودش را زير پايم گلوله مى‌كند. من اما سر لجم هنوز و پايم را زير پتو پنهان مى‌كنم. باربى از همه جا بى‌خبر سعى مى‌كند پايم را پيدا كند، عصبانى از جا بلند مى‌شوم و بيخودى پنجره را كمى باز مى‌كنم (و ديرتر، نيمه‌هاى شب، وقت بستنش پايم را روى دم باربى مى‌گذارم و صدايش را درمى‌آورم). غمگين نگاهم مى‌كند و برمى‌گردد پشت صندلى قهرمان.

دقيقه‌اى بعد باز دلم مى‌خواهدش. پايم را از زير پتو بيرون مى‌برم و تكان تكان مى‌دهم، اهميت نمى‌دهد. اشاره مى‌زنم كه بيا، رويش را برمى‌گرداند. با كف دست مى‌كوبم روى تخت كه يعنى بيا بنشين اين‌جا تا من نازت كنم، زل زل نگاهم مى‌كند. عصبانى در دل مى‌گويم پيش از خواب هم پاى قهرمان جانت را بليس (او به باربى چنين اجازه‌اى نمى‌دهد) و بهش پشت مى‌كنم.

مى‌آيد گوشه‌ى پتو را مى‌كشد، اهميت نمى‌دهم. با دست به پايم مى‌زند كه يعنى پايت را مى‌خواهم، به روى خودم نمى‌آورم. بلند بلند غر مى‌زند، عاشق اين مدل حرف زدنشم اما چشم‌هايم را باز نمى‌كنم. سرخورده به پشت صندلى قهرمان برمى‌گردد. با خودم فكر مى‌كنم فردا صبحانه‌ات را هم از قهرمان بخواه.. آبت را هم از توالت بخور اصلا.. به خوراكى‌هاى ممنوعه‌اى كه يواشكى بهت مى‌دهم فكر هم نكن..

هنوز خوابم نبرده كه پايم گرم مى‌شود. بى آن كه رويم را برگردانم به عادت هرشبه با پا نوازشش مى‌كنم. گلايه‌كنان غر مى‌زند و خودش را جابه‌جا مى‌كند.

پيش از اين كه خوابم ببرد فكر مى‌كنم اين سگ بى‌نوا امشب هيچ چيز از اين ديوانه‌بازى‌هاى من نفهميد و فقط خودم بى‌جهت حرص خوردم. چند هزار بار در زندگى همين مسخره‌بازى را با آدم‌ها و حتا اشيا درآورده و فقط و فقط خودم را آزار داده‌ام؟؟

نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | ژانویه 15, 2012

من خواب ديده‌ام كه كسى مى‌آيد…

اين روزهاى من رو مى‌شه در دو واژه‌ى خواب و درد خلاصه كرد. دو تا دندونى كه سه سال پيش در تهران پر كرده بودم ناگهان شكستند و دست من رو گذاشتند توى حنا. قبل از اون كه بفهمم بايد عجله‌ى بيشترى به خرج بدم ريشه‌ها چرك كردند و تا خشك نشن نمى‌شه كارى‌شون كرد. هنوز آنتى‌بيوتيك‌ها كه در برابر آنتى‌بيوتيك‌هاى ايرانى مثل اسمارتيز هستند تأثير نكرده و تموم نشده‌اند كه يكى از دندون‌ها رسما سياه شده. از درد هم كه ديگه چى بگم، دندون و لثه و گوش و گلو همه با هم درد مى‌كنند. خب طبيعتا من هى مسكن مى‌خورم و هى خوابم مى‌بره. ديشب ساعت هشت روى كاناپه خوابم برده تا نه صبح امروز. عصر باز خوابيده‌ام و الان كه يك نيمه‌شبه وسط همه‌ى جملاتى كه مى‌نويسم يه چرتى هم مى‌زنم.

