نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | فوریه 5, 2014

آتش عشق تو در جان، خوش‌تر است…

یک سالی هست که جز در مسیرهایی که خیلی دورند، یا راه دیگری ندارند، در بزرگ‌راه رانندگی نمی‌کنم. بیشتر خوش دارم نرم‌نرمک در خیابان‌های آشنا و ناآشنا برانم و خانه‌ها و پارک‌ها و آدم‌ها و ماشین‌ها را تماشا کنم. خوش دارم همین طور که رادیوی کیس‌اف‌ام روشن است و رایان سیکرست از زمین و آسمان حرف می‌زند و ترانه‌های تکراری پخش می‌کند، با خودم بگویم گوشواره‌ی این پسرک ماشین کناری را ببین چه بدقواره است، آن خانمی که دارد سگش را می‌گرداند چه موهای قشنگی دارد، یادم باشد بیاییم در این پارک گردش کنیم، این خانه را اگر مفت به من بدهند نمی‌خواهمش (که خب البته دروغی است بس بزرگ و خانه که سهل است، آلونکی را هم مفت بدهند به دیده منت دارم) و از این قبیل. این رانندگی‌ها بهترین فرصت است که به عادت دیرینه‌ام بپردازم (که دست مادرم بابت ایجاد این عادت شیرین در من، درد نکند) و همه چیز را بخوانم، پلاک ماشین‌ها، اسم کوچه‌ها، تابلوی مغازه‌ها، برچسب روی شیشه‌ها، تابلوهای فروش خانه، شماره‌ی پلاک خانه‌ها، و واقعا همه چیز.

اوج خوشی هم که در ثانیه‌های ایستادن پشت چراغ قرمز است و بس. سعی می‌کنم بفهمم ماشین سمت راستی به چه کانال رادیویی گوش می‌دهد، سرنشینان ماشین سمت چپی در مورد چه حرف می‌زنند، صاحب ماشین جلویی چند تا بچه دارد (چندین سال است مد شده به تعداد افراد خانواده و سگ و گربه‌هایشان عکس‌برگردان می‌چسبانند به شیشه‌ی عقب) و راننده‌ی ماشین پشت سری چه شکلی است.

امشب در راه کلاس و درس و مدرسه، پشت چراغ قرمز ایستاده بودم. داشتم به تابلوی استارباکس نگاه و فکر می‌کردم بروم چای بگیرم یا نه. از شیشه‌ی سمت راننده‌ی ماشین سمت چپی یک کله‌ی کوچولو با دو تا گوش تیز بیرون آمد. سگی بود کلا دو وجب و نیم، اما پدرسوخته‌ی دو عالم. شیطنت از بندبند تنش بیرون می‌زد. دورادور با هم دوستی و عشق‌بازی و شوخی کردیم. برگشتم ماشین سمت راستی را نگاه کردم. یک زن و شوهر پیر درش نشسته بودند. البته وقتی می‌گویم پیر، منظورم پیر در مقیاس آمریکاست، نه ایران که حالا لابد به من و قهرمان هم می‌گویند پیر.

خانمه خیلی زیبا بود. از این پیرزن‌های خوشگل که توی فیلم‌ها نشان می‌دهند، با گوشواره‌های مروارید و ماتیک قرمز. موهای طلایی سفیدشده‌اش را مثل پیرزن‌های طبقه‌ی متوسط، در آرایشگاهی ارزان‌قیمت کوتاه نکرده بود که رد قیچی روی کوپ موهایش پیدا باشد، بلکه موهایش را حلقه حلقه و یک جور خوبی روی سرش مرتب کرده بود. دست‌هایش را که تکان می‌داد، ناخن‌هایش مرتب بود و یک انگشتر بزرگ داشت. داشت حرف می‌زد و لبخند روی لبانش بود. در حال صحبت، به آقای پیر راننده نگاه می‌کرد و نگاهش را مثل زن‌های بی‌حوصله‌ی ایرانی از پنجره به بیرون ندوخته بود. گاهی سرش را خیلی شیرین تکان تکان می‌داد.

