اومدم یه چیزی در مورد سوپ ورمیشل و بوی خوش اون که پیچیده توی خونه بنویسم، بعد یهو یه کاسه خورد به یه کوزه و در یه گنجه باز شد و دم یه خر دراز شد و دیدم که آب توی تلنبه است و گوشتکوب قلنبه است و خلاصه همچین همه چی ریخت به هم که اصلا نوشتنم منتفی شد.
اینها رو هم نوشتم که این صفحهی باز شده رو خالی نبندم.
.
.
.
ضمنا این دو خط مخاطب خاص دارد:
هی، تویی که یواشکی اینجا رو مىخونی فقط برای فضولی و این که ببینی توی خونهی ما چه خبره و قهرمان کجاست و دخترک چه می کنه (نه این که من و نوشتههام برات جالب باشیم)، خیلی از این کارت بدم میاد و باور کن که محض خاطر سوزوندن دماغ تو یک نفر هم شده خیلی دلم می خواد همه ی نوشته های وبلاگ و توییترم رو پرایوت کنم. پات و دماغت رو از توی زندگی من بکش بیرون.
همچنین تویی که معمولا اینجا رو نمی خونی، اگه یه روزی این نوشته رو دیدی بدون که آدمها وقتی اشتباهی مرتکب مىشن و عوارضش دیگران رو عمیقا آزار مىده، جبران و عذرخواهی میکنند، طلبکار نمىشن. این عادت زشتیه که تا یه چیزی بهت می گن دست پیش رو میگیری که پس نیفتی و توپ رو میاندازی توی زمین طرف. اگه عذرخواهی نمی کنی و طرف مقابلت به روی خودش نمی آره و در مورد موضوع حرف نمی زنه، به این معنی نیست که تو خیلی فوقالعاده و خاصی، به این معنیه که طرف مقابلت خیلی بزرگواره. بد نیست گاهی به خاطر اشتباههایی که کردی یک کمی شرمنده باشی لااقل.