چى‌ها توى ذهنم بود كه بنويسم و چى‌ها نوشتم. همون بهتره كه بگيرم بخوابم. چه خوبه كه فردا هم تعطيله. هپى مارتين لوتركينگ’ز دى.

نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | ژانویه 13, 2012

روياهاى نيمه‌شب زمستان

آزارنده است وقتى اتفاق ناراحت‌كننده‌اى را كه هنوز آن‌قدر ازش نگذشته كه زخمش روى روحت ناسور نباشد، ريز به ريز در خواب ببينى و با حالى شبيه به گريستن تا دم مرگ از خواب بيدار شوى…

آزارنده است وقتى در خواب زمانى بس طولانى و شيرين را با دوستى بگذرانى كه ديگر از دوستى‌اش ذره‌اى سهم ندارى و دشمنى‌اش به تمام و كمال از آن توست، و با حالى شبيه به بغضى نشكستنى از خواب بيدار شوى…

آزارنده است وقتى درست در آستانه‌ى رويايى كه مى‌دانى دور از واقعيت نيست و مى‌تواند روزت را زيبا كند، زنگ ساعت صدايت بزند كه هاى، بيدار شو، شش و نيم صبح روز تازه‌اى است…

نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | ژانویه 12, 2012

بوى خوش آلو…

براى شام پلو با خورش مرغ و آلو پخته‌ام، بعد از شايد دو سال، فقط براى اين كه قهرمان وقت بيرون بردن باربى، دخترك را هم برده بود و من يك ساعتى تنها بودم، لابد اين هم بعد از دو سال، و چه حالى خوش‌تر از اين كه تلويزيون را روى زنانه‌ترين و شخصى‌ترين برنامه‌ى ممكن بگذارى، امروز پراجكت ران‌وى، و سر فرصت در كابينت محبوبت را باز كنى و گوش بدهى ببينى كدام ادويه صدايت مى‌كند…

ديگر اين كه پيش از آمدن خورشيد، خبر زلزله‌ى مازندران آمده بود و روزم را با صداى مامى شروع كرده بودم، و خنده‌دار است شايد، اما خورش مرغ و آلو براى من با مامى و آشپزخانه‌ى آبى‌اش و روزهاى تاريك زمستان پيوندى ابدى دارد.

حالا خانه حال و هواى زمستان‌هاى دهه‌ى هفتاد سارى را دارد و من نشسته‌ام جلوى تلويزيون روشن كه گلم فيرى پخش مى‌كند استخوان جويدن باربى و غر زدن دخترك را تماشا مى‌كنم، نه نگرانم كه دخترك به جاى درس خواندن براى امتحان فردا دارد زير ميز ناهارخورى خانه درست مى‌كند، نه مى‌خواهم قهرمان را از سر كارش بلند كنم بيايد شام بخوريم، فقط مى‌نشينم همين جا و هواى زمستان‌هاى دهه‌ى هفتاد آشپزخانه‌ى آبى مادرم را تنفس مى‌كنم…

نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | ژانویه 10, 2012

نامه‌ى ششم

مدت‌هاست برایت نامه‌ای ننوشته‌ام. به نظر می‌رسد نامه نوشتن برای تو سخت‌تر از فکر کردن به توست، اگرچه همیشه فکرهایم را برایت نوشته‌ام و نه چیزی بیش از آن.

دیگر نمی‌دانم نامه‌ها دوری آدم‌ها را کم‌تر می‌كنند یا دور بودنشان از هم را به آن‌ها اثبات می‌كنند؟ آخر خیلی وقت‌ها دوری‌ها را انکار می‌كنيم، همین که خط و ربطی از دوستی در اینترنت می‌بينيم تصور می‌كنيم که از او باخبریم، همین که ای‌ميلى برایمان فوروارد می‌كند یا استتسی در صفحه‌های اجتماعی اینترنت می‌گذارد، دلمان را خوش می‌کنیم که از او خبر داریم. بعد انکار می‌کنیم که دلمان می‌خواهد با او بنشینیم سر یک میز، که شاید رومیزی‌اش هم قرمز باشد یا نارنجی، و دو فنجان چای جلویمان باشد که بخارش در فضای مابین ما پیچ و تاب بخورد، و حرف‌هایمان برسد به آن ته ته دل‌هايمان که همیشه درش بسته است و همه چیزش بوی نای خوشایندی می‌دهد که نه کهنگی آزارنده است و نه فساد، که همه‌اش گذر زمان است.

