نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | فوریه 28, 2012

يه ذره منو دوست دارى؟

پسرك شبيه تو بود، جوان‌تر از آن روزهاى بيست و يك سالگى‌ات اما، كه موهاى روشنت را روى پيشانى‌ات پريشان مى‌كردى. شايد هفده هجده ساله بود، شايد كم‌تر، شايد هنوز مانده تا جلسومينايش را پيدا كند و مثل تو يك‌ضرب بهش دروغ بگويد، شايد نه.

پسرك ايستاده بود با لب‌خند، مثل تو بلند و باريك و سرشار از اعتماد به نفس بود، و مثل تو با آرامش و طمانينه حرف مى‌زد -گيريم به انگليسى-، و مثل تو پوست پريده‌رنگ و انگشت‌هاى باريك داشت.

ازش برمى‌آمد جلسومينايش را جُسته باشد. شايد دروغ هم بهش بگويد، مثل تو كه كوچك‌تر از جلسومينا بودى و نمى‌گفتى. مثل تو كه دانش‌جوى مهندسى كامپيوتر بودى، فقط براى جلسومينا. مثل تو كه شاگرد دكان/شركت پدرت بودى و به جلسومينا مى‌گفتى مديرعاملى. مثل تو كه پژوى مادرت و بنز پدرت ماشين‌هاى خودت بودند وقتى به دنبال جلسومينا مى‌رفتى..

پسرك از بالا به ديگران نگاه مى‌كرد، نه به خاطر قد بلندش، يك‌جور لب‌خند عاقل اندر سفيه مى‌زد، يك‌جور لب‌خند حاكى از بزرگ‌ترى و عقل و كمال، مثل تو، و من اجازه مى‌دادم فكر و خاطره‌ى تو و جلسومينا بيايد و تمام آن ثانيه‌هاى كوتاه را پر كند، تا بعد از سال‌هاى سال يادم بيايد آن عشق كوتاه و پرشور و نوميدانه‌ى جلسومينا را، كه حتا او را پاى ميز احمقانه‌ى يك دعانويس نشاند تا هفت هزار تومنِ پانزده سال پيش را بدهد و يك تكه آهن بگيرد كه بگذارد در آتش تا تو عاشقش بشوى، و نشدى.

پسرك در را بست، درست مثل تو كه ناگهان گم شدى، و من ماندم با خاطره‌ى گريه‌هاى جلسومينا، وقتى كه ازت مى‌پرسيد «يه ذره منو دوست دارى؟»

نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | فوریه 5, 2012

چه خانومى.. به به..

هفت صبح بيدار شده‌م به دخترك صبحانه داده‌م و اينترنت‌بازى كرده‌م.

هشت صبح زنگ زده‌م «و بالوالدين أحسانا»ى هفتگى رو به جا آورده‌م.

نه صبح ناهار پخته‌م، چلو خورش قيمه.

ده صبح رفته‌م پمپ بنزين و كارواش.

يازده صبح رفته‌م سر كار.

پنج عصر دخترك و باربى رو برده‌م گردش.

شش عصر واسه منزل خريد كرده‌م.

هفت غروب خريدها رو جابه‌جا و شام درست كرده‌م.

هشت شب با قهرمان برنامه‌ى «يك احمق در خارج» (an idiot abroad) رو تماشا و با باربى بازى كرده‌م.

نه شب با خانواده شام خورده‌م و گفت‌وگو كرده‌م.

ده شب با دخترك آرايش‌گاه بازى كرده‌م.

يازده شب كمدم رو به شدت و حدت مرتب كرده‌م.

و دوازده شب وبلاگم رو به‌روز كرده‌م.

يه پارچه!!! خانوم واقعا.. به به..

نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | ژانویه 26, 2012

ستاره‌هاى سربى.. فانوسك‌هاى خاموش..

ساعت ده و نيم شب از خواب دارم كلافه مى‌شوم. دخترك خواب است و قهرمان برنامه‌اى را در شبكه‌ى نشنال جئوگرافيك تماشا مى‌كند كه مورد علاقه‌ى من نيست. فكر مى‌كنم اگر بخوابم نيمه‌شب براى خوردن آنتى‌بيوتيكم بيدار نخواهم شد و هيچ دلم نمى‌خواهد دندان‌پزشك اين هفته هم به خاطر چركى كه خشك نشده هنوز، نتواند به دندان شكسته‌ام سر و سامان بدهد. مى‌نشينم به لاك زدن، رنگى كه خودش هم مردد است آبى نفتى باشد يا دودى، و چون زمان بسى دير مى‌گذرد روى ناخن‌ها طراحى هم مى‌كنم، نقره‌اى.