بعد یک چیزی گفت و سرش را به عقب داد و قاه‌قاه خندید. آقای پیر هم شروع کرد به خندیدن. چند ثانیه‌ای دو نفری خیلی هم‌دل و خوب خندیدند. بعد هنوز خنده‌شان به پایان نرسیده بود که آقای پیر دست راستش را دراز کرد و با پشت انگشت‌هایش، گونه‌ی چپ خانم پیر را نوازش کرد. بعد چراغ سبز شد.

من هنوز دوازده مایل دیگر در پیش داشتم، و خب، تقریبا در همه‌ی این دوازده مایل تصویر زیبای آن نوازش آرام و عاشقانه در ذهنم بود. بارها از فکرم گذشت که «همدیگر را دوست دارند.. همدیگر را دوست دارند.. همدیگر را دوست دارند..»

نمی‌دانم چند سال است که همدیگر را دوست دارند، نمی‌دانم چقدر از سال‌های عمرشان، همدیگر را دوست داشته‌اند، نمی‌دانم کی بودند، از کجا می‌آمدند و به کجا می‌رفتند، ولی می‌دانم همدیگر را دوست دارند، همدیگر را دوست داشتند، حداقل در همان لحظه‌های کوتاه پشت چراغ قرمز..

نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | فوریه 3, 2014

بالاخره چی خوندی الف. جون؟

الف. جون! دخترخانمی زیبا، خوش‌هیکل، حدودهای سی تا سی و سه ساله و هم‌کلاسی من در کلاس‌های کدینگ هستند. دوشنبه‌ی هفته‌ی پیش، سر جلسه‌ی اول کلاس سی-پی-تی با هم آشنا شدیم. فرمودند که چون توی ایران مهندسی نرم‌افزار!! خونده بودند، اومده‌اند کدینگ یاد بگیرند که بعد تشریف ببرند در مدارج عالی شغلی و به جای استفاده از کدها، خود کدها رو بنویسند!

بنده‌ی غافل از همه جا بی‌خبر هم به قول این فرنگی‌ها wow شدم و به‌به و چه‌چه هم کردم.

بعدتر فهمیدم که کدهای مورد استفاده‌ی ما هییییییییچ ربطی به برنامه‌نویسی کامپیوتر نداره. این که سهله، اصلا در جاهای معمولی و شرکت‌ها و ادارات در دست‌رس ماها نوشته و تعیین نمی‌شه و ایالتی هم نیست، بلکه دولت مرکزی کدهای بیمه رو تعیین و اعلام می‌کنه. سالی یک بار هم آپدیتشون می‌کنه.

همون دوشنبه‌ی گذشته، وقتی که جلسه‌ی اول کلاس آی-سی-دی شروع شد، تعداد ثبت‌نام‌کنندگان زیاد بود و تعدادی هم اضافه اومده بودند که ببینند اگه جا هست، از استاد کد بگیرند و ثبت نام کنند. این الف. جون هم جزو همین دوستان اضافه بود و همراه دو سه نفر دیگه ایستاده بود ته کلاس.

استاد برای این که بتونه بهتر تصمیم بگیره، از این دوستان اضافه بر سازمان سوال کرد که آیا بین شما کسی هست که در برنامه‌ی اچ-آی-تی باشه و برای فارغ‌التحصیل شدن، فقط معطل همین کلاس مونده باشه؟ در نهایت حیرت، الف. جون دستش رو بلند کرد. استاد ازش پرسید تو توی برنامه‌ی اچ-آی-تی هستی؟ الف. جون هم با اعتماد به نفس گفت بله. استاد پرسید و داری فارغ‌التحصیل می‌شی؟ گفت بله. استاد پرسید کی شروع کردی؟ الف. جون که متوجه شده بود یک جای کار ایراد داره، با تردید جواب داد ترم بهار پارسال. استاد گفت بهار پارسال شروع کردی و الان داری فارغ‌التحصیل می‌شی؟ من در مورد اچ-آی-تی حرف می‌زنم‌ها.. من خودم مدیر گروه اچ-آی-تی هستم‌ها… و این جا بود که الف. جون جا زد و گفت نه من دارم «بیلینگ» می‌خونم. و خلاصه کد ثبت نام رو نگرفت.