می‌دانم که دیگر زمانی برای نشستن و چای نوشیدن و از ته ته دل سخن گفتن با تو نخواهم داشت، حتا شاید حرف زدن با تو هم دیگر همان حس و حال سال‌های گذشته را نداشته باشد، حتا شاید نامه نوشتن به تو هم کاری بی‌هوده است، این‌ها را بدون دلیل نمی‌گویم، مدت‌هاست به این نتیجه رسیده‌ام و می‌ترسم که تنها دست‌آورد نامه نوشتن برای تو سرخوردگی باشد، یا ناامیدی؛ شاید.

اصلا بگذار دقیقا بگویم کی بود که فهمیدم اگر باز ببینمت نه تو همانی که بودی و نه من، 13 آگوست 2010 (تاریخ شمسی‌اش را نمی‌دانم، يك روزى در مرداد ١٣٨٩، و اين كه چرا تاريخش به يادم مانده، بماند..) رفته بودم به کافه‌ای که نیمی از شهر را می شد از تراسش دید، سینی چای و شیرینی‌ام را گرفتم و رفتم روی تراس که شهر را از پشت بخار فنجان چای‌ام تماشا کنم. بعد دیدم که میزها همه چهارنفره و دونفره‌اند و من تنها بودم، مثل همه‌ی کافه‌هایی که رفتم و تو نبودی، پس کیف دستی‌ام را گذاشتم روی صندلی روبه‌رویم، كه صندلى خالى نباشد. بخار فنجان چای که تمام شد حواسم رفت پی ابرها. بعد بادبادکی به چشمم خورد که نارنجی بود و خط‌های زرد داشت، تو فکر کن که انگار تکه‌ای از خورشید به نخ دست پسرکی گیر کرده باشد و در تقلای فرار.. دور و بر بادبادک پر بود از پرستوهایی که بلند بلند یک‌ديگر را صدا می‌کردند، و دقایقی بعد در شهودی ناگهانی دریافتم که دیگر مرا به یاد کسی نمی‌اندازند، دیگر مرا غمگین نمی‌کنند، دیگر با دیدنشان قلبم فشرده نمی‌شود و می‌توانم با چشم‌هایی که اشک‌آلود نیستند به دم‌های دوشاخه‌شان نگاه کنم و حتا بی عذاب وجدان غر بزنم که چه‌قدر سر و صدا می‌کنید آخر..

اصلا مهم نیست. بگذریم. می‌روم بخوابم.

با مهر

مهروش

نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | ژانویه 9, 2012

کاردیولوگی هوسپیتول!!!

اين نوشته را در تاريخ 5 مرداد 1388 (27 جولای 2009) در باکو نوشته ام و ديشب در گوشی نوکيای قديمی م پيدایش کردم.

.

.

.

شب دیدیم هوا خیلی خوب است، فکر کردیم برویم نریمانف بگردیم. نریمانف میدانی است نسبتا نزدیک به خانه‌ی ما که پارک بزرگی دارد با وسایل بازی برقی و ایستگاه مترو و مک‌دونالد و خلاصه گردشگاه محسوب می‌شود. روی اتوبوس‌ها کلا می‌نویسند نریمانف بازار!

رفتیم و کمی در پارک گشتیم و دخترک سوار چرخ و فلک شد و بعد قهرمان گفت حالش خوب نیست و اول برویم آپتک (داروخانه) بپرسیم این دور و بر جایی هست که فشارش را اندازه بگیرند، بعد برگردیم پارک.