يك ساعت بعد قهرمان داروى خواب‌آور خورده و مى‌آيد بخوابد. زود چشم‌هايم را مى‌بندم كه توصيه‌هاى ايمنى در باب زود خوابيدن بر سرم هوار نشوند. قهرمان كه خوابش مى‌برد از تخت مى‌پرم بيرون كه دارو را بخورم و به طرفة‌العينى بخوابم.

گوشى‌ام كنار قوطى داروست. ٦٤٪ شارژ دارد. مى‌روم گوشى را روى شارژ بگذارم كه فيليپ چهارم، ماهى فايتر آبى خوش‌رنگ و لعاب و بى‌خاصيتم، بال‌بال‌زنان (در واقع باله‌باله‌زنان) غذا مى‌خواهد. قوطى غذايش را (كه مثل باقى ننربازى‌هاى آمريكايي ويتامينى دارد تا رنگ پوست فيليپ درخشان بشود) مى‌آورم و طبق ننربازى ديگرى كه تازه در مورد فايترها ياد گرفته‌ام، دو دقيقه‌ى تمام مى‌ايستم و غذا را دانه دانه برايش مى‌اندازم كه مبادا بيش از نيازش بخورد و خداى ناخواسته يك‌وقت رودل كند يا اضافه‌ى غذايش در آب بماند و رنگ آب و خاطر مبارك ايشان مكدر گردد.

باربى كه مثل هميشه مرا سايه به سايه دنبال مى‌كند، مثل هميشه از توجه من به فيليپ ناراحت مى‌شود و با اين كه به يقين گرسنه نيست، غذا مى‌خواهد تا از فيليپ عقب نمانده باشد.

ساعت دوازده و نيم مى‌شود و مى‌روم بخوابم. خواب تقريبا از سرم پريده است. گوشى هم به وصال شارژش نرسيده و با من به تخت آمده است. اپليكيشن‌ها مرتب و تميز و خوش‌رنگ به من چشمك مى‌زنند. ترتيب هميشگى را در پيش مى‌گيرم: اى‌ميل اى‌او‌ال، اى‌ميل ياهو، جى‌ميل، توييتر، فيس‌بوك، جى‌پلاس و گودر.

انگار درست از وقتى دل من براى وبلاگ‌نويسى و وبلاگ‌خوانى تنگ شده و سرم را انداخته‌ام پايين عين بچه‌ى آدم برگشته‌ام سر خانه و زندگى مجازى‌ام، ديگران هم دچار اين بيمارى (يا بى‌كارى!؟) شده‌‌اند و همه با هم به خير و خوشى (گيريم تعريف اين خوشى با آن كه هميشه بود فرق داشته باشد) برگشته‌ايم سر جاى اولمان.

مى‌خوانم و مى‌خوانم و مى‌خوانم و ساعت يك و هجده دقيقه طاقتم براى خواندن اخبار گرانى و قحطى و تحريم و قيمت سكه و طلا و هزار چيز بد ديگر تمام مى‌شود. اشتهاى عصبى‌ام باز شده و مغزم دارد سوت مى‌كشد. گودر را مى‌بندم و مى‌روم يك موز برمى‌دارم. يادم مى‌افتد موز را پاوندى ٢٩ سنت خريده‌ام (مى‌شود كيلويى ٦٠ سنت تقريبا) چون اين ديوانه‌ها موز را سبز مى‌خرند و درست وقتى زرد و شيرين و معطر مى‌شود، بى‌مشترى مى‌ماند و حراج مى‌خورد.

طبق معمول فكرم از موز به ايران مى‌رود و كودكى و جنگ و آن يك دانه موز ١٢٠٠ تومانى كه با فريده تيزرويان از «بخش هشت» خريديم و چنان گرم محاسبه‌ى ٦٠ سنت بر اساس دلار ١٩٠٠ تومانى‌ام كه نمى‌فهمم كى و چه‌طور موز را خورده‌ام.

مى‌روم مسواك بزنم و تا چشمم به خميردندان كلگيت خودم و اورال‌بى قهرمان مى‌افتد يادم مى‌آيد همين ده دقيقه پيش نوشته‌ى دوستى را خوانده‌ام كه اگرچه هرگز او را نمى‌بخشم به خاطر ناگهان رفتنش، اما نمى‌توانم خميردندان كلگيتم را روى مسواك برقى‌ام بگذارم وقتى او خميردندان خارجى و نخ دندان اورال‌بى پيدا نمى‌كند و نگران قحطى است.