خلاصه الف. جون که کد ثبت نام رو نگرفته بود کلاس رو ترک کرد و من و ز. جون! فرصت رو مغتنم شمرده و پیرامون اون قضیه‌ی چاخان کردنش در مورد فارغ‌التحصیلی به غیبت پرداختیم. همون وقت بود که ز. جون میون صحبت‌ها گفت که الف. جون بهش گفته از ایران لیسانس فیزیولوژی!!! داره.

البته این بنده‌ی حقیر هیچی از رشته‌های مربوط به کسانی که دیپلم تجربی گرفته‌اند، نمی‌دونه. بنابراین بر شماست که بفرمایید لیسانس فیزیولوژی داریم توی ایران یا نه، و یا اگه به اسم دیگه‌ای شناخته می‌شه، اسمش چیه.

سه‌شنبه شد و رفتیم سر کلاس کامپیوتر-اپلیکیشن و اون یکی الف. جون که هم‌اسم این الف. جون مورد بحث ماست، نشست پیش من و همین جوری که در مورد کلاس‌ها و هم‌کلاسی‌های ایرانی حرف می‌زدیم، رسیدیم به الف. جون عزیز و این دوست تازه فرمودند که بله، ترم پیش با الف. جون کلاس «هلث‌کر ری‌ایمبرسمنت» داشته و خب طفلک با توجه به این که در ایران گرافیست!! بوده خیلی سختش بوده…

روز پنج‌شنبه سر کلاس «ترمینولوژی» من و غ. جون پیش هم نشسته بودیم که غ. جون گفت ئه راستی یادم رفت بهت بگم، من و الف. جون بالاخره تونستیم توی اون کلاس آی-سی-دی (که تعداد حاضران زیاد بود) ثبت نام کنیم، چون عده‌ی زیادی از بچه‌ها درس رو حذف کردند، ولی الف. جون نیامد ترمینولوژی رو هم برداره، آخه هفت هشت سال پیش این‌جا فوق لیسانس بیولوژی!!! گرفته و می‌خواد بره صحبت کنه که اگه می‌شه ترمینولوژی رو برنداره.

و این جوری شد که امروز صبح، سر جلسه‌ی دوم کلاس سی-پی-تی، و بعد در فاصله‌ی دو کلاس، و بعدتر در جلسه‌ی دوم کلاس آی-سی-دی، این‌جانب به شدت فاصله‌ی مطمئنه رو با این سرکار خانم الف. حفظ کردم، و منتظرم فردا که ف. جون رو می‌بینم ازش بپرسم راستی الف. جون چی خونده؟

شاید ف. جون بگه الف. جون دکترای روزنامه‌نگاری داره. چه می‌دونیم.

نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | ژانویه 29, 2014

لیست سبزی‌های مناسب برای خوراک‌های گوناگون

یعنی شما فکر می‌کنید روزی برسه که من یادم بمونه چه سبزی‌ای مال چه غذاییه؟ به نظرم هرگز.. هنوز که هنوزه باید یا به لیستم مراجعه کنم یا به اینترنت. و صد البته که سبزی‌ها رو همیشه آماده می‌خرم و ترکیب نمی‌کنم، اما خب گاهی نیاز می‌شه دیگه.

امروز متوجه شدم این دفتری که لیست سبزی‌هام توشه، کم‌کم داره به ملکوت اعلی می‌پیونده. در نتیجه می‌نویسم و می‌گذارم این‌جا که فعلا جای امنی به نظر میاد.