مسؤول آپتک نبش میدان گفت همین پشت تعجیلات (اورژانس) صلیب سرخ است، و خیابان کناری را نشان داد. ما راه افتادیم توی آن خیابان و تقریبا تا پایان خیابان رفتیم و چیزی ندیدیم. در اواسط خیابان یک داروخانه‌ی دیگر بود که در آن‌جا به ما گفتند بله توی این خیابان تعجیلات هست، ولی نمی‌دانیم این طرف ماست یا آن طرف. ته خیابان سه تا جوان ایستاده بودند از آن‌ها پرسیدیم، چراغ راهنمایی سر میدان نریمانف را نشانمان دادند و گفتند چراغ بیرینجی (اولی) نه، ایکینجی (دومی) را بپیچید به چپ، می‌رسید. این می‌شد درست صد و هشتاد درجه خلاف جهتی که داروخانه‌چی اولی گفته بود.

دوباره برگشتیم سر نریمانف. قهرمان گفت از کی بپرسیم؟ و یاد مسابقه‌ی «از کی بپرسم» افتادیم (اسم مسابقه چی بود؟ به من بگو چرا؟  نه این اسم آن کتاب چهارجلدی اطلاعات عمومی دوران دبستانمان بود.) و قهرمان گفت «از خودم، این‌جا فقط باید از خودمان آدرس بپرسیم وگرنه دیوانه می‌شویم».

این وسط دخترک هم دل مک‌دونالدی‌ش درد گرفته بود.

یک‌هو چشم قهرمان افتاد به یک ساختمان تقریبا ده طبقه (یا بیشتر) سیاه رنگ که بالایش بزرگ و قرمز نوشته بود اکسیژن و زیرش خیلی ریز نوشته بود medical center. خوش و خرم دوان دوان به سمت آن رفتیم. از هیچ طرف در نداشت. بالاخره با توجه به قراین و شواهد (تابلوی راهنما؟ شوخی می‌کنید؟) ته یک کوچه‌ی بن‌بست درش را پیدا کردیم. خب. چه معنی دارد ساعت 9 شب یک مرکز پزشکی باز باشد؟ و چه معنی دارد که نگهبان داشته باشد؟ یا تابلویی باشد که نشان بدهد چه ساعت‌هایی کار می‌کنند؟

رفتیم سر خیابان دیگری که به میدان ختم می‌شد. ساختمان بزرگی را دیدیم که بالایش درشت و قرمز نوشته بود life center. به قرینه‌ی medical center فکر کردیم بیمارستان است و به سمت آن رفتیم، دیدیم مرکز خرید است. به قول این‌ها تیجارت مرکزی که مختصرا می‌نویسند TM.

از آن‌جا که مک‌دونالد درست کنارمان بود دخترک دیگر بی‌طاقت شد و تا خواستم راضی‌اش کنم که اول برویم دنبال دکتر و درمانگاه، قهرمان خودش رفت توی مک‌دونالد تا دخترجانش غصه نخورد. من می‌دانم که قهرمان فقط وقتی به صدا در می‌آید و دنبال دکتر می‌گردد که از شدت مریضی دم مرگ باشد. یک هپی‌میل برای دخترک گرفتیم و چون جایی برای نشستن نبود، لب باغچه نشستیم و مردم را تماشا کردیم.