فكر مى‌كنم خوب است آدرس جديدش را از دوست مشتركى بگيرم و برايش خميردندان و نخ دندان بفرستم. بعد فكر مى‌كنم پس ويتامين بچه‌اش چى؟

اصلا اين مساله‌ى ويتامين نقطه ضعف بزرگ من است.اين‌جا هم كه خيلى احمقانه هيچ ويتامينى به صورت شربت نيست و همه‌اش پاستيل و جويدنى است، من ديوانه سيروپ مينادكس محبوب دخترك را آن‌لاين از اروپا مى‌خرم، كه از هر سه شيشه يكى‌ش شكسته به دستم مى‌رسد، آن وقت فكر كن كه نه ويتامين خارجى باشد نه امكان خريد آن‌لاين و نه حتا اينترنت… پس بچه‌ها؟ بچه‌ها؟ خواب كلا از سرم مى‌پرد. به همين سادگى به همين خوش‌مزگى.

با دلى تاريك مى‌نشينم روى مبل به آسمان تاريك بى‌ستاره‌اى نگاه مى‌كنم كه به هر كجا مى‌روم همين رنگ است، شايد چون ايرانى‌ها بى‌ستاره‌هايى ازلى و ابدى‌اند، و نمى‌دانم چند ستاره را و تا كى مى‌شود به «شعب ابى‌طالب»ى كه از ايران ساخته‌اند پست كرد..

آسمان روشن مى‌شود.. من نه..

.

.

من و هجوم گريه.. از ياد تو فراموش…

نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | ژانویه 25, 2012

هوس سفر نداری؟

تاریخ این نوشته آگوست 2010 است.

.

.

هر چه به پایان آگوست نزدیک تر می شویم، حس مسافر بودن بیشتر و بیشتر می شود. همه چیز نشان از همان روزها دارد، چمدان های باز در هر اتاق، لباس های ولو روی مبل ها یا تا شده کنار چمدان ها، هر شب کیسه ای پر از آنچه که نمی خواهیم یا نمی توانیم ببریم بیرون در گذاشتن، نیمه خالی بودن فریزر و خرید نکردن، خالی بودن کابینت مواد غذایی ذخیره که بهش می گوییم سوپرمارکت، لباس های نو برای فصل آینده، فرش های جمع شده در کنار اتاق ها، سطل خالی برنج، حال ما..

باد خنک /یا گاهی سرد/ از پنجره می وزد. نشسته ام روی تخت، توی اتاق خوابمان. پارسال این موقع ها هنوز این جا اتاق خواب ما نبود. چهار روز مانده تا روزی که این خانه را اجاره کردیم. پارسال این روزها دنبال خانه می گشتیم.

تنها تفاوت این روزها، با همین روزها در سال گذشته، صدای تار قهرمان است که در خانه می پیچد.

نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | ژانویه 24, 2012

هیچی اصلا

اومدم یه چیزی در مورد سوپ ورمیشل و بوی خوش اون که پیچیده توی خونه بنویسم، بعد یهو یه کاسه خورد به یه کوزه و در یه گنجه باز شد و دم یه خر دراز شد و دیدم که آب توی تلنبه است و گوشت‌کوب قلنبه است و خلاصه همچین همه چی ریخت به هم که اصلا نوشتنم منتفی شد.

این‌ها رو هم نوشتم که این صفحه‌ی باز شده رو خالی نبندم.

.

.

.

ضمنا این دو خط مخاطب خاص دارد:

هی، تویی که یواشکی این‌جا رو مى‌خونی فقط برای فضولی و این که ببینی توی خونه‌ی ما چه خبره و قهرمان کجاست و دخترک چه می کنه (نه این که من و نوشته‌هام برات جالب باشیم)، خیلی از این کارت بدم میاد و باور کن که محض خاطر سوزوندن دماغ تو یک نفر هم شده خیلی دلم می خواد همه ی نوشته های وبلاگ و توییترم رو پرایوت کنم. پات و دماغت رو از توی زندگی من بکش بیرون.