اندازه‌ی سبزی‌ها رو ننوشتم. قاعدتا باید می‌نوشتم چون کم و زیاد داره ولی خب ننوشتم و دیگه هم یادم نمیاد. اگه بالاخره روزی بتونم همین ترکیباتشون رو یاد بگیرم کلی هنر کرده‌ام. ضمنا کاملا در جریان هستم که خیلی‌ها برای ترکیب سبزی‌ها استایل خودشون رو دارند یا در شهرهای مختلف از ترکیبات مختلفی استفاده می‌شه. این چیزیه که من در طول سالیان جمع کرده‌ام و احتمالا باز بهش اضافه خواهد شد. اگر پیشنهاد و اصلاحیه‌ای دارید هم حتما بگید. من اصلا ادعایی در آشپزی ندارم.

سبزی قورمه‌سبزی: جعفری، گشنیز، تره، شنبلیله، اسفناج

سبزی کوکو: جعفری، گشنیز، تره، شوید

سبزی پلو: جعفری، گشنیز، تره، شوید (برگ سیر)

سبزی آش: جعفری، گشنیز، تره، اسفناج

سبزی کوفته:  جعفری، گشنیز، تره، نعنا، ترخون، شنبلیله (مرزه)

سبزی دلمه: جعفری، گشنیز، تره، نعنا، ترخون، برگ پیازچه

سبزی مرغ ترش: جعفری، گشنیز، تره، شنبلیله، نعنا

سبزی خورش کرفس: کرفس، جعفری، نعنا

سبزی کلم‌پلو شیرازی: شويد، تره، ترخون، ريحان

سبزی مرغ شکم‌پر: جعفری، گشنیز، سیر سبز

سبزی ماهی شکم‌پر: گشنیز، شنبلیله، سیر سبز

سبزی نرگسی: گشنیز، اسفناج، سیر سبز

سبزی ترش تره: جعفری، گشنیز، تره، اسفناج، برگ چغندر

سبزی قلیه ماهی: گشنیز، شنبلیله

سبزی دلال ماست: پونه/اوجی، سوسنبر/سرسم، گشنیز، سیر سبز

سبزی دلال ماست 2: جعفری، گشنیز، سوسنبر/سرسم، نعنا، سیر سبز

سبزی دلال نازخاتون: جعفری، ریحان بنفش

سبزی دلال کاهو: جعفری، پونه/اوجی

سبزی ترشی مخلوط: جعفری، مرزه، ترخون، ریحان، شوید، نعنا

نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | ژانویه 28, 2014

هفت توصیه برای عبور از افسردگی

این نوشته رو از روی یک فیلم کوتاه که توی یوتیوب بود پیاده کرده‌ام. متاسفانه آدرس اون ویدئو رو ندارم و حتی نمی‌دونم کی این یادداشت رو توی دفترم نوشته‌ام. امروز که دوستم آزیتا سرحال نبود، یاد این مطلب افتادم و اومدم برای استفاده‌ی همگان منتشرش کنم. این فقط یک لیست مختصره و بر شماست که بسته به حال و شرایط خودتون تعبیر و تفسیرش کنید. چیزی که اون آقای روانشناس می‌گفت این بود که هیچ کس جز خودتون نمی‌تونه به شما کمک کنه تا از این موقعیت بیرون بیایید.

1-   کمک درخواست کنید. (باور کنید اگه برید پیش مشاور یا روان‌شناس، بهتون نمی‌گن دیوانه. اگر هم خیلی حساسید، خب مجبور نیستید به دیگران اعلام کنید که کجا می‌رید)

2-   به افکارتون توجه داشته باشید. (سرعت گفتگو با خود بین 300 تا 1000 کلمه در دقیقه است و شما باید موضوع این گفتگوی با خودتون رو تحت کنترل داشته باشید)

3-   بیاموزید افکار خودتون رو هدایت کنید. (عطف به بند قبلی، وقتی در اثر توجه به افکارتون متوجه می‌شید که دارید به چیزهای بدی فکر می‌کنید، افکارتون رو به جاهای خوب هدایت کنید)

4-   از بدنتون به خوبی نگهداری کنید.