مثلا دیدیم مرد میان‌سالی آمد نشست سر یکی از میزهای حیاط و هی داد و بی‌داد کرد که بیایند میز را تمیز کنند و هی نیامدند (خیلی شلوغ بود) و بعد یک‌هو دیدیم عصبانی شد و تمام سینی‌ها و لیوان‌ها و هر چه که روی میز بود با دست ریخت روی زمین. آن قسمت رسما به آشغال‌دانی تبدیل شد. بعد موبایلش زنگ زد و از جا پرید و ایستاد و با دست اشاره کرد و زنی بسیار جوان با پیراهن بلندی که فقط تا بالای سینه بود (از این دکولته‌ها که بند ندارد) و مطابق معمول خانم‌های این‌جا با کفش‌های پاشنه ده سانتی و موهای آراسته آمد و خیلی راحت روی آشغال‌ها پا گذاشت و رفت نشست. مرد که جلوی پای خانم از جا بلند نشده بود، کمی دم تکان داد و خودشیرینی کرد و بعد رفت توی صف که بسیار طولانی بود. خانم هم در حالی که تا مچ پا در آشغال بود، با خونسردی نشسته بود. بعد آقا با دو تا بستنی آمد. خیلی مسخره است که این‌جا برای دو تا بستنی یا قهوه یا حتا چای تی‌بگی در لیوان کاغذی، مدت‌ها در صف مک‌دونالد می‌ایستند، در حالی که دو قدم آن طرف‌تر کافه هست و همه چیز سرو می‌کند. ارزان‌تر هم هست.

به قهرمان گفتم واقعا برای این آدم مهم نیست زیر پایش پر از آشغال است، کافی است روی میز جلویش آشغال نباشد. گفت دلم می‌خواهد بروم به این خانم بگویم وقتی کارش با تو تمام شد تو را هم مثل این آشغال‌ها از جلوی چشمش دور می‌کند و می‌اندازد زیر پایش.

یا مثلا بچه‌ای را دیدیم که رفت توی باغچه، به چراغی که به نخل وسط باغچه نور می‌تاباند آن‌قدر لگد زد تا چراغ خاموش شد، و مهم این که مادرش ایستاده بود نگاه می‌کرد و منتظر بود کار پسرش تمام شود تا بروند بنشینند شامشان را بخورند.

بعد از آن، به قهرمان گفتم بیا یک تاکسی بگیریم ما را ببرد یک بیمارستان. گفت بهتر شده‌ام و نمی‌خواهم دوباره صد منات برای پیدا کردن یک آدرس پول بدهم (داستان این یکی بماند برای روزی دیگر). رفتیم آن طرف میدان توی یک داروخانه‌ی دیگر. دو تا خانم دکتر میان‌سال خیلی خوش‌اخلاق آن‌جا بودند. یکی‌شان فشار خون قهرمان را اندازه گرفت و ابروهایش رفت بالا. 18 روی 10 بود. تازه می‌گفت حالش خوب شده است. من خیلی عادی برخورد کردم چون فشار خونش کلا و به طور معمول بالاست، بعد دیدم خانم دکتره فورا یک صندلی آورد قهرمان را نشاند و یکی دیگر هم رفت یک قرص (به قول خودشان حب) آورد. فکر کنم اسم دارو اناپرول بود. قهرمان گفت خانوادگی به این دارو آلرژی دارند و آنزیم‌های کبدی‌شان نامنظم می‌شود. خانم دکتره گفت که زود سوار تاکسی بشویم و برویم کاردیولوگی هوسپیتول (قهرمان گفت آهان، کاردیالاجی هاسپیتال و آن‌ها گفتند نهههه، کاردیولوگی هوسپیتول)، کافی است به تاکسی بگوییم نومره بش هوسپیتول و کرایه هم یک منات است.

رفتیم به تاکسی‌ها گفتیم، اول که نفهمیدند کجا را می‌گوییم و هوسپیتال چیست، بعد بالاخره فهمیدند و گفتند آهان، نومره بش خسته‌خانا؟ اوچ منات. این که به بیمارستان می‌گویند خسته‌خانه خیلی جالب بود. لابد از دوران دبیرستان یادتان هست که «خسته» در فارسی به معنی «زخمی» است. با یکی‌شان چانه زدم و با دو منات ما را برد. تقریبا یک چهارراه آن‌طرف‌تر بود. به قهرمان گفتم با اتوبوس‌های جلوی داروخانه می‌آمدیم چهل کوپک می‌شد، گفت کار قلب به دقیقه است، ابن فشار خون برای یک آدم چهل ساله یعنی مرز سکته.