همچنین تویی که معمولا این‌جا رو نمی خونی، اگه یه روزی این نوشته رو دیدی بدون که آدم‌ها وقتی اشتباهی مرتکب مى‌شن و عوارضش دیگران رو عمیقا آزار مى‌ده، جبران و عذرخواهی می‌کنند، طلب‌کار نمى‌شن. این عادت زشتیه که تا یه چیزی بهت می گن دست پیش رو می‌گیری که پس نیفتی و توپ رو می‌اندازی توی زمین طرف. اگه عذرخواهی نمی کنی و طرف مقابلت به روی خودش نمی آره و در مورد موضوع حرف نمی زنه، به این معنی نیست که تو خیلی فوق‌العاده و خاصی، به این معنیه که طرف مقابلت خیلی بزرگ‌واره. بد نیست گاهی به خاطر اشتباه‌هایی که کردی یک کمی شرمنده باشی لااقل.

نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | ژانویه 24, 2012

روزی روزگاری…

تاریخ این نوشته ژوئن 2009 است، اما برای من انگار که صد سال پیش…

.

.

امروز صبح دندان‌پزشکی بودم. یک پوسیدگی سطحی داشتم و جرم‌گیری و فلورایدتراپی. صبح زود رفته بودم و وقتی کارم تمام شد، می‌دانستم هنوز قهرمان و دخترک بیدار نشده‌اند و رفتم برای خودم در مرکز خرید نزدیک مطب بگردم. از بس مغازه‌ها نیمه‌بسته بودند، سر از راه‌روی طلافروشان درآوردم. نزدیک دو ساعت با دقت تمام به ویترین‌ها نگاه کردم و بالاخره گوش‌واره‌ی سوراخ دومی گوشم را برای تعمیر بردم (فنرش ایراد پیدا کرده بود، بالاخره هم درست نشد و مدلش را تغییر دادم، یعنی به طرف گفتم قسمتی از آن را قیچی کند و به جایش گیره‌ی پشتی را به من بدهد). بعد دست‌بندی را که دو بار پاره شده بود و دیگر نمی‌خواستم به دستم بگذارم، با دست‌بند دیگری تعویض کردم و سرآخر دست بند قدیمی‌ای را فروختم و یک آویز فروهر برداشتم و سی‌صد تومان باقی را برای لپ‌تاپ کنار گذاشتم.

بعد در آرامش کامل نشستم یک اسنک پر از سس خوردم، با یک کوکاکولای کوچک.

تازه بعد به قهرمان و دخترک زنگ زدم تا به من بپیوندند. نتیجه این شد که دخترک هم النگو و زنجیر ایتالیایی ظریفش را داد و یک زنجیر کلفت گرفت که مثل خط‌چین است، هر یک سانت در میان ساده و توپی.

بعد رفتیم آژانس هواپیمایی دنبال ویزا. می‌گویند چون کشور شلوغ شده، آن‌ها هم ویزا را گران کرده‌اند و هم دیر می‌دهند. ناهار مزخرف و گران‌قیمتی هم در رستورانی همان نزدیکی خوردیم.

بعد رفتیم مجتمع کامپیوتر پایتخت و بالاخره امروز برای خودم یک مینی‌لپ‌تاپ خریدم، 350 هزار تومان. از همین لپ‌تاپ‌های ایسر با مانیتور 8 اینچی که درایور سی‌دی و مودم ندارد ولی wifi و lan دارد. قهرمان به عنوان هدیه‌ی تولدم (اگرچه هنوز دو هفته مانده است) یک دی‌وی‌دی رایتر اکسترنال خرید، 75 هزار تومان. لپ‌تاپ را به خاطر دل دخترک صورتی‌رنگ انتخاب کردم. قرار است در آن سوی آب‌ها لپ‌تاپ دیگری بخرم و این لپ‌تاپ را کلا به دخترک ببخشم. فعلا قرار است با هم شریکی از آن استفاده کنیم. دخترک یک ماوس صورتی به شکل قلب هم برداشت که قیمتش 12 هزار تومان بود.

در نمایندگی سونی در ورودی مجتمع پایتخت اتاقکی ساخته‌اند که مثلا اتاق دختر نوجوانی است و دخترک هر بار مست و مدهوش دیزاین آن اتاقک می‌شود. امروز در فکر بود که چرا رنگ قاب ام‌پی‌تری‌پلیرش نقرآبی است و صورتی نیست. می‌خواهد با لاک صورتی‌اش کند. شگی صورتی اتاقش را کنار گذاشته که به مادربزرگش بسپارد تا او برایش freight کند. من هم یکی دو تکه‌ی دوست‌داشتنی از وسایلم را پک کرده‌ام برای freight کردن. فکر می‌کنیم آدم دور که می‌شود عزیز می‌شود و لابد هر چه کنار بگذاریم صرف نظر از هزینه‌ی ارسال، برایمان می‌فرستند.