5-   با خودتون روابط دوستانه برقرار کنید. (از خودتون عصبانی نباشید، خودتون رو سرزنش نکنید، خودتون رو گناهکار ندونید)

6-   بسته به اعتقادتون، دعا یا مراقبه کنید و به مسائل معنوی بپردازید. (اگه این رو با بند چهارم ترکیب کنیم، به یوگا می‌رسیم. نه؟)

7-   در یک دوره‌ی آموزشی خوب شرکت کنید. (به نظر من چیزی رو انتخاب کنید که خیلی وقته دلتون می‌خواد یاد بگیرید ولی فرصت یا حوصله‌اش رو نداشته‌اید)

خب من نمی‌دونم نظر شما در مورد این لیست چیه، اما خودم روش کار کرده‌ام و مخصوصا بند دوم خیلی به دردم خورده. خوب یادمه همون وقتی که این لیست رو از روی اون ویدئو نوشتم، دورانی بود که مرتبا و در هر لحظه توفانی از افکار منفی سرم رو درمی‌نوردید، اما بعد از دیدن اون ویدئو، با تمرین و توجه تونستم کنترلش کنم.

امیدوارم همه‌مون روزهای بهتری در پیش داشته باشیم.

نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | ژانویه 14, 2014

شما هم 24 دی ماه کولر روشن می کنید؟

ما اورنج کانتی نشین ها، در این وقت از سال بادهای موسمی گرمی رو تجربه می کنیم به اسم بادهای سانتا آنا. این بادها زحمت کشیده و دمای هوا رو در این زمان از سال، یعنی اواسط ژانویه/اواخر دی، تبدیل به هوایی تابستانه و فرح بخش می کنند. البته باد می وزه ولی برای من باددوست! خیلی هم فرح بخش محسوب می شه. در زمان وزش این بادها تمام نیروهای آتش نشانی به حالت آماده باش درمیان چون ترکیب بادهای گرم و درخت های خشک زمستانی، به سادگی ختم به آتش سوزی خواهد شد. هر سال از مدتی پیش کارگران زحمت کش شهرداری ها میان و تمام درخت ها رو هرس می کنند که خطر افتادن شاخه های شکسته به حداقل برسه. همچنین درخت هایی رو که از داخل پوک شده اند و این گمان می ره که با باد از کمر بشکنند، قطع می کنند که البته تعدادشون اصلا زیاد نیست. باید بگم که هر درختی رو قطع کنند، حتما و فورا یک درخت به جاش می کارند و جالبه که درخت جدید نهال نیست بلکه یک درخت بالغ و بزرگ رو همین جوری با جاش! به اون جا منتقل می کنند. 

خلاصه این روزها رو ما در دمای بالای 27 درجه گذروندیم و بادهای سانتاآنا تا فردا ظهر مهمون ما خواهند بود.

این بود انشای من در مورد بادهای موسمی سانتاآنا.

 

نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | دسامبر 18, 2013

پاشو ما بنشینیم

دوشنبه شب همینجوری که توی خونه ولو بودیم و با سارا گفتگوهای دل انگیز می کردیم، یهو در اثر گرسنگی و شام نداشتن پا شدیم بدون هیچ گونه آراستگی و لباس عوض کردن و غیره،سارا رو برداشتیم و رفتیم رستوران هن-هاوس-گریل. همین بغل گوشمون توی ارواین. نمی دونم می شه بهش گفت رستوران یا نه، چون در اصل یک مغازه است و نه چندان بزرگ. اما این قدر غذاش خوب و خوشمزه است که با اعتماد به نفس تمام رفته دیوار به دیوار هولسام-چویس باز کرده و مشتری هم آه! فول!

خلاصه..

میزهاش کوچولو و دونفره است. تعداد که زیاد باشه میزها رو می چسبونند به هم. ما چهار نفر بودیم و رستوران حسابی پر بود. فقط اون وسط یک میز خالی بود و میز کناریش هم یک آقایی با ته ریش و کاپشن چرمی و موهای آشفته نشسته بود با خدا چای می نوشید.