بیمارستان تابلو نداشت. من تا حالا سه چهار بار از جلویش رد شده‌ام و نفهمیده‌ام بیمارستان است. از در ورودی که ماشین‌رو نبود و نگهبان نداشت رفتیم تو. در ماشین‌رو سه چهار تا قفل داشت. احتمالا شب‌ها مریض اورژانسی نمی‌پذیرند. (راستی اصلا اورژانس نداشت که!؟) روبه‌روی در ورودی، ساختمان بزرگی بود با حدودا ده پله. گفتم یعنی مریض قلبی باید از پله بالا برود؟ رفتیم، در بسته بود. در زدیم، یکی با دمپایی و لخ‌لخ کنان آمد در را باز کرد و گفت کاردیولوگی این‌جا نیست بروید آن پشت.

کل ساختمان را دور زدیم و رسیدیم به یک بیابان. منظورم البته زمین بزرگی است که درش نه ساخت و ساز شده بود نه گیاه‌کاری. دوباره برگشتیم. رفتیم پشت ساختمان کناری. حالا قهرمان دارد چکه چکه عرق می‌ریزد و هیچ هم نمی‌گوید. پشت ساختمان کناری یکی ایستاده بود سیگار می‌کشید. گفت کاردیولوگی این‌جا نیست بروید آن پشت. و پشت ساختمان دیگری را نشان داد. قهرمان گفت قاعدتا در بدو ورود باید من را می‌گذاشتند روی برانکار، مثلا من بیماری‌ام که دیروقت شب به بیماستان قلب مراجعه کرده‌ام.

دوباره راه افتادیم رفتیم آن پشت که گفته بودند. ورودی ساختمان به جای پله یک شیب وحشتناک داشت. وسط‌هایش نفس من بند آمد چه برسد به قهرمان که آریتمی شدید داشت. رفتیم در زدیم و یک نگهبان جوان تپل کوتاه‌قد خیلی شاد و شنگول در را باز کرد و هر چی قهرمان به انگلیسی می‌گفت او می‌گفت yes I do. بالاخره من گفتم دکتر وار؟ گفت وار. و ما را برد پیش یک خانم دکتر ظریف که لااقل اصطلاحات علمی و پزشکی را به انگلیسی می‌فهمید.

خانم دکتر پرسید از کجا آمده‌ایم و بعد با یک جور احترام خاص گفت ایران کاردیولوگی چخ یاخچی ده. انگار که مثلا کاردیولوگی هوسپیتول! ایران برای او چیزی است شبیه سرزمین موعود. فشار قهرمان را گرفت و فورا یک قرص از سر تاقچه برداشت داد بهش که بخورد و یکی را صدا زد بهش آمپول بزند. طرف آمد و تا کاغذ دور سرنگ را باز کرد از یک جایی تلفن کردند گفتند برای پذیرش بیمار حاضرند. سرنگ را گذاشت روی میز و با خانم دکتر او را بردند نوار قلب گرفتند و برگشتند. بعد خانمه با همان سرنگ که نیم ساعت باز و روی میز مانده بود و پنبه‌ی الکلی که کاملا خشک شده و الکلش پریده بود، بهش آمپولی زد که نمی‌دانیم چه بود.

بعد خانم دکتر کلی سوال و جواب کرد در این باب که چه داروهایی می‌خورد و در این هفته چقدر استرس داشته است و چقدر مایعات می‌خورد و باز دو تا قرص دیگر از سر تاقچه برداشت و پیچید لای یک کاغذ و داد بهش که دو شب دیگر هم بخورد. قهرمان نام دارو را پرسید و خانم دکتر با تعجب نگاهش کرد که برای چی می پرسی؟ و جواب هم نداد. قهرمان اصرار کرد که من باید بدانم این چیست و معلوم شد فنازپام است و آرام‌بخش.

