ساعت ده و نيم شب از خواب دارم كلافه مىشوم. دخترك خواب است و قهرمان برنامهاى را در شبكهى نشنال جئوگرافيك تماشا مىكند كه مورد علاقهى من نيست. فكر مىكنم اگر بخوابم نيمهشب براى خوردن آنتىبيوتيكم بيدار نخواهم شد و هيچ دلم نمىخواهد دندانپزشك اين هفته هم به خاطر چركى كه خشك نشده هنوز، نتواند به دندان شكستهام سر و سامان بدهد. مىنشينم به لاك زدن، رنگى كه خودش هم مردد است آبى نفتى باشد يا دودى، و چون زمان بسى دير مىگذرد روى ناخنها طراحى هم مىكنم، نقرهاى.
يك ساعت بعد قهرمان داروى خوابآور خورده و مىآيد بخوابد. زود چشمهايم را مىبندم كه توصيههاى ايمنى در باب زود خوابيدن بر سرم هوار نشوند. قهرمان كه خوابش مىبرد از تخت مىپرم بيرون كه دارو را بخورم و به طرفةالعينى بخوابم.
گوشىام كنار قوطى داروست. ٦٤٪ شارژ دارد. مىروم گوشى را روى شارژ بگذارم كه فيليپ چهارم، ماهى فايتر آبى خوشرنگ و لعاب و بىخاصيتم، بالبالزنان (در واقع بالهبالهزنان) غذا مىخواهد. قوطى غذايش را (كه مثل باقى ننربازىهاى آمريكايي ويتامينى دارد تا رنگ پوست فيليپ درخشان بشود) مىآورم و طبق ننربازى ديگرى كه تازه در مورد فايترها ياد گرفتهام، دو دقيقهى تمام مىايستم و غذا را دانه دانه برايش مىاندازم كه مبادا بيش از نيازش بخورد و خداى ناخواسته يكوقت رودل كند يا اضافهى غذايش در آب بماند و رنگ آب و خاطر مبارك ايشان مكدر گردد.
باربى كه مثل هميشه مرا سايه به سايه دنبال مىكند، مثل هميشه از توجه من به فيليپ ناراحت مىشود و با اين كه به يقين گرسنه نيست، غذا مىخواهد تا از فيليپ عقب نمانده باشد.
ساعت دوازده و نيم مىشود و مىروم بخوابم. خواب تقريبا از سرم پريده است. گوشى هم به وصال شارژش نرسيده و با من به تخت آمده است. اپليكيشنها مرتب و تميز و خوشرنگ به من چشمك مىزنند. ترتيب هميشگى را در پيش مىگيرم: اىميل اىاوال، اىميل ياهو، جىميل، توييتر، فيسبوك، جىپلاس و گودر.
انگار درست از وقتى دل من براى وبلاگنويسى و وبلاگخوانى تنگ شده و سرم را انداختهام پايين عين بچهى آدم برگشتهام سر خانه و زندگى مجازىام، ديگران هم دچار اين بيمارى (يا بىكارى!؟) شدهاند و همه با هم به خير و خوشى (گيريم تعريف اين خوشى با آن كه هميشه بود فرق داشته باشد) برگشتهايم سر جاى اولمان.
مىخوانم و مىخوانم و مىخوانم و ساعت يك و هجده دقيقه طاقتم براى خواندن اخبار گرانى و قحطى و تحريم و قيمت سكه و طلا و هزار چيز بد ديگر تمام مىشود. اشتهاى عصبىام باز شده و مغزم دارد سوت مىكشد. گودر را مىبندم و مىروم يك موز برمىدارم. يادم مىافتد موز را پاوندى ٢٩ سنت خريدهام (مىشود كيلويى ٦٠ سنت تقريبا) چون اين ديوانهها موز را سبز مىخرند و درست وقتى زرد و شيرين و معطر مىشود، بىمشترى مىماند و حراج مىخورد.
طبق معمول فكرم از موز به ايران مىرود و كودكى و جنگ و آن يك دانه موز ١٢٠٠ تومانى كه با فريده تيزرويان از «بخش هشت» خريديم و چنان گرم محاسبهى ٦٠ سنت بر اساس دلار ١٩٠٠ تومانىام كه نمىفهمم كى و چهطور موز را خوردهام.
مىروم مسواك بزنم و تا چشمم به خميردندان كلگيت خودم و اورالبى قهرمان مىافتد يادم مىآيد همين ده دقيقه پيش نوشتهى دوستى را خواندهام كه اگرچه هرگز او را نمىبخشم به خاطر ناگهان رفتنش، اما نمىتوانم خميردندان كلگيتم را روى مسواك برقىام بگذارم وقتى او خميردندان خارجى و نخ دندان اورالبى پيدا نمىكند و نگران قحطى است.
فكر مىكنم خوب است آدرس جديدش را از دوست مشتركى بگيرم و برايش خميردندان و نخ دندان بفرستم. بعد فكر مىكنم پس ويتامين بچهاش چى؟
اصلا اين مسالهى ويتامين نقطه ضعف بزرگ من است.اينجا هم كه خيلى احمقانه هيچ ويتامينى به صورت شربت نيست و همهاش پاستيل و جويدنى است، من ديوانه سيروپ مينادكس محبوب دخترك را آنلاين از اروپا مىخرم، كه از هر سه شيشه يكىش شكسته به دستم مىرسد، آن وقت فكر كن كه نه ويتامين خارجى باشد نه امكان خريد آنلاين و نه حتا اينترنت… پس بچهها؟ بچهها؟ خواب كلا از سرم مىپرد. به همين سادگى به همين خوشمزگى.
با دلى تاريك مىنشينم روى مبل به آسمان تاريك بىستارهاى نگاه مىكنم كه به هر كجا مىروم همين رنگ است، شايد چون ايرانىها بىستارههايى ازلى و ابدىاند، و نمىدانم چند ستاره را و تا كى مىشود به «شعب ابىطالب»ى كه از ايران ساختهاند پست كرد..
آسمان روشن مىشود.. من نه..
.
.
من و هجوم گريه.. از ياد تو فراموش…