من به جای این که صبر کنم گارسون بیاد برامون میز درست کنه، تصمیم گرفتم خودم وارد عمل بشم و برم به آقاهه بگم پاشو برو سر یکی از اون میزهای کناری بنشین بذار ما زندگی مون رو بکنیم. اصلا به قیافه اش می اومد بره بیرون بنشینه که یک پاکت سیگار دود کنه مثلا. اما خب رستوران کوچک بود و میزها تنگاتنگ و راه نبود برم به جون آقاهه غر بزنم.

ناگهان دیدم ئه، قهرمان که مشغول بازیگوشی با دخترکه، اگه فقط به عقب بچرخه و یک قدم برداره، بالای سر آقاهه است. گفتم بدو برو اون آقاهه رو بلند کن ما بنشینیم، چه معنی داره مرتیکه آشفته حال نشسته واسه خودش چای می نوشه ما خانم ها این جا یه لنگه پا ایستاده ایم. قهرمان گفت کی؟ کی رو بلند کنم؟ و چرخید به عقب تا آقاهه رو که داشتم با انگشت نشونش می دادم، ببینه…

… بعد دخترک رو ول کرد و به سرعت یک قدم بلند برداشت و رفت سر میز آقای آشفته حال و در حالی که من داشتم افتخار می کردم که قهرمان این قدر به حرف من توجه داره و به این سرعت در راستای اجرای خواسته های من می کوشه، با آقاهه خیلی محکم دست داد و احوال پرسی و روبوسی کردند و تا زمانی که گارسون اومد برامون میز درست کرد، به حرف زدن ادامه دادند.

ما رفتیم نشستیم سر میزمون و اندکی قیافه گرفتیم. بعد آقای آشفته با قهرمان اومد سر میز ما برای سلام و علیک و قهرمان معرفی اش کرد: آقای دکتر فلانی، استاد اخترفیزیک دانشگاه یو-سی-ال-ای.

نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | اکتبر 20, 2013

فاهیتا بپزیم

فاهیتا یک غذای مکزیکی است. اسمش از کلمه‌ی «فاها» اومده که در اسپنیش به معنی «رشته» است. طبعا دستورات  پخت مختلفی براش وجود داره ولی من این یکی رو دوست دارم که از این جا برداشته ام چون توش زیره داره.

فاهیتا رو هم می‌شه با گوشت درست کرد و هم با مرغ. اینی که من امروز درست کردم با گوشت است. ازم نپرسید گوشت کجای چه حیوانیه چون اصلا نمی‌دونم. می‌رم فروشگاه و گوشتی که به نظرم خوشگل و خوش‌رنگه برمی‌دارم. می‌دونم که خوک نیست چون گوشت خوک صورتیه. همین :-)) شوخی می‌کنم، قسمت گوشت خوک کلا جدا از گوشت گاو است. البته من مشکلی با خوردن گوشت خوک ندارم و قبلا توی ایران هم کباب گراز خورده‌ام که بسیار خوشمزه بود. صرفا به خاطر این که مزه‌ی غذا تغییر نکنه نمی‌خرم.

خب بعضی‌ها گوشت رو به صورت تکه‌ای سرخ یا گریل می‌کنند، بعد رشته رشته می‌برند. اما من به خاطر این که مغز گوشت هم خوب سرخ بشه، وقتی خام است رشته رشته می‌برم و بعد سرخ یا گریل می‌کنم. اگه بخوام جدا از سبزیجات سرو کنم گریل می‌کنم و اگر قراره مخلوط سرو بشه، همه‌ی مواد رو با هم سرخ می‌کنم.

حالا بریم سراغ سبزیجات مورد نیاز که در اصل این‌هاست: پیاز، فلفل دلمه‌ای سبز، فلفل دلمه‌ای قرمز و فلفل دلمه‌ای زرد. اما می‌شه چیزهای دیگه‌ای مثل قارچ یا کدو یا هر سبزی دیگه‌ای که دوست داریم اضافه کنیم. سبزیجات رو رشته رشته خرد می‌کنیم و می‌گذاریم کنار.