خانم دکتر یک کاغذ حدودا 5 در 5 هم برداشت رویش اسم یک دارو را نوشت که برویم از داروخانه بخریم. نه نسخه‌ای نه مهری نه نظام پزشکی‌ای.

کارمان تمام شده بود. قهرمان ازش پرسید چقدر باید پول بدهیم و گفت هیچ. فکر کرد خانم دکتر حرفش را نفهمیده، پس دوباره پرسید و دوباره خانم دکتر سر تکان داد که هیچ. قهرمان با تعجب تشکر کرد و بلند شد. واقعا عجیب بود در باکو که تاب و سرسره ی توی پارک هم پولی است، دکتر متخصص قلب (البته ما نمی دانیم متخصص بود یا نبود و اصلا دکتر بود یا نبود) پول نخواهد.

در را باز کرده بودیم برویم بیرون که یک‌هو خانم دکتر از جا پرید که آن‌جا (در اتاقی که نوار قلب گرفته بودند) از شما چقدر گرفتند، قهرمان گفت بیست منات، دوباره پرسید چقدر؟ گفت بیست منات، گفت این‌جا هم ده منات بدهید. دادیم و آمدیم بیرون. رسیدی هم که در کار نبود. قهرمان گفت آن یکی خانمه که نوار قلب می‌گرفت به ترکی از این پرسید چقدر بگیرم، این گفت دوازده منات. بعد که این رفت بیرون، او به من گفت بیست منات. من هم نگفتم که ترکی بلدم و می دانم بهت گفته اند دوازده منات بگیری. خانم دکتر هم لابد فکر کرد حالا که کلاه گذاشتن بر سر ما آسان است چرا او نگذارد؟ ده منات هم ده منات است.

خلاصه بیمارستان کاردیولوگی پایتخت این کشور را هم دیدیم. نه پرونده‌ای تشکیل می‌شود، نه قبضی صادر می‌شود، نه حتا به قول قهرمان اگر با خوردن این داروهای بی نام و نشان سر تاقچه‌ای بیفتد بمیرد، اسم دکتره یا اسم دارو را می‌دانیم.

نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | ژانویه 8, 2012

چطور مى‌شه نگران نبود؟

امروز كتاب «نگران نباش» نوشته‌ى «مهسا محب‌على» رو از كتاب‌خونه گرفته‌م كه اين آخر هفته بخونم. كتاب چاپ نهم در زمستان ١٣٨٩ است.

چيزى كه پيش از شروع كتاب من رو به حيرت انداخت و اومدم درباره‌ش بنويسم، قيمتش بود. سه هزار تومن؟ براى يك كتاب ١٤٠ صفحه‌اى؟؟؟ پس يعنى مثلا «برادران كارامازوف» الان هم‌قيمت مرسدس بنزه؟ و مثلا قيمت «كليدر» اندازه‌ى يك خونه‌ست؟ يعنى چى اون وقت؟

هنوز هستند كسانى كه كتاب بخرند؟ يعنى بتونند!! كتاب بخرند؟

يا شايد با توجه به گرون شدن همه چيز، اين كتاب ١٤٠ صفحه‌اى سه هزار تومنى ارزون باشه.. يا شايد حقوق‌هاى ماهانه و درآمدها اين‌قدر زياد شده كه… آآآه مى‌دونم اين يكى ديگه خيالى‌ست بس خام…

اما آخه يعنى چى؟ الان كى‌ها كتاب مى‌خرند؟ كى‌ها مى‌تونند!! كتاب بخرند؟؟

نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | ژانویه 6, 2012

نامه‌ى پنجم

يك‌باره يادم امد وقتى به سفرى طولانى رفته بودى من ديوانه عكست را، همان عكسى كه دوست‌پسرت ازت گرفته بود و چون نمى‌توانستى به خانه ببرى، دادى‌ش به من، به ديوار زده بودم.