حالا لپ‌تاپ روی شارژ است. من داشتم آشپزخانه را مرتب می‌کردم که به فکرم رسید این‌ها را بنویسم. بالاخره این‌ها هم بخشی از خاطرات سفر است دیگر.

خانمی که آینه‌ی دست‌شویی را می‌خواست، زنگ زد و گفت تمام چیزهای دیگر دست‌شویی را هم می‌خواهد، آتاژور و جاصابونی و باقی. همه را دو سال پیش، بیش از 100 هزار تومان خریده بودیم، حالا می‌دانم که اگر 25 هزار تومان هم قیمت بدهم خانم چانه خواهد زد. خریدارها فکر می‌کنند چون می‌خواهم بروم باید همه چیزم را خیرات کنم.

در عوض خانمی که یخ‌چال و فریزر را خریده است، زنگ زد و گفت هنوز یخ‌چال خودش را نفروخته است و نظرش این است که با این گرمای هوا، یخ‌چال را تا روز آخر ماندنمان نگه داریم.

مردم کلا عجیب و غریبند.

جز رکود بیش از حد هیچ حسی ندارم. در این لحظه البته.

دخترک دارد مغز مرا می‌جود که چرا لپ‌تاپ باید هشت ساعت شارژ شود و هی می‌خواهد از شارژ برش دارد و با آن بازی کند. می‌روم به او رسیدگی کنم.

نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | ژانویه 23, 2012

چراغ های رابطه تاریکند…

نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | ژانویه 22, 2012

خاطرات خوش با هم بودن

يك وقت‌هايى هست كه آدم يه چيزى مى‌خونه يا مى‌شنوه، بعد انگار روى يك جمله‌اش، يك عبارتش، يا حتا يك كلمه‌اش نورافكن روشن مى‌شه و تا مدت‌ها اون رو همه جا و همه وقت جلوى چشمت و توى ذهنت به صورت كاملا واضح و بزرگ و نورانى مى‌بينى و محكومى كه روزى هزار بار، يا دقيقه‌اى يك ميليون بار بخونى‌ش.

بعد اين عبارت هيچ‌وقت هم خوشحال‌كننده و افتخارآفرين نيست، هميشه عذاب مجسمه فقط.

سه روز مى‌شه فكر كنم كه جلوى چشمم و توى ذهنم يه تابلوى نئون گننننننننده نصب شده كه محكومم هى بخونمش: «خاطرات خوش با هم بودنمان».

اين رو يك نفر كه خوب نمى‌شناسم براى يك نفر كه خوب مى‌شناسم نوشته بود و باعث شد برام ثابت بشه كه هرچى در مورد رابطه‌شون (مدت‌ها پيش) فهميده بودم و انكار مى‌كردند درست بوده، و نتيجه هم اين كه بله، دم خودم گرم كه اين قدر باهوشم و حواسم جمعه، همين، اما نمى‌تونم اين تابلوى «خاطرات خوش با هم بودنمان» رو از ديوار مغزم پايين بكشم.

تازه امروز كه يك‌شنبه است و تعطيل و من طبق عادت جديدم پيش از ساعت ٦ صبح بيدار شدم, از سر بى‌كارى هى به اين تابلو نگاه مى‌كنم و مى‌كوشم اين «خاطرات خوش» رو در ذهنم بازسازى و تماشا كنم كه فضولى‌م ارضا بشه.

.

.

.

پ.ن. دلم ويفر موزى مينو مى‌خواد… همين الان..

نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | ژانویه 16, 2012

بدبختى‌هاى سگ يك زن ديوانه

باربى به جاى اين كه مثل هر شب بچه‌ى آدمى‌زاد- وار بيايد سرش را روى پاى من بگذارد و بخوابد، رفته پشت صندلى قهرمان كه دارد پاى كامپيوتر كار مى‌كند ولو شده روى زمين و چرت مى‌زند.

من اينترنت‌بازى‌ام را كرده‌ام و چشم‌هايم مشغول چيدن آلبالو و گيلاسند، فقط جاى خالى سر باربى روى پاهايم آزارنده است. انگار همان‌طور كه او تا پاى مرا نليسد خوابش نمى‌برد، من هم تا پايم ليسيده نشود خوابم نمى‌برد.