اصل توی این غذا مزه‌دار کردنش است. مواد لازم برای مزه‌دار کردن این‌هاست: روغن زیتون، آب لیمو، پودر زیره، نمک، فلفل سیاه، پودر چیلی (فلفل قرمز)، پاپریکا، شکر، و سیر.

IMG_2756

خب سیر رو ریز خرد و بعد همه‌ی مواد رو مخلوط می‌کنیم. این می‌شه سس اصلی مزه‌دار کردن مواد.

IMG_2757

حالا بعضی‌ها این سس رو دو قسمت می‌کنند و سبزیجات رو جدا مزه دار می کنند گوشت یا مرغ رو جدا، و بعدتر هم جدا سرو می کنند، اما شیوه ی تنبلانه ی من اینه که همه ی مواد رو با هم می ریزم و با هم می پزم. سبزیجات رو می ریزیم توی این سس، خب، یا سس رو می ریزیم روی سبزیجات، فرق نداره :-)

IMG_2758

بعد طبق شیوه ی تنبلانه ی من، گوشت رو هم باهاش مخلوط می کنیم.

IMG_2759

حالا دو ساعت می گذاریم توی یخچال بمونه تا خوب مزه دار بشه. در این مدت یه حالی هم به خودمون می دیم که داریم زحمت می کشیم. :-)

IMG_2760

بعد از دو ساعت، همون طور که قبلا گفتم، یا گریل و یا سرخ می کنیم، که امروز من گریل نکردم و در روغن کانولا سرخش کردم.

IMG_2761

البته بهتره که از وک استفاده کنیم، اما من ندارم.

Wok

IMUSA-wok

من با استایل خودمون بعد از این که گوشت کمی سرخ شد می گذارم آب بندازه و خوب بپزه، که البته استایل اصلی اش اصلا و ابدا این نیست. مخصوصا اگه بخواهیم مدل فاهیتای واقعی سرو کنیم که اصلا نمی شه آب داشته باشه.

IMG_2762

برای سرو فاهیتای واقعی، از نون پیتا که عین لواش خودمونه استفاده می کنند و روش سالسا (یک چاشنی است شبیه سالاد شیرازی ولی تند)  و خامه می ریزند. عکس از اینترنت است.

1310157731-chicken-fajitas-410x290

اما از اون جایی که من هیچ کارم به آدمیزاد نمی ره، نه تنها با نون عادی سرو می کنم، که برای خودم پلو می پزم و فاهیتا رو عین خورش می ریزم روش. :-)))

این هم فاهیتای امروز ما که روش کمی پنیر چدار رنده شده اضافه کرده ام:

IMG_2763

نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | سپتامبر 19, 2013

مادرى تمامى ندارد..

يك روز مى‌بينى شكم باربى قرمز شده با لكه‌هاى سياه.. دكتر مى‌گه red rash گرفته، هر روز بايد شسته بشه و پماد آنتى‌بيوتيك به شكمش بمالى.. بچه طفلك يا خارش شكمش رو دندون دندون مى‌كنه و بايد جلوش رو بگيرى كه خودش رو زخم نكنه، يا خيس از آب قيافه‌ى بدبخت‌ها رو به خودش مى‌گيره كه بايد خشكش كنى، يا پمادش رو مى‌ليسه كه بايد اجازه ندى..

يك روز مى‌بينى روى بازوى دخترك جوش زده به چه گندگى.. هر روز بايد الكل بزنى و تميز كنى، بعد پماد تريپل آنتى‌بيوتيك بزنى كه خشك بشه..

يك روز مى‌بينى روى مماخ خوشمل باربى يك لكه‌ى صورتى افتاده، انگار كه سياهى مماخش پاك شده باشه.. سرچ مى‌كنى و مى‌بينى بايد پماد اتلت‌فوت رو دو بار در روز روش بمالى، تا دو هفته..

يك روز مى‌بينى دخترك سه صبح بيدار شده و نشسته به تماشاى فيلم‌هاى مسخره‌ى كانال ديزنى، حالا از خستگى ديوونه شده و كارهاى احمقانه مى‌كنه.. بايد به زور دوباره بخوابونيش كه خل‌بازى‌هاش تموم بشه..