چه احمق بودم من.

چه ناسپاس بودى تو.

همين.

با مهر
مهروش

نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | ژانویه 5, 2012

بنويس.. بنويس.. /به قول مامي

دخترك تكليفش را تا ديروقت انجام نداده، بعد ساعت ده شب ترانه ساختنش گرفته، ايستاده ارگ مى‌زند و مي‌خواند ايتز ماى لايف.. ايتز ماى پرفكت لايف.. و مى‌كوشد براى مصراع بعدى‌اش قافيه (به قول خودش رايم) پيدا كند.

من هى لبخند مى‌زنم و چيزى نمى‌گويم كه خانم خلاقيتش لطمه نخورد، اما تمام نمى‌شود كه، خلاقيت همين جور از چارستون بدنش فوران مى‌كند و تازه ساعت ١٠:٣٠ مى‌رود گيتارش را مى‌اورد.

من لبخندزنان مى‌گويم عزيزم دو ساعت از وقت خوابت گذشته، بالاخره كى تكليفت رو انجام مى‌دى؟ مى‌گويد فردا صبح. مى‌گويم دخترم امروز صبح يادته چه‌قدر طول كشيد تا پاشى؟ مى‌گويد اه.. ماماااان…

قهرمان مى‌گويد خانوم ولش كن، مشق رو هر وقتى مى‌شه نوشت.. بذار كارش رو بكنه..

و باز: ايتز ماى لايف.. ايتز ماى پرفكت لايف.. او ياااا.. و بعد: هيچى به جز نايف به فكرم نمى‌رسه.. و بعد: بابايى اكورد دوماژور واسه‌ى اين قسمتش خوبه؟ و من سعى مى‌كنم لبخند بزنم.

ساعت از يازده كه مى‌گذرد، ديگر لبخندم نمى‌ايد، ولش هم نمى‌كنم، مى‌گويم صبرم تمام شده و يا مشقش را بنويسد يا فورا برود بخوابد.

نالان و غرغركنان تكليفش را انجام مى‌دهد و ١١:١٠!! بله، ده دقيقه بعد!! مى‌رود بخوابد. بله، مشقى كه از ١٣:٣٠ تا ٢٣:٣٠ مرا حرص داد واقعا خيلي زياد بود: يك صفحه تمرين حساب شامل سه تا مساله!!!!!!

نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | ژانویه 4, 2012

ده تا قرص ريز نارنجي، لطفا

امروز از آن روزهاي زيباست، هوا در اين لحظه كه ٧:٤٦ صبح است ٤٨ درجه‌ي فارنهايت (٩ درجه) است، دقيقا هم‌دما با ساري در این لحظه، اما يك جوري‌ست اين ٩ درجه كه آدم سردش نمي‌شود، بهاري و لطيف.

من اما از ٥ صبح سرم به دوران افتاده است، مرضي كه بعضي وقت‌ها به جانم، يا به جان سرم!؟، مي‌افتد. دارويش را دوست نازنيني كه دكتر خانوادگی مان هم بود برايم مي‌نوشت، اما اسم دارو را نمي‌دانم، هیچ وقت سؤال نكردم. هميشه دكترمان حاضر بود و داروخانه هم كه آشنا بود و من با شوخي و خنده «از آن قرص‌هاي ريز نارنجي» مي‌خواستم و تمام مي‌شد.

امروز صبح آخرين «قرص ريز نارنجي» باقي‌مانده از دو سال و نيم قبل را خوردم، تأثير هم نداشت، جعبه ندارد كه تاريخ مصرف رويش نوشته شده باشد. حالا به قول مادرشوهرم مانده‌ام حيران.

بهتر است بروم داروخانه‌ي آشناي ارواين و «tiny orange tablet» بخواهم، شايد معجزه‌اي شد و دادند.

« نوشته‌های تازه‌تر - نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته‌ها