از جا بلند مى‌شوم به هواى رفتن به دست‌شويى از جلوى باربى رژه مى‌روم.. برخلاف هميشه كه سايه به سايه تعقيبم مى‌كند، فقط سرش را در مسير حركت من مى‌چرخاند. خواب‌آلودم و شده‌ام عين بچه‌ها. لجم مى‌گيرد.

به تخت كه برمى‌گردم باربى هم پشت سرم مى‌آيد و خودش را زير پايم گلوله مى‌كند. من اما سر لجم هنوز و پايم را زير پتو پنهان مى‌كنم. باربى از همه جا بى‌خبر سعى مى‌كند پايم را پيدا كند، عصبانى از جا بلند مى‌شوم و بيخودى پنجره را كمى باز مى‌كنم (و ديرتر، نيمه‌هاى شب، وقت بستنش پايم را روى دم باربى مى‌گذارم و صدايش را درمى‌آورم). غمگين نگاهم مى‌كند و برمى‌گردد پشت صندلى قهرمان.

دقيقه‌اى بعد باز دلم مى‌خواهدش. پايم را از زير پتو بيرون مى‌برم و تكان تكان مى‌دهم، اهميت نمى‌دهد. اشاره مى‌زنم كه بيا، رويش را برمى‌گرداند. با كف دست مى‌كوبم روى تخت كه يعنى بيا بنشين اين‌جا تا من نازت كنم، زل زل نگاهم مى‌كند. عصبانى در دل مى‌گويم پيش از خواب هم پاى قهرمان جانت را بليس (او به باربى چنين اجازه‌اى نمى‌دهد) و بهش پشت مى‌كنم.

مى‌آيد گوشه‌ى پتو را مى‌كشد، اهميت نمى‌دهم. با دست به پايم مى‌زند كه يعنى پايت را مى‌خواهم، به روى خودم نمى‌آورم. بلند بلند غر مى‌زند، عاشق اين مدل حرف زدنشم اما چشم‌هايم را باز نمى‌كنم. سرخورده به پشت صندلى قهرمان برمى‌گردد. با خودم فكر مى‌كنم فردا صبحانه‌ات را هم از قهرمان بخواه.. آبت را هم از توالت بخور اصلا.. به خوراكى‌هاى ممنوعه‌اى كه يواشكى بهت مى‌دهم فكر هم نكن..

هنوز خوابم نبرده كه پايم گرم مى‌شود. بى آن كه رويم را برگردانم به عادت هرشبه با پا نوازشش مى‌كنم. گلايه‌كنان غر مى‌زند و خودش را جابه‌جا مى‌كند.

پيش از اين كه خوابم ببرد فكر مى‌كنم اين سگ بى‌نوا امشب هيچ چيز از اين ديوانه‌بازى‌هاى من نفهميد و فقط خودم بى‌جهت حرص خوردم. چند هزار بار در زندگى همين مسخره‌بازى را با آدم‌ها و حتا اشيا درآورده و فقط و فقط خودم را آزار داده‌ام؟؟

نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | ژانویه 15, 2012

من خواب ديده‌ام كه كسى مى‌آيد…

اين روزهاى من رو مى‌شه در دو واژه‌ى خواب و درد خلاصه كرد. دو تا دندونى كه سه سال پيش در تهران پر كرده بودم ناگهان شكستند و دست من رو گذاشتند توى حنا. قبل از اون كه بفهمم بايد عجله‌ى بيشترى به خرج بدم ريشه‌ها چرك كردند و تا خشك نشن نمى‌شه كارى‌شون كرد. هنوز آنتى‌بيوتيك‌ها كه در برابر آنتى‌بيوتيك‌هاى ايرانى مثل اسمارتيز هستند تأثير نكرده و تموم نشده‌اند كه يكى از دندون‌ها رسما سياه شده. از درد هم كه ديگه چى بگم، دندون و لثه و گوش و گلو همه با هم درد مى‌كنند. خب طبيعتا من هى مسكن مى‌خورم و هى خوابم مى‌بره. ديشب ساعت هشت روى كاناپه خوابم برده تا نه صبح امروز. عصر باز خوابيده‌ام و الان كه يك نيمه‌شبه وسط همه‌ى جملاتى كه مى‌نويسم يه چرتى هم مى‌زنم.

چى‌ها توى ذهنم بود كه بنويسم و چى‌ها نوشتم. همون بهتره كه بگيرم بخوابم. چه خوبه كه فردا هم تعطيله. هپى مارتين لوتركينگ’ز دى.

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته‌ها