يك روز مى‌بينى نبات‌آغا از حسودى رفته غذاى باربى رو خورده و شكمش شل كار مى‌كنه.. هى بايد مجبورش كنى آب بنوشه..

يك روز مى‌بينى باربى هفتاد جاى خونه زرداب بالا آورده، آب و غذا نمى‌خوره و بازيگوشى نمى‌كنه.. براش مرغ بار مى‌گذارى با كرفس و هويج و بدون نمك و پياز، له مى‌كنى و لقمه لقمه مى‌گذارى دهنش كه غذا رو پس نزنه..

يك روز مى‌بينى دخترك گريان و نالان مياد سراغت كه اسم نصف رودخونه‌هاى آمريكا رو نتونسته پيدا كنه و مسيرشون رو روى نقشه پياده كنه.. مى‌نشينى همراهش سرچ مى‌كنى و مشق آمريكايى مى‌نويسى..

يك روز مى‌بينى نبات‌آغا كه توى تراس ولو بوده و آفتاب مى‌گرفته، ناپديد شده.. همه‌ى خونه رو مى‌جورى و نيست.. نصف مجتمع رو پيش‌پيش‌كنان و نبات‌نبات‌گويان زير پا مى‌گذارى، برمى‌گردى و مى‌بينى نبات‌آغا از يه گوشه اومده بيرون و سلانه سلانه داره به سمت خونه مى‌ره..

يك روز مى‌بينى مادرى.. اما خودت هنوز بدجورى به مامانت نياز دارى..

نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | سپتامبر 14, 2013

کمی هم از دخترک بگم

- مجبور می شه مدادرنگی ها و وسایل نقاشی اش رو از روی میز ناهارخوری جمع کنه. از شدت تنبلی عصبانی می شه و شام نخورده می گه «گود نایت» و می ره بخوابه. چند دقیقه بعد میاد از توی هال آی پدش رو برمی داره و می ره. می گم «اگه گود نایت، پس آی پد هم نمی تونی ببری». می گه «باشه، پس گود نایت نه، بد نایت»و چراغ رو روشن می کنه و انگار نه انگار.

- نوبت اونه که تراس رو بشوره. شستنش که تموم می شه، شیر آب رو می بنده و میاد تو. می گه مامان هر چی شیر آب رو می بندم خاموش نمی شه. «turn off» رو به فارسی برگردونده و چون برای خاموش کردن چراغ هم همین عبارت به کار می ره، اشتباه کرده. می گم «چی خاموش نمی شه؟ مگه چراغ روشن کرده بودی؟». البته که می دونم منظورش چیه، و البته که ساعت چهار عصر کسی چراغ روشن نمی کنه. جمله اش رو از اول و شمرده شمرده تکرار و اشتباهش رو پیدا می کنه.

- داره با دوست ایرانی اش در مورد این که می خواد نبات (گربه اش)  رو به جشن بازگشایی مدرسه ببره حرف می زنه، می گه  «آی نو دیس ایز سوءاستفاده فرام مای لیتل گربه، بات آی وانت تو یوز ایت که خیلی فست دوست جدید پیدا کنم». بعد به من که می رسه چون می دونه اصلا در مورد انگلیسی و فارسی مخلوط حرف زدن شوخی ندارم، کلمات قلنبه سلنبه به کار می بره و مثلا می گه «کنار غذا مخلفات هم داریم؟»

نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | سپتامبر 7, 2013

بهشت زير پاى مجسمه‌ى آزادى است

همه‌ى چيزهاى ديگر به كنار، همين كه ساعت يازده شب، وسط تماشاى سريال هوس آبجو كنى و بلند شوى با همان پيژامه‌ى پلنگى‌ات بروى سر خيابان چيپس و ماست و آبجو بخرى و برگردى، نمونه‌اى از نعمات بهشت است…

Older Posts »

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: